پیمان

بعضا فیلم های نه چندان عالی روی انسان تاثیر فوق العاده زیاد میذارن.شنیدین احتمالا این اصطلاح رو ک وقتی آدمی ک تو بیشتر زمینه ها کامله ی چیزی رو نمیفهمه میگیم رو نقطه کورش بوده
دقیقا اونورش هم هست.یعنی نقطه ی زرد آدم ها!یعنی ی فیلم ک چیز خاصی نداره با داشتن مسیری ک میرسه ب نقطه ی زرد تو برات جذاب میشه!البته زشته پیش تجربی باشم و ب جای لکه ی زرد بگم نقطه ی زرد! :))

علی ای حال!فیلمی رو فقط ب خاطر حضور محمدرضا فروتن عزیز گرفتم.و فیلم عالی بود..لکه ی زردش هم عشق بود و بس.در واقع لکه ی زرد من ک در فیلم بود..

هرچقدر هم قشنگ باشه تصور رسیدن دو نفر ب هم امکانش هست ک اون دو نفر راهشون جدا باشه.ب عبارتی این ها دو تابع کاملا مستقل از هم هستند

+میباره برف    از آسمون      مهم نیست اون      کجا باشه   
میشوره غم   از حالمون    زمستون     خداحافظ

انتظاری عبث و پوچ و محال

این همه چیز گذشت بر ما و یک چیز ماند.هرچند در ظاهر بی ارزش باشد اما هست من هنوزمم با تمام وجود دوست دارم بایرن و استقلال رو >:D<خیلی عجیبه ک ی بعد فیلسوف دارم ی دونه دلقک و ی دونه هم بدون توجیه!سومیه واقعا غیرقابل توجیهه...ولی دوستش دارم پرچم آبیتو بکن تو :-"با وجود استقلالی بودنم معتقدم این شعار بر علیه آبی بیشتر لذت دارد تا قرمز یا زرد ;D +زمین خودش قله است...نیازی ب بلندی نیست ++آرزوهایی بسیاری بودند.اکنون هم خب خاطرات بسیاری هست..همیشه میشه خوب زندگی کرد.میشه وقتی امیدی ب تغییر هست آرزو داشت ب جای ترس و میشه وقتی هیچ امیدی نیست خاطره داشت ب جای شرم.حالا ک تمومه میشه لااقل خاطره هه خوب باشه استقلال حمله حمله حمله حمله حمله استقلال حمله.. +++اگر بتوان آنقدری راحت بود ک کسی بت گیر نده یقینا خدا میبردت جهنم چون بهشت برات تکراری خواهد بود (نامه) پر بغضن پر بهت و انتظار انتظاری عبث و پوچ و محال انتظار با تو همسفر شدن دوباره میون جاده ی شمال

و سرانجام بهشت

نمیدونم.شاید همه چی انقدر خوبه ک من پتانسیلشو ندارم!

علی ای حال!فردا جامع داریم در حد دهم یا بیستم شدن هم شاید نخوندم ولی میخوام یک بشم فردا!چ سوالا آسون باشه چ سخت میخوام یک بشم..


تو دلم مونده و باید بگم.شنبه ی همین هفته ای ک گذشت دختری بسیار خوشگل اومد خونمون!یکی از دوستان مادرم معلوم نیست از کجا جمعه سر و کله اش بعد سی سال پیدا شد ب نام مهری خانم.و ایشون و دوتا دخترشون پاشدن اومدن خونه ی ما..و زهرا یکی از دختراشون بود و دقیقا هم سن من و بسیار زیبا!
و لعنت ب من :|..
اون دختر...هر کس با اون باشه ایمان دارم ب بهشت موعود رسیده :))نه فقط قیافش.اندک حرفی هم ک زدیم...
اما تو.تو لعنتی تو.تو تو و تو :-<شاید هم تو >:D<
بعد 3سال هنوز پست عاشقانه :)کمی معنادار است!

گذر زمان فارغ از اینک خوب گذشته است یا بد دردناک است :) :|دیروز رفتم افطاری راهنمایی حلی2 و بچه ها رو دیدم و مهمتر از بچه ها دیوارای مدرسه..کلاساش..خاطراتمون...
و کلی حرف ک زدیم.کفشمو قرض دادم ب یکی از بچه ها تا فوتبال بازی کنه و اونم ب جاش دمپایی مدرسه ک پاش بود رو داد ب من :))کلی حرف..کلی حرف!کلی چهره ک شاید صرفا آشنا بودند و حرف نزده بودیم شاید 3سال راهنمایی را و با برخی حتی 3سال دبیرستان را...و با این ها نیز حتی دوست بودیم آن روز :)
و ب هنگام بعد افطار کردن ب آرمان اشارتی کردم(عاقلان را اشارتی کافیست!)و بیرون رفتیم و حول و حوش 9 تا نه و نیم 10 بیرون بودیم روی نیمکت های حیاط مدرسه و آسمان را دید میزدیم و باد بسیار خنک بود و اما دیوار پشتمان ک نکیه مان ب آن بود بسیار گرم!...
و آن لحظات زیبا بود...
و افسوس ک زمان میگذرد

پوریا:آرمان من باز راهنمایی میخوام
آرمان:واسه چیش؟یادت رفته تو راهنمایی گند میزدم بت مدام؟(من سوژه ی خنده و تیکه خور پایه بودم رسما تو راهنمایی و اصل تیکه ها هم از داوود و آرمان بود :))دو نفری ک بعدا شدن دوستان صمیمیم)
پوریا:حتی با اونا.برگردیم فقط...نه اینک مسیر رو بد اومده باشیم.و گور بابای ترس از مرگ و هر چی...فقط بیا برگردیم.مطمئنم اگه تو هم بخوای حتما میشه :-<


شرط بستیم با آرمان سر جامع ها و اینک کی بهتر میشه رتبش.البته اون ریاضیه و من تجربی و ما تعدادمون نصف اونهاست و ب همین دلیل رتبه ی من در دو ضرب میشه تا بفهمیم کی بهتر شده.مبلغ بالایی شرط نبستیم البته.5تومن هر آزمون.کلا هم فکر کنم اولین شرط بندی عمرمه.در افزایش انگیزم کم موثر نبوده :))آزمون مبنا رو اون 11 شده بود و من6 اما قرار شد اونو حساب نکنیم /m\



و اما تو.من چی دارم ک ب تو بگم؟شاید اگر روز اول زیبایی وجود داشته باشه خراب بشه با حرف نزدنم!شاید صرفا بتونم نگاهت کنم...
چقدر بچگانه است و از نظرم زیبا ک پشت همه ی آن حرف های فلسفی و طغیان ها یک"هر چی شما بگی"زیبا خطاب ب یک نه شاید زیبارو وجود دارد! >:D<



راستشو بگم؟ :-sپی پی دارم الان ;D ;))

