وسطای ماه آذر

ی ماشین سوخت میخواد.ی ماشین حتی اگه سوختش سوخت نو باشه بازم سوخت میخواد.بله ی ماشین سوخت میخواد
پرادو و پراید بدون سوخت هیچ فرقی ندارند
و من تقریبا دارم مطمئن میشم عدل در این دنیا قابل احترام تر از عشق است

نه اوج پوچی اما حد بالایی از آن این است ک نه ب خاطر موفقیت بلکه ب خاطر ب سخره گرفتن قواعد بازی در این دنیا تلاش کنی تا وقتی اثبات شد این قواعد چقدر در توجیه تو ناتوانند بتوانی دلی سیر بخندی :)

کمی از آن سیاوش ها

حدود دوسال بود شاید ک جدی سیاوش نگوشیده بودم.خیلی خوبه.یعنی من تمام این مدت اینو میدونستم ک سیاوش خیلی خوبه.اصلا برای همین بود گوش نمیکردم.اما دیروز باز شوکه شدم...
وقتی توی"کلافه"میگفت من ک نمیمیرم اگه  بخوای تو از اینجا بری  چون میدونستم ک تو از اول راه مسافری
...
وقتی تو یادگاری له میکنه آدم رو...یادمه قبلا خرد میشدم وقتی میگفت"شب تنهایی ماهو"  وقتی جلوترش میگه"من و تنهایی و تقدیر"...
وقتی بی تو رو میخونه...
بیخیال.

نتیجه:سیاوش خرد کننده است.نه فقط ب خاطر سیاوش.چون تو سیاوش گوش میکنی و ب گفته ی خودت"بی مخاطب"سیاوش گوش میکنی :)

از تفلسف های قدیمی!

میخوام ی متن بلندی رو نقل کنم...
از کسی ک وقتی شروع ب خواندن کتابش کردم در این حد بش ایمان آوردم ک میخواستم از هر طریقی شده همه ی کتاب هاشو جور کنم...
---------
"عشق:عشق واقعی احساسی است مقدس و ایده آل با معنی عمیق و شدید ک فقط عاشق واقعی معنی عمق و شدت آن را در وجود خود درک و حس مینماید و طبیعتا عشق هر کس برای دیگران قابل درک نیست.اما همه ب خصوص جوانان ک بیشتر در معرض سواستفاده از این کلمه ی مقدس قرار دارند بایستی بدانند ک عاشق واقعی 3صفت بارز و شاخص را برای صدق ادعای خود باید داشته باشد در غیر این صورت ادعای مدعی کذب محض است.
اولا فردی ک محبوب خود را ب حد افراط دوست دارد و دلبستگی مفرطی را در وجود خود نسبت ب محبوب ادعا میکند و خود را عاشق مینامد در تمام عمر نه تنها نمیتواند هیچ توقع و انتظاری را از محبوب خود داشته باشد بلکه نمیتواند چنین توقعی را در نهاد خود احساس نماید.
احساس وجود توقع و انتظار در هر شکل ممکن از محبوب شاید برای هیچ کس مشخص نباشد ولی خود فرد میتواند با داشتن چنین احساسی بفهمد ک عاشق نیست و هر محبوبی ک کوچکترین علائم توقع را در وجود محب درک نماید باید بداند ک اظهار علاقه از طرف محب عشق نیست.
ثانیا انگیزه ی عاشق در عشق واقعی فقط رضای محبوب و معشوق است و بس.ثانیا عاشق واقعی برای وصال ب معشوق نمیتواند صبور و متحمل باشد و تحت عنوان هیچ بهانه ای حتی بهانه ی موجه از تلاش برای رسیدن ب محبوب باز ایستد و این توانایی را داشته باشد ک برای وصال از جان مایه بگذارد
اگر محبوبی برای دستیابی ب خواسته اش از عاشق ب صبر و تحمل دعوت شود این علامتی است ک نشان میدهد عشق محب کذب است و نمیتواند احساس خود را ب عنوان عشق معرفی نماید.
ثالثا عشق احساسی است ک نمیتواند ب زمان یا مکان خاصی تعلق داشته باشد و یک عاشق واقعی باید احساس مستمر و رو ب تزاید تا رسیدن ب فنا و نیستی در حق محبوب از خود نشان دهد.عاشق واقعی در هر شرایط نمیتواند از چنین احساسی خلاص شود

حالا خود شما قضاوت کنید آیا چنین عشق نسبت ب یک انسان غیر از افسانه در جایی دیگر پیدا میشود؟"
-------
سودای پلید...دکتر شجاع الدین شقاقی

+نقد!:خب جناب دکتر...چند مطلب را ب خوبی بیان کرده اند...اما غفلت هایی بخشش ناپذیر داشته اند...
1-عشق از جنس دوست داشتن نیست...عشق حدی از دوست داشتن نیست...پس کذب است گفتن اینک عشق دوست داشتن افراطی است
2-واقعی واژه ی درست نمیباشد...چرا ک واقعیت یعنی چیزی ک اکنون در منصه ی نمایش است...شما باید از واژه ی حقیقی استفاده میکردید(در بحث فلسفه تعاریف همین میزان مهم هستند ک میتوانند ب تمام یک متن را زیر سوال ببرند)
3-در باب اولین خصلت از خصایل عاشق یک مسئله ی اساسی وجود دارد...از دید من این خصلت یک استثنا دارد...وقتی معشوق تخم عشق نسبت ب تو را داشته باشد ولی همچنان تو را نخواهد!!...تخم عشق را میتوان پرورد و میتوان نه...اما اگر آن را پرورش دادی نتوان بازگشت...و از دید من عاشق حق دارد ناراحت شود...اگر عشق ورزیده و معشوق تخم عشق را نپرورده...این تنها استثنای قاعده است...
4-شما مبحث 0و1 را مطرح کرده اید...گفته اید اگر این ویژگی نباشد"محض"است کذب بودن عشق عاشق...این اشتباه است جناب شقاقی...عشق یک حالت طیفی دارد...در عشق میتوان بسیار عاشق بود یا کمتر عاشق بود...این گونه نیست ک بگوییم او عاشق است و آن دیگری نه...ما میتوانیم حد بگذاریم و بگوییم از این میزان کمتر کسی عاشق نیست...ولی نمیتوانیم 0و1 لحاظ کنیم.پس نتوان گفت کسی ک این صفات را نداشته باشد عاشق نیست
5-یک نکته ی بسیار کلیدی وجود دارد...شما این 3خصلت را در کنار یکدیگر لازم و کافی مطرح کرده اید...یعنی هر کدام از این خصائل ب تنهایی صرفا"لازم ولی ناکافی"هستند...از شما سوال دارم جناب شقاقی...آیا هر کدام از این خصائل را جایی دیگر دیده اید...مسلما ما شتاب و نداشتن صبر را در چیزهایی دیگر هم دیده ایم...اما حس نمیکنید این شتاب تفاوتش بسیار قابل ملاحظه است؟
خیر جناب استاد...بنده گمان دارم هر کدام از این ویژگی ها ب تنهایی میتواند ما را بر درستی عشق مطمئن کند...یقینا بقیه نیز برقرار خواهند بود اگر عشق حقیقی باشد...اما ممکن است ما در باب آنها اشتباه کرده باشیم و دیدمان اشتباه باشد...پس هر کدام از آنها"لازم و کافی"خواهند بود برای عشق

*در مورد شخص خودم با این تعاریف...من انتظار را ب شروطی داشتم و دارم نسبت ب معشوق...و این انتظار هم روز ب روز کاسته شده است از میزانش
اما متاسفانه دومی و سومی را در حد اعلا داشته ام و دارم...نتوانستم دو ماه صبر کنم و ب معشوق برسم...از سویی دیگر هم نمیتوانم از این حس خلاص شوم


بعله...ب جای درس ب نقد این پایان نامه ی شدیدا ارزشمند دکتر شقاقی روی آورده ام :) >:D<
------------
و نکته ی آخر...دکتر...گفته بودید این عشق فقط در افسانه هاست...
ممنون ک بر من اثبات کردید زندگیم افسانه هست و نیاز نیست در آن تفکر کنم و غمگین شوم >:D<تمام آن شوخی است
:-<

انس در خانه با دوست!

