امروز صبح خوابت را دیدم
فوق العاده بود دختر...عالی
قضیه اینه ک تو فدراسیون بودم...اصلا هم یادم نمیاد بردم یا باختم بازیمو ولی از سالن اومدم بیرون
داداشت مبین رو دیدم...سریع رفتم سراغ جدول مسابقات و لیست بازیکنا ک همیشه با ی کاغذ میزنندش روی دیوار هت فدراسیون...
اسم مبین رو دیدم...یعنی دنبال فامیلیت بودم ک مبین رو دیدم...ولی بازم گشتم و در کسری از ثانیه...وای :)تو تو جدولی
میشه گفت دقیقا همزمان خودتو دیدم...دقیقا یادم نیست چ واکنشی داشتی...فکر کنم مثل همیشه بود...بی تفاوتی :)
ی نیم نگاهی انداختی و با داداشت رفتی ب سمت در فدراسیون تا طبق معمول قبل از شروع شدن دور بعدی ی دور بزنین...بعد من اول جلوتون بودم....یعنی من اول رفتم سمت در و کمی جلوتر بودم ازتون
ب در ک رسیدیم ی دور زدم تا شما جلو بیفتین :-"نمیدونم چرا....نه یعنی فکر کنم بدونم!...میخواستم شما جلو باشین تا بتونم بدون هیچ دغدغه ای مدام نگاهت کنم...یعنی فقط نگاهت کنم...همین
وای لعنتی...عالی بود...عالی
بعد دقیق یادم نیست ک فکر کنم رفتیم ی چیز خریدیم...آهان...من ی آب معدنی از روی زمین جلوی در فدراسیون برداشته بودم و در نتیجه رفتم تا دکه ی جلوی ورودی پارک لاله و هیچ نخریدم و رفتم اونور خیابون...فکر کنم شما ی چیزی خریدین...من جلوتر از شما افتادم تو راه فدراسیون و یکی دوتا از دوستام رو هم دیدم...با رفیقم داشتیم میرفتیم...اول اونور خیابون مثل گاو رفتم با وجود اینک ماشین داشت میومد و رد کردم خودمو :))...بعدش اون سمت دیگه عین عن!قشنگ عین عن رفتم تو دل ماشین...یعنی ماشینه داشت میومد با سرعت فاصلش هم کم بود ولی من در اقدامی شجاعانه تصمیم گرفتم تسلیم نشم و رفتم و دقیقا یادمه صحنه ک ماشینی ک داشت میومد پراید بود و من ب زور رد شدم ولی کیفم زیر پرایده موند :))پرایده با اون سرعت رفت و کیفم له شد گویا :))داشتیم با دوستام میخندیدیم
ک تو رسیدی...گفتم ی کم عقب تر بودی...
گفتی پوریا بیا زنگ بزنیم ب اون مرده(شایدم گفتی بیا بریم خونش)...
دقیق یادم نیست قضیه ی اون مرده چی بود...فکر کنم تجسم قضیه ی سینا برای من بود...همین ک تو و سینا قبلا هم رو دوست داشتین(دوست داشتن و نه عشق)و شاید حتی برای همین من رو رد میکردی :(...اینک شاید میخواستی بگی پوریا اشتباه میکنی...بیا بریم از خود اون مرده(سینا)بپرسیم اصلا...
خلاصه گویا داداشت غیب شد ناگاهان!...من ماندم و تو...البته دوستان هم بودند...ما از جمع دوستان جدا شدیم و نمیدانم دقیقا چ گقتیم ولی گویا حرف زدیم...
گویا تو هم میخواستی حرف بزنی...اما کمتر از من...راستی گویا از آن کار احمقانه ام ک جلوی پراید کرده بودم هم خوشت آمده بود :)...آخر وقتی گفتی بیا حرف بزنیم در مورد آن موضوع من در چهره ات اندکی لبخند محو میدیدم...و عالی بودند این ها...گویا فهمیده بودی حتی مسخره ترین کار من یعنی پریدن جلوی پراید هم از عشق توست...و گویا فهمیده بودی اگر تو آنجا نبودی من هم این"جلب توجه"را نمیفهمیدم...
شاید اگر من نبودم جلویت از ته دل میخندیدی ب کارم :)...و شاید اگر دگران نبودند از ته دل در آغوشم میگرفتی :)...
بله...من بچه ام و تو این بچه را دوست داری :)...نه....عاشقشی...نمیدانیم چرا...اما هستی
بگذریم...