ترک

توی این مجموعه بودم6سال.بلکه بیشتر!
هر روز خدا افتخار میکردم ب حلی بودنم.یادمه یکی از دغدغه های پوریای مذهبی راهنمایی این بود ک مگه خدا نگفته"با غرور در زمین خدا راه نروید"؟...پس چرا واقعا وقتی من دارم بیرون میرم ی قدمی بزنم با تمام وجود هر قدمم رو محکم برمیدارم و عملا با هر نگاهم دارم ب مردم میگم"شما ک حلی نیستید" :))
یادش ب خیر..
دیشب تا سر حد مرگ سر پدر و مادرم داد زدم.مدام میگفتن آیندت چی؟من میگفتم نمیدونم.نمیدونم دارم میگم بریدم دارین میگین آینده؟
دیشب هر دو طرف حق داشتن.اونا هم واقعا حق داشتن...ولی خب خیلی سخت بود.با دوستم بیرون بودم.گفت دارم روزی 10 ساعت میخونم.کسی هم بود ک میدونم دروغ نمیگه
بحث حسودی نیست.فقط بحث اینه ک داره حالم از خودم ب هم میخوره.تو ی لحظه همه ی این مدت رو دیدم ک از ته دلم میخواستم درس بخونم ولی نمیشد و ناراحت میشدم...میدونم خیلی مسخرست.اما بالاخره...دقیقا قضیه اینه ک تو بخوای ی کاری رو انجام بدی.اگه انجام ندی ناراحت میشی!اما انجامش ندی و ناراحت بشی :))
حرف دیشبشون این بود ک خب الاغ برو مد شاید درست شد اوضاعت بعدا و خوندی.اصلا نمیفهمیدن چی میگم...مادر من کسی ک دلش میخواد درس بخونه.کسی ک میدونه درس بخونه رتبش تو کنکور چند میشه...این آدم هر هفته با آزمون های علامه حلی خرد میشه.نمیخوام غرورم بیشتر از این له بشه...نمیخوام برم مدرسه
یعنی مدرستو عوض کنیم؟ :|چی میگی مادر من؟...نمیخوام برم مدرسه.چ ربطی ب عوضش کردن داره؟
و برای صدمین بار"پس آیندت چی؟" :))باو نمیدونم...نمیدونم.

شاید اگه قضیه در مورد خودم نبود و میشنیدمش میتونستم خوب بخندم دو سه ساعتی ب قضیه :))
------------
این ها حرف های قشنگ میزنند.این ها آرزوهای زیبا دارند.این ها اهداف واقعی دارند >:D<این ها را دوست دارم
این ها میخواهند دکتر شوند.این ها میخواهند المپیاد قبول شوند.این ها نوروساینس آرزویشان است.این ها از رییس جمهور شدن روحانی خوشحال میشوند چرا ک مهم است توسعه و عدالت برای کشورشان.این ها ب آینده ی شغلیشان فکر میکنند
این ها چقدر خوشبختند...
ی توصیه دارم ب این ها.از ته دل براشون خوشحالم و ی توصیه دارم بهشون.خودتون هم خرد شدین هرگز نذارین رویاهاتون خرد بشن رویاهاتون نباید خرد بشن.مثلا ببرید رویاهاتون رو توی عمقی ترین جاهای وجودتون.تا اگه له شدین رویاهاتون چیزیشون نشه.چون خودتون رو میتونین بازسازی کنین اما رویاهاتون نه..رویا لازم است
ی جمله یادم اومد(فکر کنم از یکی از انجیل هاست) جایی ک رویا نباشد قوم سرکش میشود
اینا رو واسه این گفتم ک صبح بعد نماز صبح ساعت 5 و 5 دقیقه تو تخت داشتم وول میخوردم و با خودم فکر میکردم.ب اینک ی زمانی چقدر آرزوم بود روانپزشکی.چ آرزوی زیبایی بود.خودم رو ادامه دهنده ی راه فروید و عین یالوم میدونستم :))..
اما الان...الان فقط موانع رو میبینم.موانعی ب اسم هفت سال پزشکی در راه(برای کسی ک از خود پزشکی حالش ب هم میخوره ولی با تمام وجود روانپزشکی رو دوست داره)...ب اسم نبود تو...ب اسم نبود انگیزه.و ب اسم بیخیال شدن
من باید احیا بشم تا چند روز دیگه 8-^باید درس بخونم بعدش...باید
بیخیال.هر آنچه خدا بخواهد :))

کمی از آن سیاوش ها

حدود دوسال بود شاید ک جدی سیاوش نگوشیده بودم.خیلی خوبه.یعنی من تمام این مدت اینو میدونستم ک سیاوش خیلی خوبه.اصلا برای همین بود گوش نمیکردم.اما دیروز باز شوکه شدم...
وقتی توی"کلافه"میگفت من ک نمیمیرم اگه  بخوای تو از اینجا بری  چون میدونستم ک تو از اول راه مسافری
...
وقتی تو یادگاری له میکنه آدم رو...یادمه قبلا خرد میشدم وقتی میگفت"شب تنهایی ماهو"  وقتی جلوترش میگه"من و تنهایی و تقدیر"...
وقتی بی تو رو میخونه...
بیخیال.

نتیجه:سیاوش خرد کننده است.نه فقط ب خاطر سیاوش.چون تو سیاوش گوش میکنی و ب گفته ی خودت"بی مخاطب"سیاوش گوش میکنی :)

نگرانی دل نشین

هر چقدر تو زندگیت"دوست داشتنی هات"و چیزا و افرادی ک بشون دل بستی بیشتر باشن تو بیشتر نگرانی داری ب خاطر اونا.این واضحه خب.یعنی مثلا ی مادر واقعا نگران فرزندشه و خب اگه فرزندش براش مهم نبود دیگه نگرانی هم نبود.
این روزا این دوست داشتنی های زندگیم خیلی زیاد شدن :)خیلی خیلی زیاد
ف ف م س ح پ پ س ن ر ق و خیلیای دیگه ک شاید دوست نداشته باشن من اسمشونو بگم :))
خب این ی باری میاره رو دوش آدم...آدم هی دوست میداره و متعاقبا هی نگران دوست داشتنی هاش میشه
بعد مثلا اینجوریه ک اگه اون دوست داشتنیت شاد باشه یا اوضاع خوبی داشته باشه تو زیاد خوشحال نمیشی(میشی اما کم)ولی امان از روزی ک دلش گرفته باشه یا حالش بد باشه...خرد میشی.پس دوطرفه هم نیست حتی ک دلمون رو خوش کنیم...
اما بازم این دلیل نمیشه دوست نداشته باشم دوست داشتنی هایم را :)
آن ها بسیار زیبا هستند...بسیار

سلام سلامتی میاره و خداحافظی مرگ؟!..

از تو و او بای بای کردم
حالا میتونم راحت و آزاد باشم!لم بدم مثل الان اینجا پشت لپ تاب تکراری ی چیزی بلمبونم نگران نمره ها و هیچ نباشم و حتی ب کلمه ی سقوط دیگر فکر نکنم
چرا ک شاید فکر کردن ب سقوط است ک سقوط را سقوط کرده است
و آهنگ گوش دهم.البته فقط آهنگ هایی ک ناراحتم نکنند
بسیار آن کار را کنم.انگیزه ای نیست دگر
و تماما راحت باشم.نه حتی لش.چون لش ب یکسری چیزا  اعتراض داره و لشی پیشه کرده!لش لذت بیخیالی محض را ندارد

روزهای یکنواخت اما جذاب
فکر میکردم هیچوقت نمیتونم بیخیالت شم.الان ب نظرم میاد میشه ولی باید بیخیال همه چیزای دیگه هم بشم.باشه.بهای معقولیه..


راستی پارسا داره میاد.آینه ی گذشته ی من :))

چون ک دیوووووونتم..

کاش این امید بسیار قوی و این انگیزه ی فوق العاده پودر نشود..گویا دنیا دارد  تلاشش را میکند خردش کند.ما فعلا هستیم اما :)

میخوام بدوئم بیام    تو رو بازم میخوام..

چقدر خوبه.خیلی.تو با دیدن اینک چقدر عاشقم گیج میشی مدام.و من میدانم سرانجام این گیجی هایت فهمیدن عشق است :)
آنقدر عاشقت میمانم..هر روز بیشتر عاشقت میشوم
تا بالاخره ببینی چقدر حست شبیه این دیوانگی های من است :)..
من منتظر میمانم.در حسرت یک حرف ساده ی تو :-<

انس در خانه با دوست!