+پوریا من حس میکنم تا ی جایی عشق تو رو کشید بالا و کمکت کرد و عالی بود برات.ولی دقیقا مثل سرعت حدی از ی جایی ب بعد دقیقا مانع پیشرفت تو شد و باعث شد همونجا بمونی
-آره.مدت ها ب این فکریدم حتی فانتزیم هم دقیقا اینه ک ی نفر از پایین ی کوهی ی گلی رو میبینه بالاتر..این گل باعث میشه چشم او ب کوه هم باز شود.و هم برای کوه و هم گل بالا میرود..
خب همه چیز ب نظر عالی میاد.تا وقتی ک پسرک ب گل میرسه.پسرک محو زیبایی گل میشه..کوه یادش میره :)
آرمان اگه کوه رو مفهومی انتزاعی ب نام کمال تعریف کنی و اون گل عشق باشه..من دوتا چیز میتونم بت بگم
یکی اینک اتفاقا پوریای عاشق 100برابر با انگیزه ی بیشتر در آن کوه حرکت میکند.چرا ک گویی آن گل در نواحی بالاتر هم میروید و کافیست من سرم را بالاتر بیارم و آن گل را و در واقع نمونه ی زیباتر آن را در بالاتر ببینم.پوریای عاشق حتی کوه از جا در میاره
و دوم اینک آرمان.واقعا می ارزه.واقعا می ارزه.وای 8-^می ارزه 8-^هیچوقت نمیخوام عشق رو تجربه کنی چون خیلی سخته.ولی اگه تجربه کردی خودت میفهمی 8-^وای 8-^
+[size=12pt]"پوریا بیخیال خفه شو تو الان مستی واقعا انگار :))[/size]

ب خاطر اهداف مهمتر!

وقتایی هست
ک حالت خوب نیست.نه در واقع حالت ریده
اما باید عین مرد وایسی
همه پشتتو خالی کردن...تو ک مدت هاست نیست و او هم میخواهد برود(و حتی مدام اصرار دارد ک رفته ام و تو نمیدانی)
هیچ کس نیست
اما تو باید وایسی :)
نه ب خاطر خودت
ب خاطر اهداف مهمتر
ب خاطر اونایی ک مهمترن از خودت
اونایی ک میگن از زندگیم برو بیرون و میبینی ک ناراحتن و اینو میگن...نمیدونی چرا میخوان پرتت کنن بیرون...بدون اونا خرد میشی
و نمیذاری ناراحت باشن...حتی اگه ناراحتشون کنه نمیذاری عوض بشن...نمیذاری اونا هم پوچ بشن
پس بله

ب خاطر منافع مهمتر...

زمان هایی ک گوشی ویبره میرود...میرود و میرود..و...

ببین ی قضیه ی خیلی ساده.حتی اونقدر ساده ک حتی اگه قبلش نخونده باشی هم میتونی بنویسی.قول نمیدم ۲۰ بشی ولی قول میدم بدون خوندن میتونی بنویسی.یعنی خب نه اینک اظلاعات عمومی باشه.ولی حس میکنم میتونی
تو گوشیت رو نباید ویره بذاری.چرا؟...هر کی اس داد میگی هورا.و بعد میبینی ک کی اس داده و حالت گرفته میشه.ب خدا فقط همین.
خفه شو.یعنی این ی خط رو نمیتونستی بنویسی.گه بخور باو اگه انقد خری

راستی راستی.کلی خوشحال بودم میام سایت او در آغوشم بگیرد
اویی نبود.باشد.راحتش میگذارم
و تو این بار گویا شاد بود!عزیزم.خیلی سعی کردم اسمایلی بذارم الان برا نشون دادن شادیم از شادیت.نتونستم.ولی ب خدا خوشحالم

روزی روزگاری رفتیم ما ب باغی  گفتی پوریای خر  مورسو میشی روزی پس   نفهمیدم حرفتو  الان دیدم چشمتو
راست میگفتی عزیزم   بیگانه ی بیگانم

ناتور دشت.پیامبر
راستی.من پیامبر میشم.در عوض خدا تو همین دنیا دخترای ناز بنداز.میدونم اون وریا نازترن و حوری ان و اینا
ولی بیخیال.من ی نازش رو اینجا میخوام.همین حالا.اگه نه نه من نه تو

روزهایی ک با رضا یزدانی یاد میشوند

سفرنامه

دید خوبی داشتم این بار ب سفر!...مطمئن بودم حال و هوا عوض خواهد کرد...و اطمینانم درست هم بود
در راه...بسیار از فوق العاده بودن آهنگ های رض و عرفان شاخ در آورده بودم...و البته حس تحسینی ب علی سورنا ک افزایش میابد
و تعجب باز هم از شاهکار بودن رض...چقدر فلسفی و چقدر زیبا...و البته صدایش بسیار نکره است :))
ولی بسیار خوب...بسیار

و البته دعواها هم ب سرعت شروع میشوند...والدین متنفرند از رپ و من مجبورم فلشی را بهشان بدهم ک خواهرم پر کرده دقیقا لحظه ی قبل رفتنمون و پر آهنگ پاپ و البته ساسی مانکن های فانه :))
ولی این دعوا ها در خوشبختی من جایی برای خرابکاری ندارند زیاد :)

سفر...بسیار مهمان نوازند...بسیار
چند نقطه ی اوج سفر شاید...
من بودم و پدرم و مادرم و دکتر راستی ک همکار مادرم است و مدت هاست دوست خانوادگی ما هستند و البته بهنام شوهرش و پریا دخترش...
چقدر دکتر راستی عوض شده است...چقدر شکسته شده است...و عجیبست ک چقدر هنوز زیباست!

نقطه ی اوج دیگر وقتی دکتر راستی گفت"پوریا چقدر قیافت عوض شده"...
و این چندمین نفریست از آن صف طویلی ک گویا بسیار اصرار دارند هر چ زودتر هر کدامشان ب من بگویند ک عوض شده ام!

دیگری زمانی ک رفته بودیم جایی پیدا کنیم در کنار جاده ک کباب درست کنیم آنجا...و آن هنگام من و مادر و دکتر راستی بالا رفته بودیم...و دکتر راستی میخواست بلند شود...و گفت خاله بیا حواست ب من باشه نیفتم(شیب داشت)...و وقتی بلند شد من ب معنای کلمه مطمئن بودم این وظیفه را خوب انجام میدهم
بله...همان گونه ک از قبل نیز مطمئن بودم ک بسیار من"ناتوردشت"هستم...من زیست دارم تا مراقب دیگران باشم و وقتی کسی کمکی نمیخواهد منتظر بمانم کمک بخواهند!

دیگری زمانی ک فوق العاده بود در دریاچه ی کیو و قایق سواری با قایق موتوری با سرعت زیاد و منی ک بسیار لذت میبردم و دست در آب کرده بودم...و لذت...لذت
و فکر تو آمد...و اتمام لذت
یادم آمد زمانی نه چندان دور سفر کیش رفته بودی...همان سفری ک عکسی ک من الان از تو دارم و انداخته ام بر دسکتاپ لپ تابم در آن سفر از تو گرفته شده گویا...
و در این فکر بودم ک کاش در کیش تو هم دستت در آب کرده باشی در قایق موتوری و لذت برده باشی...
و ناگهان با آمدن تو من باز انسانی غیرعادی شدم!...و این بسیار عادی بودن من را دزدی بدی بود!

دیگری بازه ی سفر ک با وجود اینک پریا بسیار زیباست ولی من حسی جنسی ب او نداشتم!...و همچنین اینک بر عکس همیشه ب دختری از میزبانمان ک گویا هم سن من بود هم نداشتم حتی...

