ارزش های افزوده ی پیامد

من انگل نیستم.من فقط میتونم کمک کنم آدما خودشونو بهتر ارائه کنن.همین برای زنده موندنم بسه.

حواس پرتی

حواسم زود پرت میشه با دیگران.واقعیت اینه که من اگه روزی نداشته باشم که توش کارایی که میخوام رو بکنم آخر روز حس خوبی به اون روز نداشتم.همین قضیه در مورد زندگیم هم صادقه تو بلندمدت.

منتها وسطای کار به شدت حواسم با زندگی بقیه پرت میشه.یادم میره مال خودم چجوری بود و براش داشتم چیکار میکردم.تمرکز کن لعنتی.

move on

اگر هم نه تا آخر،تا مدتی مدید من قراره اذیت شم از دیدن بقیه ای که تنها نیستن.احتمالا برای همین هم این همه سال خودم رو تنها نگذاشتم که یادم نیاد روزی رو که برای لحظه ای کمتر از همیشه تنها بودم و لحظه ی بعد تنهایی عالم آوار شد بر سرم.

اما به هرحال چیزی که الان حدس میزنم اینه که بودن کسی فقط نبودت رو تشدید خواهد کرد.پس این تنهایی میصرفه.فروشگاه صرفه.

اشتباه محاسباتی

میدونیم که هوش زیاد آدم رو تنها میکنه.با علم به این موضوع چندتا سناریو رو بررسی کنیم.

۱.فرد بسیار باهوشه اما تمایل شدیدی هم به برقراری ارتباط داره.طبعا مکانیسم های خودتخریبی زیادی رو به کار میگیره که بتونه برآورد خودش و دیگران رو از استعداد خودش پایین بیاره و به این ترتیب تنها نباشه.مشخصا فرد در تمام زندگیش احساس بازنده بودن خواهد داشت چون خود را به چالش نخواهد کشید تا بتواند حد خود را بفهمد.

۲.فرد تمام عمر با توهم هوش سرشار خودش زندگی کرده و این توهم باعث شده هربار به جای تلاش،بخنده به افرادی که در حال تلاش بودن.به عبارتی فرد در حدی باهوش بوده که بتونه به اشتباه فرض کنه خیلی باهوشه و همچنین دیگرانی که چندان درگیر هوششون نیستن و درحال تلاش کردن هستن رو به سخره بگیره.مجددا فرد احساس لوزر بودن دائمی خواهد داشت چون میدونه یه جایی مجبوره پیش خودش اعتراف کنه به دروغ نبوغ خودش.

۳.فرد بسیار باهوشه و در صدد چالش های واقعی هست.به همین سبب تمام زندگی و انفعال خودش رو یک اعتراض به چیزی که هست میدونه.لج میکنه.لباس هاش رو نمیشوره.خودش رو هم.درس نمیخونه.با کسی کاری نداره.رویاهاش رو دونه دونه ذبح میکنه و حتی از لذت های روزمره چشم میپوشه چون دنبال چیزی ورای این هاست.مجددا حداقل تا لحظه ی رسیدن به اون چالش های واقعی احساس لوزر بودن خواهد داشت چون زندگی نکرده.منتظر بوده.

اینجا محدودیت نداره

باید دو تیکه کنم خودمو.یه تیکه م میگرده تو ض ها و ط ها دنبال فرصت.فقط چیزهایی رو به هم ربط میده که واقعا ربط دارن.دنبال زیبایی و حدسیات دور نمیره.شیطون نیست.شب هم زود میخوابه.

نیمه ی دیگه با خیال راحت اینجا بنویسه.تا وقتی مرد نگن هیچی نفهمید.

نفرت از خواب

سال ها پیش من به دنیا اومدم.سال ها بعد میمیرم.اگر قراره هرروز با خواب این مردن رو تمرین کنم باشه خودکشی نمیکنم اما حداقل بم اجازه بده گاهی با نخوابیدن به مرگ اعتراض کنم.گاهی سر جلسات تمرینش نیام.قول نمیدم ولی احتمالا من هم همونقدر خوب بخوابم تو قبرم که بقیه خفتند و خواهند خفت.فکر نمیکنم سر کلاسش چیز زیادی یاد بده.

لعنت.فکر میکردم ۲۸ سالگی خود به خود قلم آدم رو بهتر کنه.