+پوریا من حس میکنم تا ی جایی عشق تو رو کشید بالا و کمکت کرد و عالی بود برات.ولی دقیقا مثل سرعت حدی از ی جایی ب بعد دقیقا مانع پیشرفت تو شد و باعث شد همونجا بمونی
-آره.مدت ها ب این فکریدم حتی فانتزیم هم دقیقا اینه ک ی نفر از پایین ی کوهی ی گلی رو میبینه بالاتر..این گل باعث میشه چشم او ب کوه هم باز شود.و هم برای کوه و هم گل بالا میرود..
خب همه چیز ب نظر عالی میاد.تا وقتی ک پسرک ب گل میرسه.پسرک محو زیبایی گل میشه..کوه یادش میره :)
آرمان اگه کوه رو مفهومی انتزاعی ب نام کمال تعریف کنی و اون گل عشق باشه..من دوتا چیز میتونم بت بگم
یکی اینک اتفاقا پوریای عاشق 100برابر با انگیزه ی بیشتر در آن کوه حرکت میکند.چرا ک گویی آن گل در نواحی بالاتر هم میروید و کافیست من سرم را بالاتر بیارم و آن گل را و در واقع نمونه ی زیباتر آن را در بالاتر ببینم.پوریای عاشق حتی کوه از جا در میاره
و دوم اینک آرمان.واقعا می ارزه.واقعا می ارزه.وای 8-^می ارزه 8-^هیچوقت نمیخوام عشق رو تجربه کنی چون خیلی سخته.ولی اگه تجربه کردی خودت میفهمی 8-^وای 8-^
+[size=12pt]"پوریا بیخیال خفه شو تو الان مستی واقعا انگار :))[/size]

یک دنیا غم یک عالمه تعجب

الان دیگه نه او هست و نه تو
او حالش بد بود.پوچ بود ب زعم خودش.تمام بود علی رغم خودش!گفت نمیخواهم خودم باشم
تو هم مدت هاست...و علاوه بر مدت ها گویا دو شب پیش حس بدی داشتی.شک کردی و حالت خیلی بد شده الکی...
پس نه اویی هست نه تویی.منم و من

اما تعجبه
یکی عاشقتر از خودم دیدم شاید.البته او وصال را دارد.کنار طرف است.در آغوش اوست.با هم بیرون میروند حتی!
اما تنها سوال من اینست ک آیا هیچ فانتزی های من در وصال با تو از فانتزی های این آدم با معشوقش قشنگ تر هست؟
انگار نه نیست
اما..میدونی واقعیت تلخ چیه؟ب نظرم اتفاقا هست.گویا نهایت عشقم من.اما دیگر حتی نمیتوانم"تصور"وصال کنم.برای همینست با خود میگویم ب تو رسیدم بعدش چ میشود؟!و خرد میشوم...
نمیدانم.شاید عشق تا ابد یک توهم است..
در هر حال این آدم بسیار عاشق است :)و حتی دیدنش ب من آرامش داد

او

امشب او خواست برود...التماسش کردم...ولی چ میشود کرد؟ :)او دیگر نمیخواهد او باشد...میخواهد معمولی باشد...و حتی نه معمولی...میداند معمولی نیست پس فقط میتواند پوچ باشد و نه معمولی مثل دوستانش :) :|
اما چ میشه کرد

امشب در خلوت خودم چند تا از آخرین نظراتش برام رو میذارم اینجا...تا شاید هیچوقت یادم نره روزی اویی هم بود
البته بازم تا آخر عمرم بر من واجبه تلاش برای او شدنش :)اما اگه نخواد نمیشه...کاش ی روز بخواد
 
------------------------------------------------------------------------

نه. کاری نمیتونی برام بکنی. ولی باش. من دوباره اون حس و پاکی و ... رو میخوام. و میخوام دوباره بهشون برسم و از این وضعیت نفرت انگیز بیام بیرون. ولی نمیتونم. تو اگه نباشی دیگه اصلا نمیرسم بهشون. (:

---------
و من مدام در شک‌م. شک به همه چیز... دقیقا به همه چیز... راهم درست بوده یا نه..
:-<
اگه معشوق هست پس چرا من خوشحال نیستم؟
ولم نکن. من فقط تو رو دارم.
-----------
چه‌قدر این پست رو دوست دارم. (:
از بس که او ...
او ...
(:
من. 8->
تو 8->
دوست دارم. (:
-----------
اون ناراحتی نباید باشه. چون من میگم. منطقیه؟
چون من خدایی که یک ماهه نمیبینمش دوباره دیدم. (:
و دوباره از امشب دعا میکنم.
-----------
دوستت دارم. بی‌نهایت. لبخند می‌زنم. (:
فقط قبول کن حسم کم شده.

ب خاطر اهداف مهمتر!

وقتایی هست
ک حالت خوب نیست.نه در واقع حالت ریده
اما باید عین مرد وایسی
همه پشتتو خالی کردن...تو ک مدت هاست نیست و او هم میخواهد برود(و حتی مدام اصرار دارد ک رفته ام و تو نمیدانی)
هیچ کس نیست
اما تو باید وایسی :)
نه ب خاطر خودت
ب خاطر اهداف مهمتر
ب خاطر اونایی ک مهمترن از خودت
اونایی ک میگن از زندگیم برو بیرون و میبینی ک ناراحتن و اینو میگن...نمیدونی چرا میخوان پرتت کنن بیرون...بدون اونا خرد میشی
و نمیذاری ناراحت باشن...حتی اگه ناراحتشون کنه نمیذاری عوض بشن...نمیذاری اونا هم پوچ بشن
پس بله

ب خاطر منافع مهمتر...

زمان هایی ک گوشی ویبره میرود...میرود و میرود..و...

ببین ی قضیه ی خیلی ساده.حتی اونقدر ساده ک حتی اگه قبلش نخونده باشی هم میتونی بنویسی.قول نمیدم ۲۰ بشی ولی قول میدم بدون خوندن میتونی بنویسی.یعنی خب نه اینک اظلاعات عمومی باشه.ولی حس میکنم میتونی
تو گوشیت رو نباید ویره بذاری.چرا؟...هر کی اس داد میگی هورا.و بعد میبینی ک کی اس داده و حالت گرفته میشه.ب خدا فقط همین.
خفه شو.یعنی این ی خط رو نمیتونستی بنویسی.گه بخور باو اگه انقد خری

راستی راستی.کلی خوشحال بودم میام سایت او در آغوشم بگیرد
اویی نبود.باشد.راحتش میگذارم
و تو این بار گویا شاد بود!عزیزم.خیلی سعی کردم اسمایلی بذارم الان برا نشون دادن شادیم از شادیت.نتونستم.ولی ب خدا خوشحالم

روزی روزگاری رفتیم ما ب باغی  گفتی پوریای خر  مورسو میشی روزی پس   نفهمیدم حرفتو  الان دیدم چشمتو
راست میگفتی عزیزم   بیگانه ی بیگانم

ناتور دشت.پیامبر
راستی.من پیامبر میشم.در عوض خدا تو همین دنیا دخترای ناز بنداز.میدونم اون وریا نازترن و حوری ان و اینا
ولی بیخیال.من ی نازش رو اینجا میخوام.همین حالا.اگه نه نه من نه تو

روزهایی ک با رضا یزدانی یاد میشوند

خودم ک نه خب ولی یادم ک آره

نیستم ی مدت
اگه اراده ام بذاره دیگه نت نمیام
در هر حال بعد امشب دیگه نمیدونم کی میام نت