دیگری وقتی شب اول خوابیدنمان در خانه شان...من خودارضایی کردم!...بسیار ساده

دیگری اینک قبل از خودارضایی ب محمدرضا قول دادم برای اینک او روزی ۷ساعت بخواند برای کنکورش من هم خودارضایی نکنم دیگر!

دیگر هم اینک رفتیم فلک افلاک ک بسیار تاریخی و...هست
برای من یک چیزش جذاب بود...مغازه ای داشت از لباس و من برای تو روسری پولکی و از این کمربندها(موقع رقص دیدی دخترها چیزی ب کمرشان میبندند بعضا...پارچه ای ک اغلب تو شهرستان ها کاربرد دارد برای رقص)ی پولکی خریدم برایت...
و بسیار دوست دارم موقع تولد آنها تنت بشوند...ولی میدانم نمیشود ولی خب من وظیفه ام است عزیزم امیدوار بودن :)

دیگر اینک رفتیم آبشار بیشه...فوق العاده بود...واقعا زیبا بود
و...صحنه ی اول اینک مدام میخواستم زنگ بزنم بت و لحظاتی زیاد آنتن نبود و سفر ناقص شد!...
اما اصل قضیه....از کوه بالا رفتم...
و فکریدم و این رو بت اس دادم ک روزی در بغلم کوه میبرمت...
و فهمیدم اگر این کار را کنم تو در گوش من میزنی تا دردم بیاد و بخندی و بعد بیای بام بالا :)...و این فانتزی عالی بود...عالی

دیگر اینک در راه بازگشت از اونجا ک ۳نفر بودیم در ماشینمان من صندلی های عقب را ب کل تسخیر کرده بودم و خوابیده بودم...
بت اس دادم و خواستم ازم بخوای خودارضایی نکنم...
و مطمئن بودم جوابی نمیاید...
و بازگشتم و برعکس خوابیدم(جوری ک پشتم ب صندلی های جلو و والدین باشد)و بعد از کلی طفره و میل نداشتن ب خودارضایی...خودارضایی کردم

دیگر اینک این سفر عالی بود...عالی
ولی یک چیز...
تمام آن چیزهای"عالی"...اضافی بودند...و ناکافی...اصلا لازم نبود باشند...اصلا تاثیری نداشتند...دریاچه عالی بود ولی نیازی دارم ب دریاچه؟...آبشار همین طور...
تنها چیزی ک نبود و باید میبود تو بودی و هستی...

نتیجه:تو لازم و کافی برای من هستی...سایرین نه لازم هستند نه کافی
نتیجه:شادی...بدون من
نتیجه:عاشقتم...

دیگر اینک کلی کتاب بردم و شاید یک ساعت توانستم درس بخوانم و میتوان گفت عیدم کلا فان و غم بود :)...

زندگیم را بفهم

+سهیل وبش رو عوض کرده گویا...شاید محرم نمیدونه منو شایدم دیگه نمینویسه...
در هر حال امیدوارم شاد باشه :) :*

عدم قطعیت هایزنبرگ-ویتگنشتاین!

دو نفر بودن...معاصر بودن...دقیقا توی ی بازه ی زمانی تئوری هاشون رفت تو فیزیک و فلسفه....البته فیزیکیه رو بیشتر قبولیدن اهالی فن تا فلسفیه رو!...یعنی فیزیکیه بیشتر معروف شد تو فیزیک تا فلسفیه تو فلسفه...
هایزنبرگ گفت عدم قطعیت و آشنایی دارین با مابقی ماجرا...نمیدونم واقعا چی کجاست و...و البته اگر علم ناقص من درست بگه وا۳ اتم گفت نه کلا ولی بعدا تعمیمش دادن تو فیزیک ب ماده ی فراتر از اتم مثل صندلی!
ویتگنشتاین گفت میدانم یا فکر میکنم ک میدانم...و همین جمله کافیه و نیازی ب ادامه نیست فکر کنم!

خلاصه...
من الان فکر کنم بسیار عدم قطعیت دارم!...
لپ تاب رو خاموش میکنم...دقیقا یک ربع بعد روشنش میکنم...اخه مطمئن نیستم کار درستی بوده خاموش کردنش یا نه!...حتی وقتی خاموشش میکردم مطمئن بودم از تصمیم بسیار کوتاه بعدم خبر ندارم و شاید ۵دقیقه ی دیگر بخواهم روشن باشد
عجیبست!...

پ.ن:اگر در همه چیز عدم قطعیت داشتم اوضاع خوب بود...اما ۳سال است نظریه ی قطعیت عابدی مطرح شده است :|

باد خنک...

تو از کشتن تردیدها حرف میزنی...هر روز عاشقت میشوم دوباره با همین تردید ها!...
هر روز میمیرد پوریا و زنده میشود اما تو نمیمیری حتی برای پوریای مرده :|...یافتم!...جهنم یعنی من بمیرم هم تو با منی...

پارادوکس بسیار زیبایی در عشق هست...بسیار زیبا...میدانم هیچ گاه این پارادوکس برایم حل نمیشود ک اگر میشد عشق نبود سوژه ی ما!
فرض کنیم شب آخر است...دقیقا شب آخر...و ب ما نیز بصیرتی داده شده بودک فارغ از فلسفه و منطق و تز و اثبات و همه ی این چرت و پرت ها میدانستیم ک دیگر فردا نمیتوانیم با هم باشیم.فرداها در واقع!...و امشب شب آخر است...
حال...
آیا من باید خوشحال باشم یا ناراحت؟...اگر امشب شب آخر دنیایم باشد...اگر فردا بمیرم باید خوشحال باشم عملا...تصویری ک الان در ذهنم است تایتانیک است ک دارد غرق میشود و پیرمرد و پیرزنی در حال غرق شدن هستند(بر روی تخت خوابی هستند و در آغوش هم عشق بازی میکنند در حالی ک آب دارد ب سطح تخت میرسد)...
اما فردا من نمیمیرم...فردا زندگی ادامه دارد...
از یک سو این یعنی فاجعه!...خود فاجعه...فردایی بدون تو
از یک سو این یعنی سعادت...نه فقط خاطر وصال...ب خاطر"حال"...حال در آغوش منی...مهم نیست فردا...حتی من ایمان دارم زمان نمیگذرد
و جالبه!...این پارادوکس بیش از دو طرف دارد!..ب عبارتی معمولا پارادوکس یعنی جایی ک هم"هست"صادق است و هم"نهست(نیست)"...اینجا علاوه بر این ها ما بازیگر سومی هم داریم...نمیدونم دقیقا اسمش چیه...اما قشنگ حس میکنم نه هست نه نهست...اصلا انگار از جنس اینها نهست!...اسمش را میگذارم پوچی!
از یک سو این یعنی پوچی!...تو اکنون او را میبینی...بدنش را!...اندامش را...زیبایی ها و نه زیبایی هایش را...از یک سو چشم هایش دارند داد میزنند من نیستم(فکر کنم سرانجام ایده ی بوف کور رو لمس کردم...چشم هایش...وحشت...پوچی)
و زاده ی چهارم قضیه تنهاییست...تو پوچی و در دنیایت او هم راه ندارد...

عجب!...یک پارادوکس چهارسویه...
-------
چیز جالبی رو کشف کردم...!
خود پوچی مهم نیست...پوچ بودن نسبت ب پوچیته ک مهمه!...
تو اگر پوچ باشی شاید ناراحت یا شاد باشی از پوچیت و در آن صورت سرانجام چیزی پیدا شده ک نسبت ب آن پوچ نیستی...
اما اگر نسبت ب پوچیت هم پوچ باشی سعادت اخروی یعنی پوچی شد نصیبت

تئوری زمان

پ.ن:چقدر جالبه ک در خاطرات گذشته شدن معادل همان در حال شدن است!
ما خیلی وقته نسبت ب گذشتمان رویایی هستیم و افسوس میخوریم در حال و میترسیم از آینده...این یک سیکل معیوب نیست...این روش درست زندگیست!...چرا ک تکلیف آینده معلوم نیست از حال هم چیزی نمیدانیم!...
راه حل در همان گذشته است...رویاهامان در آینده شاید دروغ باشند اما خاطراتمان را هیچ کس نمیتواند از ما بگیرد
گلی ترقی:چرا ک گذشته مانند دامن گلدار مادربزرگ امن است(ی همچین چیزی!)