بعدش همین جور ک داشتیم میحرفیدیم رفتیم نشستیم روی سکویی ک حال ک فکر میکنم اصلا نیست در فدراسیون شطرنج :)...نشسته بودیم و جالب است ک میتوان گفت دقیقا در وسط فدراسیون بود :)...اگر میخواستیم حرف خصوصی بزنیم خب میرفتم جایی ک پرت باشه و نبینه کسی :)...گویا دقیقا با رفتنمان ب آن سکو(ارتفاع زیادی داشت...کنار هم نشسته بودیم...پاهامان آویزان از سکو(ارتفاعش زیاد بود)و در کنار هم بودند :)...حتی دقیقا یادمه لحظه ای شلوار جینم خورد ب شلوار جینت!...شاید ب یاد آن روزی ک پایم ب پایت زدم تا تقلب برسونم بت :) )میخواستیم ب همه بگویم ک ما با هم هستیم :)...گویا میخواستیم بگوییم عاشق رودا و رودا ب هم رسیدن...
یادمه روی اون سکو فقط ی حرف بت تونستم بزنم"ببین اصلا مسئله اون مرد نیست...قضیه اینه ک من حسی ب تو دارم ک هیچ جوره از بین نمیره"
:)
و تو دقیقا ب خاطر دارم صرفا لبخند زدی :)....گویا سرانجام ب پذیرش رسیده بودی...:)
گویا تو هم میخواستی من فقط همین را بت بگم ک نمیتوانم ازت ببرم...میدانستی این را...
تا اینجا تو تو بودی!...
خلاصه امیرحسین و آیدا خواهر و برادر اومدن و چرت و پرت گفتن :))اصلا از نگاه جفتشون میبارید"به به...چ ب هم میاین" :))
و گویا من و تو خوشحال هم میشدیم از چرت و پرت های گفته و ناگفته شان :)...دقیقا یادمه ب آیدا گفتی"این(ب من اشاره کردی)وکیل مواقع نمیخواد...خودش بهترین وکیله"
و من چقدر شاد شدم از همین حرفت :)...عزیزم
خلاصه رفتیم واسه ی دور بعد...من مدام دنبالت میگشتم وقتی همه نشستند در جاهایشان...
بعد عالی بود...یعنی عالی بودا...
و ناگهان عجیب شد همه چی...مبهم یادم میاید این لحظات رو
یادمه ب اتاقی نگاه کردم...کلا اتاق ها رو نگاه میکردم تا پیدات کنم ببینم کجا نشستی
و ناگهان او را دیدم!...در یکی از اتاق ها پشت میزی بود و داشت شطرنج بازی میکرد...البته هنوز دقیق یادم نمیاید...گویا حد واسط او و تو بود!...یعنی دقیقا یادمه تو اون لحظات با خودم گفتم"تو چقدر شبیه او هستی!"...و ناراحت شدم از این شباهت...من آن لحظات تو را میخواستم...او بینهایت من است ولی من تو را میخواستم...
آن اتاق درش بسته بود...و او ب من لبخند میزد :)...
و بعد رفتم گویا ب اتاقی ک تو در آن بودی :)...و عالی بود...یادم نمیاید اما آن لحظات :(...فکر کنم لبخند زدی و من نشستم...قشنگ خوب بودیم با هم :)...
و من نشستم سر میزم ک خدا رو شکر در همان اتاقی بود ک تو بودی...:)
و نشستم سر میزم...میزم شماره ی ۳۱ داشت...با دختری بازی داشتم...مهره های بازی بسیار مسخره و عجیب بودند!...مهره های شطرنج نبودند انگار...خوراکی بودند انگار!...و برای بازی باید مهره های خوراکی را با مهره های شطرنج عوض میکردم و سپس بازی میکردیم!...بسیار دلخور بودم و ناراحت از این بابت...
بعدش یادمه دقیقا ک تو لحظه ای اومدی بازیم رو دیدی :)...بعد حتی اینم یادمه ک گفتی"حالا بذار میام فعلا اولشه" :)...و فکر کنم در تمام این لحظات لبخندی داشتی بر لب :)
عزیزم...
عالی
مرسی
اما این خواب یک چیز را تایید میکند...بسیار در دوراهی او و تو هستم!...
او عشق الهی من است...و تو عشق زمینی من...
و من انسان عشق زمینی هستم...از این رو وقتی او را دیدم ناراحت شدم...چون من تو را میخواستم :)
خداوندا...کمکم کن...افراد بسیار اندکی را میشناسم عشق زمینی را تجربه کرده باشند ب معنای کلمه...و افراد بسیار کمتری ک عشق الهی را!...
و من هر دو را دارم...
خداوندا...کمکم کن :)...بسیار سخت است دانستن...کمکم کن
کمکت کن!...ب تو کمک کن
کمکش کن...ب او کمک کن
روزهای افتضاح...امیدهای زیبا :)