باشه قصد من آزارت نبوده
ببخشید

از قدیم

از نوشته های دوسال پیشم در موردمان

پسرک پس از مدتی فهمید دخترک نیز او را دوست دارد...بالاتر از ان...عاشق اوست...اما پسرک باید بخش مغرور دختر را نیز راضی میکرد...بخشی که در ناخوداگاه دخترک فریاد میزد تو نیازی به هم صحبت نداری...تو دوست نمیخواهی...برده برایت کافی است...و این کاری بود که پسرک هیچ گاه نتوانست انجام بدهد...
اری...پسرک در این عشق شکست خورد...و هر روز بر کائنات گله دارد که چرا عشق یگانه است...چرا نتوانم از اول با دیگری شروع کنم؟...
دخترک متضاد حرف میزد...میگفت برایم مهم نیستی اما اگر خودکشی کنی ناراحت میشم و عذاب وجدان میگیرم!! :o...پسرک میدید عشق دخترک را...اما گویی دخترک را اموخته بودند که دوستی و عشق یعنی مرگ زندگی...یعنی خراب شدن زندگی...اری...دخترک را اموخته بودند زندگی یعنی انچه جامعه میگوید...یعنی موازنه ی قدرت...یعنی 0 و 1
انقدر دخترک خود را گول زد که پسرک خسته شد...پسرک تصمیم گرفت دخترک را رها کند تا دخترک راحت باشد...اری...او خواست لذت عشق را فدای راحتی معشوق کند...پس با خود گفت...من که انگیزه ای ندارم...تابستان هم پس از نوشتن کارم خودکشی میکنم...حال دخترک اگر همچنان یاد من باشد ناراحت میشود از مرگم...پس بگذار او را از خود متنفر کنم تا مرا فراموش کند...اری...این بهترین راه است...
پسرک شروع کرد خود را بد جلوه دادن...به یکی از دوستان صمیمی دخترک 3پرد که تمام 3فات بد عالم را در پسرک بنهد و تحویل دخترک دهد...خود پسرک هم به یکی از دوستان خود 3پرد یک اکانت دختر باز کند و به دخترک پیام دهد که چرا و به چه حقی داری پوریا رو از من میگیری؟؟!...اری...تمام این کارها انجام شدند...اما...پسرک چند روز به سایت نیامد...با این امید که دخترک خوشحال باشد از نبود او...اما وقتی بازگشت...و پست های حرف بزن او را دید...غمش را با قلبش چشید...

و حال دخترک سعی میکند وانمود کند به خود که من انسانی والا هستم...انسانی منطقی که احساس را به خدمت عقل در اورده ام...درسم را میخوانم و کنکور تک رقمی میشوم...پروژه ی برتر را ارائه میدهم...اگر هم زمانی احساسم داشت اذیتم میکرد اهنگ فلان خواننده رو میگوشم تا حالم خوب بشه و دوباره منطقی بشم...
و در این میان پسرک...پسرک را در مدر3 الکی خوش مینامند...اری...پسرک سعی میکند با خوش بودن در مدر3 و خوش کردن بقیه به خود وانمود کند که دخترک نیز الان حالش خوب است...

در میان درس هایت

خب این روزها من خیلی تو رو از خودم دور حس میکنم!...شاید عاشقت نیستم دیگه ...آزاد شدم شاید و صرفا مانند آن زندانی ای میمانم ک بعد ۷۰سال  وقتی آزادش میکنند مطمئن نیست آزاد شده باشد....نه در واقع مطمئن است آزاد نشده است و از زندان بیرون نمیرود...حتی وقتی دیگر دیواری جلویش نیست
نمیدانم...شاید دیگر عاشقت نیست

قلبم درد میکند!...بیماری قلبی فکر نکنم لااقل تا امروز داشته باشم ولی دو سه روزیست قسمت بالای قلب شریفم درد دارد اندکی
حالا مادر گفت نه چندان مدتی دور برای اکو خواهیم رفت

خودارضایی دیگر اصلا لذت نداره انگار

فقط یک صحنه باید یادآور شود!

داشتیم با پدرم شبی شطرنج بازی میکردیم...شاید ۳ ۴ شب پیش...پدرم مدت ها بود شاید ۴ ۵ سال با من شطرنج بازی نکرده بود...یعنی بدش میاد کمی از شطرنج...یا لااقل کم ازش خوشش میاد!ترجیح میده ورق بازی کنیم
بعد حالم انقدر بد بود ک بام بازی کرد وگرنه اون شب هم نمیخواست
هی ناراحت بود زمان بازی هم ک چرا حالم بده

و هی در دل میگفتم"پدرم تو خودت شطرنج ب من آموختی وقتی ۶ساله بودم...و من"تو"را وقتی چهارم دبستان رفتم مدرسه ی شطرنج نوین شناختم"
اگر میبینی الان ناراحتم و شاید هیچگاه هم شاد نشوم دلیلش تو هستی ناخواسته"
اما دلم نیامد بگویم بش...دلم نیامد

دختری هست ک گمان میکند عاشقم است...از او دوری میکنم تا وابستگیش بیشتر نشود

حرف های بسیار ک هیچ کدام لایق گوش تو نیستند...

در موردت
میدونم میرسیم...غیب گفتی!
منتها...
مشکل اینجاست ک تا آن روز من هر روز خودم را تو میدهم و مال تو هستم...
اما تو تا آن روز مدام خودت را از من دریغ میکنی :)

اما زیباست ب انتظارت نشستن...بسیار زیبا و البته دردناک

همرنگی

دارم سعی میکنم همرنگ جماعت شوم...نه برای اینک تایید شوم...ب این خاطر ک شاید آنها راست بگویند!...شاید این راه باشد

از اون فیلم ها گرفتم از دوستم...اگه تجاوز داشت احتمالا خوشم میومد ولی بی دی اس ام ک وحشتناک مسخره بود...وحشتناک...صرفا عذاب ی انسان مازوخیستی و حقارت یک انسان سادیستی را میدیدم
نتونستم حتی بفکرم ب خودارضایی باش...
بعدش داستانی خوندم از لزبین دو دختر ک گمان میکردند عاشق هم هستند...تعریفشان از عشق...
و لحظه ای شک کردم باز و سوالی از سوال های مهم زندگیم اومد تو ذهنم...آیا واقعا عشق را میتوان در جنس موافق دید؟...حتی شک کردم با خوندن داستان ولی الان مطمئنم ک نه نمیشه...

و بعدش با فکر او آن کار انجام شد...بسیار دوستش دارم...و بسیار مال من است
ولی در تفکراتم نمیتوانم ب چیزی فکر کنم ک او یا تو را آزار دهد...وحشتناک است...صرفا تصوراتی ک هر دو لذت ببریم


و کاش رابطه ی جنسی واقعی ب همین سادگی بود...متاسفانه ایمان دارم حتی با او نمیتوانم رابطه ای داشته باشم....و فقط تو....
و این ها یعنی تصورات من صرفا فکر هستند...و این افسوس دارد شاید حتی!

باید درس خواند...باید فکر نکرد ب عشق...و باید گذاشت تو ب دنبال زندگیش برود ب جای آزار دادنش...
فقط کاش اشک نریزی در نبودم...عاشقتم و کاری نتوانم کردن...چون نمیگذاری همه چیز را درست کنم

نمیگذاری خودارضایی های من و اشک های تو تمام شوند...
و این تقصیر توست :)

اسهال

اسهالم
گفتم ام قبلا هم...
خدا خیلی ساده میگوید راحت بگیر پوریا

یبوست داری!...
خدا خیلی ساده میگوید راحت بگیر رودا!

غم داریم...
خدا خیلی ساده میگوید خاک بر سرتان

اخم کردیم...
خدا داد زد"ناشکری؟"

غش کردیم...
خداوند گفت"شما رفقای من بودید؟...بیش از بنده هستید؟"

مردیم...
خداوند گفت"ب وصالم رسیدید"...