عشق:خلا؟!پر کردن خلا؟!

سوال:آیا عشق آمده است تا خلاها را پر کند؟...یا حتی مسئله ی دیگر اینک آیا عشق آمده است تا چشم ما را بر خلاها ببندد؟...در کل ارتباط عشق با خلاهای زندگی یک فرد چیست؟

قضیه اینه ک این یک تصور بسیار هوشمندانه و متاسفانه کاملا اشتباه در مورد عشقه...
کلا معتقدم هر چی آدم ها بزرگتر بشن اشتباهاتشون هم بزرگتر میشه(هری پاتر جلد ۵ ب گمانم از زبان دامی!)...واقعا اینو خیلی دیدم توی آدم های دور و بر
و این تصور مال گروهی است ک بسیار باهوشند و فقط یک مشکل دارند...
فکر میکنند عشق را میتوان با هوش و خرد صرف اتود کرد...عشق واقعا نیاز داره ب مایه ی تجربه...
قضیه اینه ک عشق نمیاد تا خلاها رو پر کنه...این میشه استفاده از عشق
ولی قضیه اینه ک عشق ب تو چیزی نمیده مگر عشق!...عشق استفاده ای نداره(حرفام مسلما غیرمنطقی خواهند بود برای اون قشر باهوش اما وارد نشده در عشق)...عشق برای عشق کافیست(این روزها ب گمانم این جمله کافیست برای تمام استدلال هایم!...و بسیار جمله ی جالبی هم هست ولی نه کاملا درست!)
در واقع عشق نمیاد تا چیزی حل بشه...بعضا مشکل میاره اصلا با خودش...
اما تصور ی نفر مثل نیچه از عشق اینه ک هر انسانی خلاهایی داره و ب جای اینک بخواد در درون خودش خلاها را پر کند در دیگران ب دنبال راه حل میگردد

ب عبارتی نیچه معتقد است"عاشق در معشوق دنبال خودش میگردد!"...
چقدر جالب اما ناکامل هست این نظریه...
در واقع عشق میاد و وقتی میاد زندگی تو میشه یک خلا!...یک خلا بزرگ...
اما این خلا خلاهای روزمره نیست...تو سراغ خلاهای شیرین رفته ای...قبلا چیزی ک تو را از این"خلا مقدس"محروم میکرد غرور تو بود و سایر سپرهای دفاعی تو...
عشق برای عشق کافیست اما اگر بخواهیم آثار عشق را ببینیم(بازم میگم...اگه کسی بخواد ب خاطر فواید عشق واردش بشه عشق این اجازه رو بش نمیده...عشق فقط میذاره تو ب خاطر عشق وارد بشی!قضیه اینه ک وقتی ب خاطر خود عشق وارد بشی دیگه اصلا آثار و فواید باشن(ک هستن)هم برای تو مهم نیستن)...
عشق این سپرهای تو در برابر کمال را میشکند...
و تو را در برابر آن یگانه سوال عالی قرار میدهد...تنها سوال درست!
"چرا زیست میکنیم؟"

در واقع اشتباه نیچه این بود ک حس کرد عاشق جواب این سوال را فراموش میکند....خیر...برای عاشق عشق میشود جواب این سوال...و عاشق کور نیست ک نتواند ببیند جز عشق را
دقیقا عشق فیلسوف میکند گویا!...البته فیلسوف صرفا با عقلش نمیبیند...یا حداقل صرفا فیلسوف عقلی نداریم...
و عاشق حس و عقلش(و یا شاید فقط یکی از این ها برای هر آدم)ب کار می افتند!...بیش از همیشه

نتیجه:عشق بهانه نیست...عشق پاک کردن صورت مسئله نیست...عشق مسئله ای است ک اگر حلش کنی(در حالی ک نیتت خود مسئله باشد و نه فواید حل کردنش!)ب تو چشم هایی تیزبین تر میدهد برای خلاها
نتیجه:عشاق فیلسوفند...و البته مسلما نه تمام فلاسفه عاشق!

خلا های پر ناشدنی

توی ی دبیرستان بحث ها کلا پیرامون چی میگذره؟...فلانی چ خزه(خوشگله زشته الاغه عمش خرابه و...)
کلیت بحث ها رو بخوایم بگیم...ی چیزی مورد قضاوت واقع میشه...اغلب این پدیده اونقدر سریع و ناخودآگاه و عادی شده برامون ک دیگه عادت کردیم...اما بیایم بش بفکریم
واضحه ک انسان در طول زندگی مدام در حال قضاوته و البته مورد قضاوت واقع شدن...
اما...
ب نظرم میشه آدم دغدغه ی ذهنش رو بذاره روی مصادیق...و یا روی صدق!
میتوان تمام عمر در مورد خط کشی بحث کرد ک قرار است با آن بسنجیم...و یا مدام از نمونه های تازه ای بگوییم ک هنوز اندازه گیریشان نکرده ایم...

خب آدم وقتی مدام زندگیش خط کش ها باشه(فیلسوف شاید هدفش پیدا کردن یک فرمول کلی باشد!)ی ذره خسته میشه و تکرار میشه...و البته زندگی شیرینیست...بسیار شیرین...
ولی تنوع در آن عجیب است...

ب عبارتی ما ب معیار خوب بودن خواننده فکر میکنیم و نه ب تنبه ۱۰ و پایدار...
و البته بسیاری مواقع موارد موجب تغییر خط کش هایمان میشوند...اما اصل قضیه خط کش است

زندگی سختیست:)...

مقدمه:موارد نقد و نقد ها بسیار بیش از نظریات منتقد ها هستند
نتیجه:زندگی بر پایه ی اصول بسیار سخت است!...

زندگی با تو خوبه

و ما مستحقان خداییم...!
ما محتاجیم ب نیاز یک خدا...و ما حاجت گرفتیم بس ک بر هیچ گفتیم خدایمان ده...و او خدایمان داد
"با تو خوبم    توئم خوبی با پرهام    وقتی ناراحتی آروم میشی با حرفام؟   تنگ میشه دلم تا فرداش"

چقدر ساده میتوان ب سخره گرفت کسی را ک آغاز جهان را از یک جرقه میداند...آن هم زمانی ک این جرقه را هر روز در سینه داشته باشی...

امروز بعد از ظهر انقدر ترسیده بودم ک ب مادرم گفتم"مامان لطفا هر کاری کردم بازم پیشم بمون"
:)...
اینقدره اعتماد ب نفس این روزهایم...:))

و پدرم ک دو روز قبل سر قضیه ای بچگانه حرفامان شده بود....این بار با تمام خستگیش کلی با من حرفید:)
اویی ک اصلا عشق را قبول ندارد وقتی دید پسرش دارد زجر میکشد آمد و حرف زد:)...او با همان زبان عامیانه...
و پدرم فهمید مرا:)...
و گفت پوریا ب امید آینده ی خوبتون خوب باش:)...گفتم سخته پدر...گفتم عشق یعنی الان پدر...
و پدرم با استدلالی خنده دار اما قشنگ مرا امیدوار کرد:)...گفت ببین ۵۰ ۵۰ش کن!!...۵۰ تا وا۳ نبودش ناراحت باش ولی ۵۰ تا هم ب امید ی درصد آینده ی خوب خودتو حروم نکن:)

دوست دارم پدرم را:)...
و بعد مادرم آمد...از سختی ها برایش گفتم...و از خدا و نامردی هایش...
و گفت ناشکری نکن...یادم انداخت ک چقدر پاکم

و من اشک ریختم:)...و اکنون سبک شدم

و حتی قبل از تموم کردن پست مادرم اومد الان و شب ب خیر گفت:)...و زد رو شونم و گفت مطمئن باش روزی میرسه بت میگم دیدی راست میگفتم
:)
مادرم:) :*

مرسی خدا...برای بنده های سست ایمانت مثل من لازمه اینا واقعا:)...