اما باز ناراحت بودیم...
خداوند گفت"بیایید...مال هم هستید...وصالتان با هم است نه با من..."

هم را در آغوش گرفتیم...هم مرده را!
خداوند گفت":)"

و نه اسهال بودیم نه یبوست



نشی عاشقم     فردا مسافرم    مسافرم باید برم      نشی عاشقم     فردا مسافرم    باید برم نمیتونم نگاه کنم پشت سر

شبامونو کی دیده    شبامونو کی دیده

چنین گفت خداوند رحمان و رحیم    ک جز عشق هیچگاه هیچ نیافرید

خوابت

امروز صبح خوابت را دیدم
فوق العاده بود دختر...عالی
قضیه اینه ک تو فدراسیون بودم...اصلا هم یادم نمیاد بردم یا باختم بازیمو ولی از سالن اومدم بیرون
داداشت مبین رو دیدم...سریع رفتم سراغ جدول مسابقات و لیست بازیکنا ک همیشه با ی کاغذ میزنندش روی دیوار هت فدراسیون...
اسم مبین رو دیدم...یعنی دنبال فامیلیت بودم ک مبین رو دیدم...ولی بازم گشتم و در کسری از ثانیه...وای :)تو تو جدولی
میشه گفت دقیقا همزمان خودتو دیدم...دقیقا یادم نیست چ واکنشی داشتی...فکر کنم مثل همیشه بود...بی تفاوتی :)
ی نیم نگاهی انداختی و با داداشت رفتی ب سمت در فدراسیون تا طبق معمول قبل از شروع شدن دور بعدی ی دور بزنین...بعد من اول جلوتون بودم....یعنی من اول رفتم سمت در و کمی جلوتر بودم ازتون
ب در ک رسیدیم ی دور زدم تا شما جلو بیفتین :-"نمیدونم چرا....نه یعنی فکر کنم بدونم!...میخواستم شما جلو باشین تا بتونم بدون هیچ دغدغه ای مدام نگاهت کنم...یعنی فقط نگاهت کنم...همین
وای لعنتی...عالی بود...عالی
بعد دقیق یادم نیست ک فکر کنم رفتیم ی چیز خریدیم...آهان...من ی آب معدنی از روی زمین جلوی در فدراسیون برداشته بودم و در نتیجه رفتم تا دکه ی جلوی ورودی پارک لاله و هیچ نخریدم و رفتم اونور خیابون...فکر کنم شما ی چیزی خریدین...من جلوتر از شما افتادم تو راه فدراسیون و یکی دوتا از دوستام رو هم دیدم...با رفیقم داشتیم میرفتیم...اول اونور خیابون مثل گاو رفتم با وجود اینک ماشین داشت میومد و رد کردم خودمو :))...بعدش اون سمت دیگه عین عن!قشنگ عین عن رفتم تو دل ماشین...یعنی ماشینه داشت میومد با سرعت فاصلش هم کم بود ولی من در اقدامی شجاعانه تصمیم گرفتم تسلیم نشم و رفتم و دقیقا یادمه صحنه ک ماشینی ک داشت میومد پراید بود و من ب زور رد شدم ولی کیفم زیر پرایده موند :))پرایده با اون سرعت رفت و کیفم له شد گویا :))داشتیم با دوستام میخندیدیم
ک تو رسیدی...گفتم ی کم عقب تر بودی...
گفتی پوریا بیا زنگ بزنیم ب اون مرده(شایدم گفتی بیا بریم خونش)...
دقیق یادم نیست قضیه ی اون مرده چی بود...فکر کنم تجسم قضیه ی سینا برای من بود...همین ک تو و سینا قبلا هم رو دوست داشتین(دوست داشتن و نه عشق)و شاید حتی برای همین من رو رد میکردی :(...اینک شاید میخواستی بگی پوریا اشتباه میکنی...بیا بریم از خود اون مرده(سینا)بپرسیم اصلا...
خلاصه گویا داداشت غیب شد ناگاهان!...من ماندم و تو...البته دوستان هم بودند...ما از جمع دوستان جدا شدیم و نمیدانم دقیقا چ گقتیم ولی گویا حرف زدیم...
گویا تو هم میخواستی حرف بزنی...اما کمتر از من...راستی گویا از آن کار احمقانه ام ک جلوی پراید کرده بودم هم خوشت آمده بود :)...آخر وقتی گفتی بیا حرف بزنیم در مورد آن موضوع من در چهره ات اندکی لبخند محو میدیدم...و عالی بودند این ها...گویا فهمیده بودی حتی مسخره ترین کار من یعنی پریدن جلوی پراید هم از عشق توست...و گویا فهمیده بودی اگر تو آنجا نبودی من هم این"جلب توجه"را نمیفهمیدم...
شاید اگر من نبودم جلویت از ته دل میخندیدی ب کارم :)...و شاید اگر دگران نبودند از ته دل در آغوشم میگرفتی :)...
بله...من بچه ام و تو این بچه را دوست داری :)...نه....عاشقشی...نمیدانیم چرا...اما هستی

بگذریم...
بعدش همین جور ک داشتیم میحرفیدیم رفتیم نشستیم روی سکویی ک حال ک فکر میکنم اصلا نیست در فدراسیون شطرنج :)...نشسته بودیم و جالب است ک میتوان گفت دقیقا در وسط فدراسیون بود :)...اگر میخواستیم حرف خصوصی بزنیم خب میرفتم جایی ک پرت باشه و نبینه کسی :)...گویا دقیقا با رفتنمان ب آن سکو(ارتفاع زیادی داشت...کنار هم نشسته بودیم...پاهامان آویزان از سکو(ارتفاعش زیاد بود)و در کنار هم بودند :)...حتی دقیقا یادمه لحظه ای شلوار جینم خورد ب شلوار جینت!...شاید ب یاد آن روزی ک پایم ب پایت زدم تا تقلب برسونم بت :) )میخواستیم ب همه بگویم ک ما با هم هستیم :)...گویا میخواستیم بگوییم عاشق رودا و رودا ب هم رسیدن...

یادمه روی اون سکو فقط ی حرف بت تونستم بزنم"ببین اصلا مسئله اون مرد نیست...قضیه اینه ک من حسی ب تو دارم ک هیچ جوره از بین نمیره"
:)
و تو دقیقا ب خاطر دارم صرفا لبخند زدی :)....گویا سرانجام ب پذیرش رسیده بودی...:)
گویا تو هم میخواستی من فقط همین را بت بگم ک نمیتوانم ازت ببرم...میدانستی این را...
تا اینجا تو تو بودی!...
خلاصه امیرحسین و آیدا خواهر و برادر اومدن و چرت و پرت گفتن :))اصلا از نگاه جفتشون میبارید"به به...چ ب هم میاین" :))
و گویا من و تو خوشحال هم میشدیم از چرت و پرت های گفته و ناگفته شان :)...دقیقا یادمه ب آیدا گفتی"این(ب من اشاره کردی)وکیل مواقع نمیخواد...خودش بهترین وکیله"
و من چقدر شاد شدم از همین حرفت :)...عزیزم

خلاصه رفتیم واسه ی دور بعد...من مدام دنبالت میگشتم وقتی همه نشستند در جاهایشان...
بعد عالی بود...یعنی عالی بودا...
و ناگهان عجیب شد همه چی...مبهم یادم میاید این لحظات رو

یادمه ب اتاقی نگاه کردم...کلا اتاق ها رو نگاه میکردم تا پیدات کنم ببینم کجا نشستی
و ناگهان او را دیدم!...در یکی از اتاق ها پشت میزی بود و داشت شطرنج بازی میکرد...البته هنوز دقیق یادم نمیاید...گویا حد واسط او و تو بود!...یعنی دقیقا یادمه تو اون لحظات با خودم گفتم"تو چقدر شبیه او هستی!"...و ناراحت شدم از این شباهت...من آن لحظات تو را میخواستم...او بینهایت من است ولی من تو را میخواستم...
آن اتاق درش بسته بود...و او ب من لبخند میزد :)...

و بعد رفتم گویا ب اتاقی ک تو در آن بودی :)...و عالی بود...یادم نمیاید اما آن لحظات :(...فکر کنم لبخند زدی و من نشستم...قشنگ خوب بودیم با هم :)...
و من نشستم سر میزم ک خدا رو شکر در همان اتاقی بود ک تو بودی...:)
و نشستم سر میزم...میزم شماره ی ۳۱ داشت...با دختری بازی داشتم...مهره های بازی بسیار مسخره و عجیب بودند!...مهره های شطرنج نبودند انگار...خوراکی بودند انگار!...و برای بازی باید مهره های خوراکی را با مهره های شطرنج عوض میکردم و سپس بازی میکردیم!...بسیار دلخور بودم و ناراحت از این بابت...
بعدش یادمه دقیقا ک تو لحظه ای اومدی بازیم رو دیدی :)...بعد حتی اینم یادمه ک گفتی"حالا بذار میام فعلا اولشه" :)...و فکر کنم در تمام این لحظات لبخندی داشتی بر لب :)

عزیزم...
عالی
مرسی

اما این خواب یک چیز را تایید میکند...بسیار در دوراهی او و تو هستم!...
او عشق الهی من است...و تو عشق زمینی من...
و من انسان عشق زمینی هستم...از این رو وقتی او را دیدم ناراحت شدم...چون من تو را میخواستم :)

خداوندا...کمکم کن...افراد بسیار اندکی را میشناسم عشق زمینی را تجربه کرده باشند ب معنای کلمه...و افراد بسیار کمتری ک عشق الهی را!...
و من هر دو را دارم...
خداوندا...کمکم کن :)...بسیار سخت است دانستن...کمکم کن
کمکت کن!...ب تو کمک کن
کمکش کن...ب او کمک کن

روزهای افتضاح...امیدهای زیبا :)

تراژدی

فکر کنم الان دو تا تراژدی بیشتر برام وجود نداشته باشه
۱-با تمام وجود دوست دارم بخوابم رو تخت و اونقدر بخوابم ک بمیرم!...نمیخوام برم مدرسه ولی مدرسه"هست"
۲-نمیتوان هم ی روز برفی را گوش داد و هم خودارضایی کرد...و این وحشتناک است...فکر کنم اگر بتوانم روزی این دو کار را همزمان انجام بدهم بتوانم شاد باشم
۳-گفته بودم دو تا پس محدودیم ب همان ها...

کاش برای تراژدی ها واقعا حدی بود...یعنی میشد گفت خدا تو میتونی صد تا تراژدی بدی ب من تا مال خود خودم باشه!...ولی دیگه بعدش صد و یکمی رو نده
خدا خرت میکنه...اول میگه باشه صد تا...بعدش میکنه تو پاچت بعدی رو...

تخمام درد میکنه...نسبتا زیاد
فکر نکنم ب خاطر خودارضایی باشه...باشه هم خب چی کار کنم؟!

از آسمون...

زمستون   خداحافظ...
باورم نمیشه...زمستون تموم شده و هیچ کس انگار گریه نمیکنه...تا ۹ماه دیگه زمستون نداریم...اونوقت شما شادین؟

بگو خواب بود هر چی ک دیدم
افسانه بود هر چی شنیدم
نگاه کن شوق دل زدن ب دریا
بر آن شد مرگ تدریجی رویا
بر آن شد...

بیا...تا قصمون پایان نگیره
-----
همیشه تجاوز دوست داشته ام...کثیف ترین کار دنیا و بسیار لذت بخش...بسیار زیاد

بیا تا مه توی چشام بمیره
--------
این روزها بسیار هوس سیگار دارم...بسیار زیاد
اما شجاعت کشیدنش را ندارم...نه ندارم

منو کم کن از این تردید

خیلی ساده فقط بیا یک سیگار را آتش بزن و بگذار در دهانم...و بعد برو ب زندگیت برس...این گونه میتوان سیگار را شروع کرد
یا مثلا بیا منو بکش...
یا...
نمیدونم...این همه کار من کردم!...نوبت توئه

اضطرابه...اضطرابه

بن بست

پس از مدت ها بن بست د ویز

برفا نم نم روی گورا      سرما توی استخونا
روزام تقویم خط خورده     شب هام در سوگت پژمرده
"
دنیا جفت دستات پوچه    بن بست آغاز هر کوچه
"
یادت بوی ناب خونه     جای قاب هات روی گونه
رفتن پرسوز و افسوسه    موندن اینجا ی کابوسه
"
دنیا جفت دستات پوچه    بن بست آغاز هر کوچه
"
خواب پرواز روی ابرا     دود جنگ و مردم قان قان
سرباز دستات زیر سنگه    نرگس پیغام هر جنگه
"
دنیا جفت دستات پوچه    بن بست آغاز هر کوچه
"
--------
خواننده با حس تمام این آهنگ را میخواند...و این حس داشتن نشانه ی"سلامت"اوست
و ما با بی حسی تمام این آهنگ را گوش میدهیم...و این بی حسی نشانه ی"سلامت"ماست
آهنگ عالی شروع میشه    برفا نم نم روی گورا    سرما توی استخونا

در یاد هست روزی ک ب او گفتم این آهنگ را گوش نکند...گوش نکرد و حالش بهتر شد
حال او از من بخواهد هم نمیتوانم گوشش ندهم...لازم است بی حسی

یادت بوی ناب خونه    جای قاب هات روی گونه
--------
درس درس درس...
--------
من دیگه خسته شدم    بس ک چشام بارونیه...

بعد جالبه...لااقل خدا...رفیق...مرام میذاشتی گریه رو میدادی ب من...د خب با معرفت گریه نشه کرد همه چیز ریخته میشه تو خود آدم...بده باو توانایی گریه رو...عن نشو دیگه!

فانتزی:تو دکتر شده ای...من لاشی
میام مطبت ب عنوان معتاد...منو میبینی...اشاره میکنی ب عکس شوهرت ک آویخته شده در اتاق مطبت و میگی لطفا برین پیش ایشون...
و من میرم پیش شوهرت...اون آمپول هوا بم میزنه و من نمیمیرم...آخه اون کاری ک باید میکرد و تخصصش یعنی درمانم رو انجام نداده...پس منم حق ندارم بمیرم!
برمیگردم پیش خودت...تو آمپول هوا میزنی...و اون موقع میمیرم

چقدر هذیان!

نقطه ی تلاقی من در او و تو

تنها دلخوشی من در مورد او و تو اینست ک من هر کاری میتوانستم کردم و از این پس هم هر کاری میکنم برایتان....
همین!
ما بقیش دست خودتونه...