حتی بابام انقدر ناراحت بود ک گفت پوریا میخوای من خودم برم باش بحرفم؟:)...در حالت عادی من باید میخندیدم ب این حرف بابام ولی...
وقتی مامانم گفت بیا فیلم ببینیم ۳تایی...گفتم شرمندم مامان...شرمندم ازتون...نمیتونم کنارتون بشینم...
اینو از ته دل گفتم...

خوبه اوضاع:)...

و او نرفته است:)...آغوش هامان لازم است برای گرم ماندن آغوش دیگری:) :*

و تو...بی رحمی:)...متاسفانه بی رحمی...خیلی هم بی رحمی...نمیدونم دیگه چی کار کنم برات...تو اوج ناراحتی امروز ی چیز رو با خودم میگفتم"ب خدا برای تو بود     همه چیز برای تو بود     ب خدا..."
:)

کاش بفهمی اینا رو...
کاش بفهمی اسم این سود بردن و زرنگی تو نیست...کاش بفهمی:)


راستی فکر کنم هفته ی قبل والنتاین بود...یادم بود ولی هی یادم میرفت....مهم نیست....والنتاین سال بعد تو بغلم بت تبریک میگی عزیزم:)...اگه بخوای...
و ی چیز دیگه...گرمی بوده گویا!...و شاید هم هست
و یادمه برای تو مهم بود گرمی...:)

با تو خوبم   تو هم خوبی با پرهام:)


مهشید  پارسا   پگاه   سهیل
یکی بی نهایت است...دیگری منطقدان است!...آن یکی در پی جواب سوالش است ک آیا عاشق س شده یا نه...و آن دیگری امشب اس داد ک"پوریا من خیلی حالم بده..."
:|...کاش وقتی زنگیدم بر میداشت:-<....خدایا کمکش کن:(
همین الان باز اس داد
"اگه گفتنش راحت بود خودم زنگ میزدم
ببخش مزاحم شدم
خدافظ"
:|...خداوندا...این یعنی آنقدر پاک نشده ام ک بندگانت و بهترین هایشان نزدیکی حس کنند با من و اعتماد...معذرت خدایا...کمکم کن بتوانم کمکش کنم...خواهش میکنم


و قشنگی امشب کی شروع شد؟...مادرم با بابام رفت بیرون...و دو دقیقه بعدش ب من زنگ زد ک پوریا استقلال بازی داره(مادر من از فوتبال متنفره و معتقده فوتبال زندگیش با پدرم رو تباه کرده:))...و زیباست وقتی میداند من فوتبال استقلال برایم مهم است و ب من زنگ میزند و میگوید:) )...
و من زدم تلویزیون رو...دقیقه ۸۱ بود و مساوی بود...

اس بعدیش
"و حتما راحت نبودم ک اس دادم
خدافظ"
:(...خدایا خواهش میکنم...بذار کمکش کنم:-<

مساوی بود...و دقیقه ی ۸۶ یا شایدم ۸۷ فرهاد روی سانتر مجتبی:)...
نعمت خدا!...:)

زندگی با تو خوبه...

دو روز است نماز نخوانده ام مگر نماز صبح دیروزم...از فردا باز شروع میکنم:)

نتیجه:یک راننده ی تاکسی شاید خردورز بهتری نباشد از یک فیلسوف اما گاه تجربه هایش از خدا بس قابل لمس تر است...

3

۱۳ اردیبهشت تو رفتی...
۳اسفند(امروز)او رفت...
ساعت ۱۳ یک روز من با اومدن ب این دنیا شرافتم رفت...
سال اول کلاسم ۱۰۳ بود و بر اثر شیطنت های من معلم از کلاس بیرون رفت...
ایرانسلم(خط قبلیم)۳ داشت تو ارقامش و یادمه اون گوشی بر اثر جا موندن با قطار رفت!...
ب جز من در خانه ۳ نفر دیگر هستند ک الان همه رفته اند و من در خانه تنهایم...

نتیجه:دنیا بدون ۳ها زیباتر است...
راستی...شماره ی تو ۳ دارد...شماره ی او هم...و شماره ی خیلیای دیگه...
۳ ۳ ۳ ۳ ۳
بس کنید دیگه...اه

نگین ۳...بگین ۶...۷....۳ نه...تو رو خدا دیگه ۳ نه
وای...این ۳ نمیخواد ولم کنه...الان ۳ ماهه دارم مینویسم...
لعنتی...۳سال دیگه میشه ۲۰ سالم و سنم روند میشه


آشغال:|...۳ساله عاشقتم

۳تا دوسته دختر بسیار نزدیک داشته ام تا حالا(ک اکنون هیچ کدام نیستند...آخری امروز رفت)
با این حساب حتما ۳بار هم ختنه ام کرده اند نه یک بار!
هیچ گاه بیشتر از ۳بار در روز خودارضایی نکرده ام...
وای...برو گم شو دیگه کثافت...ولم کن...۳نفر از دبستان ب راهنمایی قبول شدن تیزهوشان تو مدرسه ی ما...
۳نفر بودیم با نوید و پارسا اولاش تو مدرسه:|
برو گم شو عدد رقم یا هر کوفت زهرمار لعنتی....برو گم شو:|

اون عکست ک مدت ها عکس لپ تابم بود عکس ۳سالگیت بود:|

وای...خدا...همش تصادفیه؟:|
من امسال سال سوم دبیرستانم:|...


نتیجه:همه یا ۳هستند یا مضربش...هیچ گاه نمیتوان از ۳ رها شد...من ک ۳ هستم...

چرایی...چگونگی

چرا باید زندگی کنم؟...چگونه میتوانم ب چرایی زندگیم برسم در زندگی؟
حال سوال هایی پیش میایند در مورد ماهیت همین چرایی و چگونگی...از سویی سوال هایی هم پیرامون اینک چ کسانی ب دنبال کدام میروند میاید...از طرفی هم سوال هایی در مورد اینک در حل مسئله ابتدا باید ب کدام نگریست هست...و مسائلی از این دست

ابتدا جمله ای از نیچه(تفکرات من بدون تقلید از نیچه بسیار متاثر از اوست...چرا ک او بود ک در وقتی نیچه گریست با تحولش مرا متحول کرد)
"ب من چرایی بدهید تا چگونه ها ب شما بدهم..."
این جمله ب طرز واضحی داره تقدم چرایی بر چگونگی رو مطرح میکنه...نیچه در جست و جوی یک چرا هست...و واضح است اگر ذهنی فوق فعال چرا داشته باشد چگونه را خواهد یافت(و گاه حتی چراهای بدون چگونه نیز ما را ب کمال بیشتر میرسانند...در این مورد در پست:"راه یا هدف"توضیح مبسوط خواهم داد اگر عمری باشد و قلمی و جوششی)
در ابتدا در باب ماهیت چرا باید ب فلسفه نسبت بدهیم و ماهیت چگونه را ب فیزیک...البته مسلما ما در فلسفه چگونگی را هم بررسی خواهیم کرد...اما در ریاضیات ما ب دنبال روند هستیم بیشتر(چیزهایی ک هست و ما در آن هیچ تصرفی نداریم...ما صرفا باید بفهمیمشان!)و در فیزیک ما دنبال قوانینی هستیم برای فهمیدن اینک چگونه توپ از اینجا بدان جا میرود و در فلسفه در قسمت جهان شناختی ما ب دنبال چگونگی هستیم(ولی من ب جای فلسفه نام منطق بر آن میگذارم...دیدی متفاوت اما نه چندان دور از فیزیک ب جهان)و قسمت اصلی ب چرایی انجام کاری برای انسان میپردازد و البته چرایی نشانه ها(پستی در باب نشانه ها هم بدهکارم...و در این مورد بسیار هم بدهکارم!)