شبامونو کی دیده؟

شبامونو کی دیده؟   شبامونو کی دیده؟   شبامونو کی دیده؟
شبامونو کی دیده؟ شبامونو کی دیده؟ شبامونو کی دیده؟
کی دیده   کی دیده    کی دیده
امشب دور همیم    امشب مال همیم   فردا تو فکر من نشین   نمیتونی بند کنی پامو ب زمین
امشب دور همیم امشب مال همیم فردا تو فکر من نشین نمیتونی بند کنی پامو ب زمین
نمیتونی بند کنی پامو ب زمین    نمیتونی بند کنی پامو ب زمین

میگه فقط واسه یک شب   میگم پ باشه واسه امشب    میگه راحت ترم اینطوری   میگم آره آره بهتر
داغون بود ولی با اون پول    یهو همه چی خوب شدش و آروم موند   امشب با این دختره ای تا صبح روته   حتی یادت نیست دیروز بودی با اون دوستشون
آه   ی پاش دورم پیچ   من زیر چشم گود با ته ریش   فردا هنگ اور  هنگ اور    درمونش ی جوینت یا ادویل

نشی عاشقم   فردا مسافرم    مسافرم باید برم   
نشی عاشقم   فردا مسافرم   باید برم   نمیتونم نگاه کنم پشت سر
شبامونو کی دیده    شبامونو کی دیده    شبامونو کی دیده
شبامونو کی دیده    شبامونو کی دیده    شبامونو کی دیده
کی دیده    کی دیده    کی دیده

حسی میگه شبا رو کی دیده کی روزا رو دیده هان؟    نمیبینه کسی ریشه گلا رو زیر خاک
میگه چجوری رسیدم بالا    گذاشتم همه قولامو زیر پام
تنها کسی ک کرد بهت قلبو چفت    تکست میده میگه دلت تنگ شده   گرم بودیم تو داغی الکل  نفهمیدی ک کی دلت سرد شده    و اینجا نیستی دیگه جات پره ولی    همه میرقصن هر جور سازو بزنیم   تاب تاب خمیر  پارک پر پنیر    نمیتونی بند کنی پامو ب زمین


توی اون چشا نگاه میکنم و نمیگذرن لحظه ها    میپرسی از من چرا میگم بخواب بگم طولانین قصه ها
نپرس از من چرا میگی میخوای بهت نشون بدم من ی راه    ولی راهی نیست چون ک همه پلا شکسته سال پیش
وقتی همه چی عوض شد و شدم قایق بی ساحلی     ک امروز روی موجته فکر میکنی ک عاشقی
وقتی همه چی عوض شد و شدم قایق بی ساحلی    ک امروز روی موجته فکر میکنی ک عاشقی

امشب دور همیم  امشب مال همیم   فردا تو فکر من نشین نمیتونی بند کنی پامو ب زمین
امشب دور همیم امشب مال همیم    فردا تو فکر من نشین نمیتونی بند کنی پامو ب زمین
نمیتونی بند کنی پامو ب زمین
الان همه چی خوبه   چرا فکرت ب غروبه
الان همه چی خوبه   چرا فکرت ب غروبه
الان همه چی خوبه    چرا فکرت ب غروبه
فکر تو ب فرداس    فکر من ب الان   آن
فکر من ب الان    آن...

نمیتونی بند کنی پامو ب زمین...عرفان
----------
کاش نمیتونستی بند کنی پامو ب زمین...همین
ولی تونستی...و این اشعار صرفا افسانه شده اند...

http://bargmusic54.com/2346-Erfan---Nemitooni-Band-Koni-Paamo-Be-Zamin

غرور

این رو توی نوشته های سابقم دیدم الان...جالب بود برام و بسیار واقعی!
----------
اصرار داری بر بی تفاوتی...میخواهی خودت را شاد جلوه دهی...اصلا در این فیلم غرق میشوی...از فیلم نیز فراترش میبری...و واقعا شاد میشوی
تا بهانه ای برای اشک دستش ندهی...البته...اون آنقدرها مغرور هست ک اگر هم برایش مهم باشی...باز مگذارد غرورش با اشک برای تو شکسته شود...
راستش ب نظر من دقیقا مثل ساختمانی میماند نارسیسم...هر چقدر مغرورتر و خودشیفته تر بالاتر هستی در آن ساختمان...
و کسی ک میخواهد غرور از تو گیرد...گاهی ب جای آنکه تو را با آسانسور ب پایین هدایت کند...تو را از پنجره ی طبقه ات بیرون می اندازد...گاه عاشق این کار را میکند(با شکستن غرورش برای شکسته شدن غرور و حجاب قلبیت)...گاه سرنوشت...گاه نیز نام خدا بر آن مینهیم...
و تو...در بالاترین طبقه بودی...
ک عاشقت شدم...
و طبقه ام از بالاترین تو نیز چند طبقه بالاتر بود!...من خود را انداختم پایین...با سر خوردم ب کف آسفالت خیابان مقابل ساختمان...تا شاید اگر روزی تو خواستی غرورت را بشکنی...تو نیز پایین بیندازی خودت را فقط با این تفاوت ک تو بر روی من فرود آیی...این گونه دردش برایت کمتر خواهد بود...
و پس از این درد وصال هست...آغوش همدیگر...
ولی نیامدی...بر خلاف من تو ترسیدی...
غرورت را نشکستی...
و خداحافظی کنان ب واحدت بازگشتی...در انتظار مردی در طبقه ی خودت...چرا ک دیگر من با شکستن غرورم هم سطح تو نبودم :-<

روزگار کرد تا تو را ماندگار؟!

حالم بسیار بد است
بسیار بد

چون امشب شب آخره     چون امشب شب آخره    فردا دیگه نیستی پیشم

میخوام داد بزنم   از ته دل     ک چرا باید این باشه    ک چرا باید این باشه

چون امشب شب آخره    چون امشب شب آخره    فردا دیگه نیستی پیشم    فردا دیگه نیستی پیشم نه
چون امشب شب آخره     چون امشب شب آخره      فردا دیگه نیستی پیشم    فردا دیگه نیستی پیشم نه
چون فردا پرنده ی آهنی میبره فقط چند ساعته با همیم   ولی بعدش با برگردیم سمت فرودگاه   ببینیم از تو ماشین طلوع آفتابو


کسی نمیفهمه الان درد ما رو
ک امشب چ سرده تا صبح     اما دستات گرمه باز  و بله با تو آرامش هست  بگو چرا جدایی سهم ما شد
نمیخوام بگذره   میگن این قسمته    اما نمیدونن چقدر این حس بده
چون امشب شب آخره     چون امشب شب آخره    فردا دیگه نیستی پیشم   فردا دیگه نیستی پیشم نه


پس واسه عشقمون فقط یک شب داریم   اونم    زود میگذره حتی چشم نذاریم رو هم   پس همو میبوسیم وا۳ آخرین بار    ب سرنوشت میگیم کارت آفرین باد
------------
یک چیز
دیروز از دوستی ک ب حس هایش اعتماد نسبتا زیادی دارم...پرسیدم"میدونه ب شدت میترسم شب اول درد بکشه و حتی واسه همین ممکنه باش رابطه برقرار نکنم؟"

و اکنون داریم شب آخر را تجربه میکنیم...شاید شب اول و آخر
--------
گفتن عشق فریب است
بیا و زندگی من فریب خورده را بنگر...یک دل سیر گریه کن
و بعد ک خالی شدی برو درست را بخوان تا موفق شوی! :)


ببخش اوی من...حال خودم آنقدر بد هست نتوانم کاری کنم...بت گفتم بد باشی بسیار بسیار بد میشوم...و گوش نکردی...شاید هم واقعا پوچی
دیگر هیچ نمیدانم
-----------
فالوده ی شیرازیم آرزوست کنار معشوق در شیراز...
آن شعرها را کاش برای من گفته باشی و نوشته باشی...
تا ۳ بیدار بودی دیشب...نمیدونم چرا همینم بم میگه عاشقی...
و نمیدونم چرا هنوز امیدوارم
"پسر ب تخمشم نیستی...کسی ک از زندگی افتاده تویی...تو ب گا رفتی...اون داره زندگیش رو میکنه و درسش رو میخونه"
میدونم...ولی...

بگو چرا جدایی سهم ما شد

کاش سینا راست گفته باشد و عاشق هم باشید...کاش

چون امشب شب آخره...