حال کی ب دنبال چراست و کی ب دنبال چگونه؟...
من در مقیاس بزرگ زندگی مطرح میکنم این بحث را...
در زندگی چ کس در پی چگونگی است؟...ب عبارتی چ کسی سوخت موتورش را در پی یافتن راه هست بیشتر تا اینک راهش ب چ رود...
کسی ک صرفا در پی اثبات تواناییش باشد...این انسان ب دنبال اینست ک ب خودش بگوید آری من میتوانم قهرمان شنا شوم...
این انسان در یک نیاز روانشناختی هست...در نیازی ک بشر در وجودش دارد البته ولی نباید صرفا ب یک نیاز پرداخت و یک نیاز را دید...
بله...این انسان در پی اینست ک استعدادش از حالت بالقوه بتواند ب بالفعل در بیاید...و متاسفانه این تنها راهیست ک او را میتواند مطمئن کند ک واقعا استعداد بالقوه ای هست(البته گفته شد ک این در هر انسانی هست منتها حدش مطرح میشه)

اما انسانی ک برای چرایی زندگی میکند...حرفش اینست ک پوریا میتواند پزشک موفقی بشود...ب سبب هوشش پزشک وحشتناک خوبی میشود...
اما چرا؟...چرا باید پزشکی پیشه کند؟...پزشک ماهر و اصلا بهترین پزشک تاریخ چ دارد؟...
و حال اگر دریابد ک خوب است خب آن راه میرود و استعداد بالقوه اش را در آن میگذارد(ولی راه را نمیرود تا صرفا ب خود اثبات کند استعدادی هست...این با ان متفاوت است)...و اگر نه باز در جست و جوی انگیزه ی واقعی زندگی میگردد...و خود را گول نمیزند

از همین روست فلاسفه اغلب باهوشتر هستند ولی اغلب ناموفقتر حتی در خود فلسفه!...یعنی یک فیلسوف استثنایی ب ندرت فلسفه را آنقدر میشکافد ک یک پزشک نامور در تاریخ...

و البته واضحه هر انسانی هم چگونگی پیشه میکند هم چرایی...هم این باید مهم باشد هم آن...
اما ی نکته ی مهم اینه ک اولا از نظر من کسی ک چرایی را بفهمد ولی چگونگی را نداشته باشد برتر است از آنک داشته باشد چگونگی را ولی نرود دنبال چرایی اش...
قضیه ی مهم اینه ک ما برای زندگیمون همه روزه داریم چرایی و چگونگی تبیین میکنیم...اما یکی از مسائل اینه ک ما واقعا ب سرعت بفکریم ب این دو...این خیلی مهمه
یعنی چی؟...یعنی هست کسی ک برای اینک سریعتر ب سراغ چگونگی اش برود چرایی از پیش تعیین شده و بدون انعطافش را پیش میگیرد و میرود...

باید هر روز شک کنیم...هر روز...در خودمان...و من وحشتناک محو این پروسه هستم...شاید زیباترین و کاملترین پروسه ها در دنیا...پروسه ی تغییر

ایمان۱(آمیخته با تعصب)     آزادتر شدن ذهن و باز شدن چشم      دیدن نقیض ها و تناقض ها        شک در قواعد و یا تعاریف      سست ایمانی و بی ایمانی         جرقه های برخاستن دوباره        فرضیه ی۲     ایمان۲(ایمان قویتر)

تغییر:)...
و این تغییر نباید صرفا در چرایی یا چگونگی باشد...هر دو...در همه چیز

و اما در این مورد ک باید ابتدا ب چرایی نگریست و یا ب چگونگی...
از دید من چرایی...یعنی باید اول ببینیم چی میخوایم و بعد بریم دنبال راهش...
اما اصلا در این مورد نظر مخالف رو ضعیف نمیدونم...در مقابل این حرف اینست ک ابتدا باید ببینیم اصلا چ میتوان کرد و از میان آنها انتخاب کنیم چ میخواهیم بکنیم...یعنی در واقع نظر من اینه ک باید خواست و سعی در ممکن کردنش کرد و نظر۲ معتقده باید دید چ میتوان کرد اصلا(و آیا میتوان نام ایده آلیسم بر اولی و رئالیسم بر دومی گذاشت؟!...نام عشق بر اولی و منطق بر دومی چطور؟:)....)

منو ببر از ویرونی   از ابرای بارونی

آمدم بگویم اوضاع ب روال است...دیدم گویا همیشه ب روال است
پس مجبورم بگویم این بار روال بودن زندگی را ذهن حقیر من میفهمد نیز!...

با تو فراموشم میشه وا۳ همیشه   دستای سردم    با تو فراموشم میشه وا۳ همیشه   ترکای قلبم
(چقدر خودم رو توی خواننده حس میکنم....منتها کاش میگفت ترک ب جای ترکا...آخه دقیقا فقط یک ترک داره قلب پوست کلفت ما:-< )

عشق...نزدیک تر از هر لحظه...
با تو فراموشم میشه...

و چقدر ساده انسان ها گاه حس را ناشی از الهیت میدانند غافل از آنک بسیار افراد بوده اند از شخصیت های بزرگتر از شما ک نخواندند روانشناسی و ندانستند انگیزه ها و عقده های درونیشان:)...
خیر...من یک مرد شهوت ران نیستم...من مردی هستم چون سایر مردها
منتها میدانم غریزه ی جنسی دارم...لمس کردم غریزه ام را...
و دیگر مردها نمیدانندش شاید:)...و البته بسیاری هم اجرایش میکنند چون حس میکنند باید این نیاز را داشته باشند چون دیگران نیز دارندش...اما کمند آنهایی ک خود را عریان دیده اند و چیزی ب نام نیاز هم در خود دیده اند
بگذارید کمی از آن کار ها بگویم!...
من خودارضایی میکردم...از پنجم دبستان...ابتدا نه فلسفه ای بود نه عشق و نه فکری...من بودم و آلت جنسی و ندانستن اینک این کار خودارضایی است...
فلسفه آغاز شد...از خودارضایی متنفر شدم...همان گونه ک از پیش هم حس خوبی بدان نداشتم...

و اما بیاییم ب پوریای الان نگاه کنیم...او معصومیتش دریده شده(نه چون در دین خودارضایی مذموم است...دلایلی از خودم...از درونم...و از نبوغم)
او دیگر پاک نیست...اما کسی ک بخواهد قضاوت کاملی کند گاه باید تجربه کند و سپس باز ب بیرون بازگردد و نظر بدهد...
من درون آن بودم...البته ب دلیل ضعفم بسیار طول کشید این دوران دردناک...چیزی قریب ب ۵.۵ سال
و اکنون دیگر آن کار نیست...و نماز جایگزینش است
و حال من میدانم چ زیباست نگریستن ب زیبایی یک دختر و لذت بردن از آن ولی نداشتن اصرار برای مالکیت بر آن دختر(و البته عاشق نتواند مالک شود:)...نتواند چون صرفا معشوق متعلق بدوست و او صرفا متعلق ب معشوقش)

نتیجه:پاکی باید دریده شود تا بتوان کمال یافت...همانا پاکی یک چیز است و کمال دیگر چیز...البته شاید در نقطه ی کمال تمام پاکی در حد تمام ب انسان باز گردد:)...این را ندانم...ولی پاکی باید دریده شود
و البته حس وحشتناک خوب پس از فهمیدن حقیقت پاکی(وقتی لمس کردی چ زیبایند دختران زیبایی ک هرگز حق نداری دست بهشان بزنی از روی تملک:)...و دوست داری الهیت درونشان را ب آغوش بکشی)بسیار زیباست...بسیار
و البته فراموش نکنیم...هر دریدگی پاکی ای در راستای کمال نیست

فرض لازم برای نتیجه ی بالا:کودک بینهایت پاک است...و انسان دانا بر زیبایی و زشتی از او پاکتر شاید!
(اگر کسی اوشو خوانده باشد تضاد در حد تام رو میبینه میان حرف هایم و حرف هایش...)
و البته اگر کسی تفسیر من بر آهنگ هبوط سالومه را خوانده باشد نیز درک میکند بیشتر این پست را...

سوال:چرا وقتی دارم حرف میزنم با دوستی و ب ناگاه حس پر بودن مثانه و یا داشتن مدفوع را دارم....و میگویم من برم دستشویی ۵مین دیگه بت میزنگم خودم...باید بشنوم"اه اه حالا مجبور بودی بگی؟"...
:)) :|

عجیب است...اما گویا من بسیار کمتر از سایرین از دیدن عن و گه منزجر میشوم...این ها را وقتی میبینم با خود میگویم چ جالب!...ریدم و اگر نمیریدم یقینا نمیتوانستم فکر کنم از شدت پر بودن!...و اگر کسی در هنگام دستشویی داشتن بخواهد ذهن فعالش را تخلیه کند مطمئن باشید روده ی فعال ترش تخلیه خواهد شد!...
اما جدای از فکاهی گفتن!...
آیا غیر از اینست ک این ها بخشی از هستی ها هستند...
توجه کنید...این حرف ها بدین معنا نیست ک من در روابطم با مدفوع تفاوتی با شما داشته باشم!...من نیز چون شما از خوردن آن بیزارم و دست زدن بدان حس خوبی ب من نمیدهد:)
اما دیدنش...آیا شرم آور است؟...چندش آور؟...

نتیجه:گاه بسیار ظالمیم...بسیار...و از این ظلم گویا در حق مدفوعمان هم کم نمیگذاریم

زمان

در دستشویی بودم(خاستگاه افکار تمام متفکرین! :-")ک چیزی از حرف های گذشته ام و افکار بازگو شده ام در گذشته یادم آمد(همان گونه ک گفتم در گذشته فلسفی تر بوده ام...بیشتر نتایج منطقیم متعلق ب ذهن گذشته ام است...پوریای قبلی فیلسوف تر و پوریای کنونی نابغه تر و عاشقتر!)

زمان آیا واقعا موجود است؟...
از دید من نه...
قضیه چیست!؟...اتفاق هایی میافتند...یکی الان یکی قبلا چند تایی هم بعدا و...
در این میان...از دید من زمان وجود خارجی ندارد
اتفاق هایی میافتند...شرایط و همه چیز...تمام چیزهایی ک انسان لمسش میکند...حال ذهن انسان ذهنیست ک ذاتا علاقه دارد بفهمد و بتواند ذهنیتی داشته باشد...فضاسازی کند...و بتواند آن فضا را درک کند
تمام حرف من اینست ک این اتفاق ها کاملا مستقل از هم رخ میدهند...کاملا مستقل...ماییم ک نام مجموعه بر کل آنها میگذاریم(اصالت وحدت...من وحدت را میبینم در حقیقت و نه کثرت)
یعنی پوریا الان غذا میخوره...اتفاق بعدی اینه ک پوریا ظرف غذاش رو میذاره تو آشپزخانه...
حال چرا ما اصرار داریم ک زمان وجود دارد...ب این خاطر ک ذهن ما محدود ب فهمیدن است:)...ذهن ما میگوید زمان تا بفهمد رابطه ی میان غذا و آشپزخانه را...

نتیجه(مقدمه):از دید من دو چیز"هستند"...یک آنهایی ک میبینیم(هیچ اثباتی بر وجود نیست...هیچ اثباتی...تمام فلاسفه آن را فرض میگیرند و یا خود را گول میزنند)...و دو آن چیزهایی ک مفهوم هستند...مفهوم یعنی چیزی ک برای چیزهایی صدق کند...و همچنین بتوان آنها را ب درستی لمس کرد(مفاهیم...چیزهایی مثل پوپولیسم...مثل محبت...این ها)
نتیجه:زمان نه دیدنی است و نه مفهومی واقعی...و ما صرفا ناچاریم برای ادامه ی تفکرات آن را بپذیریم...ولی خوبست بدانیم زمان وجودی ندارد:)

تکیه گاه

اصل قضیه چیست؟
من یک ذهن دارم...با ذهنم میفهمم این خوبه اون بده این واقعا هست اون یکی خرافست و...
اما...
حس میکنم از لحاظ روانشناختی انسان نیاز دارد ب تکیه گاه...چیزی برای توکل و تمسک(اصطلاح دینی استفاده میکنم چون حق مطلب رو در این مورد ادا میکنه ولی فکر کنم کلا جبهه ی من ب دین پوشیده نباشه)...
حال پس هر انسانی(هر چقدر بیشتر متفکر نیاز هم بیشتر)نیاز دارد ک گاه فلانی بگوید بله پوریا حرف تو درست است...نه لزوما با گفتن این حرف
صرفا با بودنش شاید...

یعنی چی؟...گفته بودم در"زندگی یک فیلسوف"ک فیلسوف چون تمام عمر حرفهایش تز هستند و نه اثبات...و حتی قابل اثبات هم نیست و هیچوقت نمیفهمه درست یا غلط بودنشان را...
و حال در این میان هر متفکری نیازی دارد...نیازی بسیار شدید

نیاز ب یک تکیه گاه...کسی ک بهت خط بده(نه لزوما اطاعت کامل)...
ب عبارتی انسان نیاز دارد ک بفهمد حال ک کامل نیست با موجود کامل در رابطه باشد...ب عبارتی من در موجود کامل(هر کس حرفی برایش دارد...برخی خدا...برخی چون نیچه ک معتقدند خدایشان را کشته اند ابر انسان...)
و تصور هم نشینی با موجود کامل...چیزیست ک انسان محتاجش است...و از دید من فلسفه ی هر دینی شاید همین باشد...
اسلام...بت پرستی و بسیاری آیین های دیگر...همه و همه در قسمتی از خود بر سعی در برآوردن این نیاز دارند...

چرا ک انسان آرامش میابد از ۳چیز...
۱-فهمیدن اینک کامل نیست!(تصور کمال بسیار دلهره آور است...بسیار زیاد)
۲-تصور هم نشینی با موجود کامل...
۳-(ناشی از دو)داشتن کمکی بسیار قوی در راه کمال...

حال از دید من...
این تکیه گاه(زین پس ریسمان مینامیمش!)...
این ریسمان...میتواند خدا باشد...میتواند خدا نباشد
در مورد اینک کی و برای کی خدا هست و برای کی نه...معتقدم بیشتر افرادی ک خدا را قبول دارند کاملا از سر ترس و مطیع بودن او را قبول دارند...یعنی اینجوری بهتون بگم ک بسیاری از افرادی ک خدا را میگویند هست در واقع قبولش ندارند و ایمانی ب وجودش ندارند...
تنها از سر ترس"رها شدن بدون پشتوانه در این دنیای بی سر و ته"میگویند خدا هست...دینی هست...و قیامتی!

پس بیشتر کسانی ک ب این میرسن ک خدا هست...مدتی بیشتر دوام نمیاورند و پس از آن تسلیم میشوند و میگویند حتما خدا هست(تا نیاز هایش برآورده شود...)
این خداپذیری رو من واقعا دوست ندارم...من دوست دارم جوری ک الان خودم خدا رو دارم...هم نشینی با خدا نه صرفا برای در سایه اش بودن...

افرادی ک خدا را قبول نداشته باشند و از ترس ب سمتش نروند...باید چیزی دیگر را ریسمان قرار دهند...
و اندک هستند انسان هایی ک کمال انسانی را ریسمان گذارند...چون زندگی بسیار سختی میاورد

و البته....شاید تکیه بر خود خدا خیلی واقعی نباشه چون سخته محدود بر نامحدود تکیه زند...شاید عشق:)...ب عنوان پل با او...