اوی این روزها

فقط همین بس ک ۶ماهی ک افسرده بودم...هر روز آرزویم بود
رویایم بود آن ۶ماه...
و تو شدی عامل بیرون آمدنم از باتلاق بسیار خواستنی...بله...باتلاق خود لجن است ولی بسیار آرامش بخش و خواستنی

و اوی من...برای خودت پیدا کن هدفی تا خودت را بیرون بکشی...
فقط بدون در باتلاق تلاش بیهوده ب معنای بیشتر فرو رفتن است...
اگر فکر میکنی میتوانم کمکت کنم من را بینداز ته باتلاق ولی خودت بیا بیرون :)...بلدم خودم تنهایی بیام بیرون...
ولی بیا بیرون...از باتلاقی بیا بیرون ک نیست و خودت ساختیش...بیا بیرون

و تو...اشک نریز...همین
من اینم...اشک نریز...
کمکش کن تو...لطفا!

سفرنامه

دید خوبی داشتم این بار ب سفر!...مطمئن بودم حال و هوا عوض خواهد کرد...و اطمینانم درست هم بود
در راه...بسیار از فوق العاده بودن آهنگ های رض و عرفان شاخ در آورده بودم...و البته حس تحسینی ب علی سورنا ک افزایش میابد
و تعجب باز هم از شاهکار بودن رض...چقدر فلسفی و چقدر زیبا...و البته صدایش بسیار نکره است :))
ولی بسیار خوب...بسیار

و البته دعواها هم ب سرعت شروع میشوند...والدین متنفرند از رپ و من مجبورم فلشی را بهشان بدهم ک خواهرم پر کرده دقیقا لحظه ی قبل رفتنمون و پر آهنگ پاپ و البته ساسی مانکن های فانه :))
ولی این دعوا ها در خوشبختی من جایی برای خرابکاری ندارند زیاد :)

سفر...بسیار مهمان نوازند...بسیار
چند نقطه ی اوج سفر شاید...
من بودم و پدرم و مادرم و دکتر راستی ک همکار مادرم است و مدت هاست دوست خانوادگی ما هستند و البته بهنام شوهرش و پریا دخترش...
چقدر دکتر راستی عوض شده است...چقدر شکسته شده است...و عجیبست ک چقدر هنوز زیباست!

نقطه ی اوج دیگر وقتی دکتر راستی گفت"پوریا چقدر قیافت عوض شده"...
و این چندمین نفریست از آن صف طویلی ک گویا بسیار اصرار دارند هر چ زودتر هر کدامشان ب من بگویند ک عوض شده ام!

دیگری زمانی ک رفته بودیم جایی پیدا کنیم در کنار جاده ک کباب درست کنیم آنجا...و آن هنگام من و مادر و دکتر راستی بالا رفته بودیم...و دکتر راستی میخواست بلند شود...و گفت خاله بیا حواست ب من باشه نیفتم(شیب داشت)...و وقتی بلند شد من ب معنای کلمه مطمئن بودم این وظیفه را خوب انجام میدهم
بله...همان گونه ک از قبل نیز مطمئن بودم ک بسیار من"ناتوردشت"هستم...من زیست دارم تا مراقب دیگران باشم و وقتی کسی کمکی نمیخواهد منتظر بمانم کمک بخواهند!

دیگری زمانی ک فوق العاده بود در دریاچه ی کیو و قایق سواری با قایق موتوری با سرعت زیاد و منی ک بسیار لذت میبردم و دست در آب کرده بودم...و لذت...لذت
و فکر تو آمد...و اتمام لذت
یادم آمد زمانی نه چندان دور سفر کیش رفته بودی...همان سفری ک عکسی ک من الان از تو دارم و انداخته ام بر دسکتاپ لپ تابم در آن سفر از تو گرفته شده گویا...
و در این فکر بودم ک کاش در کیش تو هم دستت در آب کرده باشی در قایق موتوری و لذت برده باشی...
و ناگهان با آمدن تو من باز انسانی غیرعادی شدم!...و این بسیار عادی بودن من را دزدی بدی بود!

دیگری بازه ی سفر ک با وجود اینک پریا بسیار زیباست ولی من حسی جنسی ب او نداشتم!...و همچنین اینک بر عکس همیشه ب دختری از میزبانمان ک گویا هم سن من بود هم نداشتم حتی...

دیگری وقتی شب اول خوابیدنمان در خانه شان...من خودارضایی کردم!...بسیار ساده

دیگری اینک قبل از خودارضایی ب محمدرضا قول دادم برای اینک او روزی ۷ساعت بخواند برای کنکورش من هم خودارضایی نکنم دیگر!

دیگر هم اینک رفتیم فلک افلاک ک بسیار تاریخی و...هست
برای من یک چیزش جذاب بود...مغازه ای داشت از لباس و من برای تو روسری پولکی و از این کمربندها(موقع رقص دیدی دخترها چیزی ب کمرشان میبندند بعضا...پارچه ای ک اغلب تو شهرستان ها کاربرد دارد برای رقص)ی پولکی خریدم برایت...
و بسیار دوست دارم موقع تولد آنها تنت بشوند...ولی میدانم نمیشود ولی خب من وظیفه ام است عزیزم امیدوار بودن :)

دیگر اینک رفتیم آبشار بیشه...فوق العاده بود...واقعا زیبا بود
و...صحنه ی اول اینک مدام میخواستم زنگ بزنم بت و لحظاتی زیاد آنتن نبود و سفر ناقص شد!...
اما اصل قضیه....از کوه بالا رفتم...
و فکریدم و این رو بت اس دادم ک روزی در بغلم کوه میبرمت...
و فهمیدم اگر این کار را کنم تو در گوش من میزنی تا دردم بیاد و بخندی و بعد بیای بام بالا :)...و این فانتزی عالی بود...عالی

دیگر اینک در راه بازگشت از اونجا ک ۳نفر بودیم در ماشینمان من صندلی های عقب را ب کل تسخیر کرده بودم و خوابیده بودم...
بت اس دادم و خواستم ازم بخوای خودارضایی نکنم...
و مطمئن بودم جوابی نمیاید...
و بازگشتم و برعکس خوابیدم(جوری ک پشتم ب صندلی های جلو و والدین باشد)و بعد از کلی طفره و میل نداشتن ب خودارضایی...خودارضایی کردم

دیگر اینک این سفر عالی بود...عالی
ولی یک چیز...
تمام آن چیزهای"عالی"...اضافی بودند...و ناکافی...اصلا لازم نبود باشند...اصلا تاثیری نداشتند...دریاچه عالی بود ولی نیازی دارم ب دریاچه؟...آبشار همین طور...
تنها چیزی ک نبود و باید میبود تو بودی و هستی...

نتیجه:تو لازم و کافی برای من هستی...سایرین نه لازم هستند نه کافی
نتیجه:شادی...بدون من
نتیجه:عاشقتم...

دیگر اینک کلی کتاب بردم و شاید یک ساعت توانستم درس بخوانم و میتوان گفت عیدم کلا فان و غم بود :)...

زندگیم را بفهم

+سهیل وبش رو عوض کرده گویا...شاید محرم نمیدونه منو شایدم دیگه نمینویسه...
در هر حال امیدوارم شاد باشه :) :*

باز هم

بعد از آن بیخیالی عالی آمد دوباره این گل قالی!...نمیروی از یادم هر دم...

نمیدونم...واقعا نمیدونم خب...
دارم میرم خرم آباد...اسمش سفره ولی خب شاید اون جا باشی...دارم میرم اونجا دنبالت بگردم؟!...
اصرار داشتم بریم همدان ولی نشد...ب نظرم امکان اینک اونجا باشی بیشتر بود...
نمیدونم...

مهم نیست...یعنی مهمه اما راهی نیست