من و تو تنها یادگاری های خدا برای هم

اولش هممون توی بهشتیم یکی زودتر میخوره میوه ی ممنوعه رو یکی دیرتر یکی هیچوقت نمیخوره
(واضحه...داره هبوط آدم و حوا رو میگه...درخت ممنوعه...سیب...شیطان و وسوسه اش...در مورد هبوط یک مورد ب ندرت یاد میشه...چیزی ک من بین منابع فقط توی حرفای علی شریعتی دیدم...
انسان با خوردن آن میوه دانا شد!...آن میوه را خوردن نتیجه ای داشت ب نام شناخت خیر و شر...ب عبارتی آدم با خوردن آن یک قاضی شد!...میتوانست خوب و بد را ببیند...پیش از آن خدا صرفا کمال در وجود آدمی نهاده بود
و چ زیبا مفسرین مختلف گفته اند این اولین اشتباه بشر اشتباهی لازم بوده!...آیا واقعا خدا آن را پیش بینی نکرده بود؟...چرا...قضیه اینست ک انسان باید بتواند بین خیر و شر انتخاب کند و حال خیر گزیند...تا قبل از خوردن میوه در واقع آدم با فرشته تفاوتی نداشت شاید چرا ک اصلا شر را نمیشناخت...حال ک او شناخته است شر را مقامش از فرشته بالاتر است...و دقیقا خلق انسان چیزی فراتر از خلق فرشته است و دلیل حکم سجده بر انسان نیز همین است یقینا...پس خداوند انسان را علم بخشید علاوه بر پاکی...)

هبوط سحته زمین میخوریم شایدم توی لجنزار غرق میشیم
حالا ی آدم دیگه ایم پا میشیم مسیرمون رو انتخاب میکنیم و میریم
(تا اینجا قسمت نثر آهنگ هست!...نمیدونم توجه کردین یا نه اما بسیاری آهنگا قبل و البته برخی آخر آهنگ متنی میگویند...شعر نیست....
حالا ی آدم دیگه ایم...دقیقا داره قضیه ی گناه و علم رو میگه...البته مسلما مقصود این نیست ک هر گناهی علم میاورد...اما این اولین گناه برای چرخه لازم بوده...و دقیقا گفته مسیرمون رو انتخاب میکنیم...حال ک آدمی میداند خیری هست و شری هم حال اگر خیر را برگزیند مقامش از ملک آسمان بالاتر است...ملکی ک گویا برنامه ریزی شده است برای خوبی!)

شب و روز و فلک همه سر راهن تو پر کاهی مادر با دردا سوی مجهول بی باک
برو جلو تو مسیر همینه ک داره تاثیر تو آدمی ک بشه ب وقتش
(و حال تو در زمین رها شده ای...قشنگ حس میکنی رها شدی...هیچ طنابی...هیچ نشانه ای...هیچ میوه ای!...تو هیچ نداری در زمین...تو یاد گرفته ای قضاوت را...اما اکنون چیزهایی میبینی ک مسلما پیش از شناخت آن ها نمیتوانی در موردشان قضاوت کنی...و حال خود را ب جای آن آدم بگذاریم...از طرفی دیگه آسمان سیگنال نمیده...و از طرفی روی زمین همه چیز زیادی بزرگتر از انسان است!...باید از کجا شروع کنم ب شناخت...(تداعی آزادم از شب و روز و فلک و این تناسب ب جای سالومه)و وقتی میگه مادر دقیقا مقصودش همینه...آدم و هر کدوم از ما اگه تو اون لحظه جای آدم بودیم یک سرپناه میخواستیم...مادری ک شیرمان دهد و تر خشکمان کند...و سالومه خیلی خوب میگوید ب سوی مجهول باید رفت کاملا بی پروا...
و سوال اصلی...آیا میتوان بازگشت؟...
مهمترین نکته اینه ک ادامه بدی...چیز کاملا مرتبطی ب ذهنم میرسه(من میرم ب کجا   نمیدونم   ولی از من نخواه ساکت بشینم تا باز شه دری واسه ما   اینو نمیتونم)
بسیاری چیزها نمیدانم...اما باید رفت...راه باید رفت...حتی اگر نمیدانی...تا شاید آدم بشوی باز...آدم آن موجود والا...و شاید بتوان بازگشت:) )

نباشه سختش کسی ک بخواد دستتو بگیره چون نیست حقش دیگه ک ببینه
عدم صداقت ندونستن قدر و هزار بدبختی ک پیش میاد بین زن و مرد سخته زن بودن سخت تره مرد بودن ولی نیست سختی بهونه واسه بد بودن
(فوق العاده!...خودتو بذار جای اون آدم...از بین این همه...از بین ستاره...از بین کهکشان ک هنوز اسمش رو هم نمیدونی...از بین این چیز دراز ک بالاش چیزای سبزی هست و بعدا اسمش رو میذاری درخت...از بین همه ی اینا تو فقط ی چیز رو میدونی...ی چیز رو میشناسی...اینی ک کنارته...حوا!...فقط میتونی ب همون اعتماد کنی(دوستان عشق زمینی تنها پل ما ب خداست...این رو میشه کاملا از این تیکه فهمید)...هزار مشکل هست بینتون...هر چی باشه هیچ کدومتون خدا نیست...اما چی باعث میشه کنار هم بمونین؟:)...اینک شما تنها یادگاری های خدا برای هم هستین...سخته آدم بودن...سخته حوا بودن...ولی باید بود...نه؟...راه خیلی سخته...اما سختیش باعث نمیشه نریم)

هر وقت آدم درونتو ساختی بدون حوایی هست حتما همونی ک همیشه میخواستی همونی ک تو من نیافتی
(فوق العاده...شاعر ب طرز وحشتناکی(واقعا میترسونه این شعر من رو!)هبوط رو ب عشق زمینی ربط میده...و در ادامه توی بسیاری از ابیات از خدا میگه و تو بسیاری از یار...عشق آدمش را میخواهد...باز بریم از اول نگاه کنیم...تو الان افتادی پایین و تنها راهت عشقه...اما برای همین عشق هم باید اون پاکی ای رو باز یابی ک قبل از خوردن میوه داشتی...باید دوباره بشی آدمی ک بت سجده کردن...و اون موقع میتونی از تنها راه وارد بشی...اون موقع عشق تو رو میرسونه ب بالایی)

بعد از تو انگار همش باید قانع باشم نیست هیچ آغوشی ک بتونم توش جا شم
بالامو شکستن ب زمینم انداختن باقی عمرم ناقصم کامل نمیشم
(کورس آهنگ...کاملا مبهم....اصلا معلوم نیست مخاطب خداست یا معشوق...از دید من معشوقه...ولی اصلا بعید نیست اتفاقا از جایگزین نشدن رابطه ی الهی با عشق زمینی سخن گفته باشه...
اما از دید من...حوا ترک کرد آدم را!...و حال دیگر هیچ راهی نیست...بال هایم شکسته شد با گناهم...زمین خوردم...و دیگر هیچگاه پاک نخواهم شد)

الان هفت هشت ماهه تنها هستم با اینک دلم گرم شده وا۳ چند نفر نگرفتم اون حس آشنا رو هیچوقت خیلی فکر کردم
(عشق یگانه است :)...بسیاری را دوست داشته ام...اما نفهم بفهم!...تنها معشوق تویی..تنها پل ب خدا تویی...تنها تویی...تنها تو)

پاک بودیم و ساده مثل دو فرشته ولی افتادیم از بهشت پاکی سرشت باقیه ولی دیگه این بال ها تیره و خاکیه
(لایک...دقیقا مصداق حرف رسید!...پاک و ساده مثل دو فرشته...البته احتمالا سالومه بر خلاف من مقصودش از سادگی فرشته مثبته...اما دقیقا حرفم رو تکرار میکنم....فرشته نمیداند چیست بد...نمیداند و نمیتواند برگزیند بد...پس آدم میوه خورد...و حال آدم دیگر فرشته نیست...و قسمت بعدی...پاکی سرشت باقیه ولی دیگه این بال ها تیره و خاکیه...واضحه...من هنوز آدمم...هنوز همانم ک سجده شد بم...هنوز برترم...اما گناه کردم...سرشتم عوض نشد...اما بال هایم...دیگر نمیتوانم پرواز کنم...)

ترس و تردیدا و حساب کتاب میاد قبل اینک بیاد حس نمیشه اسمشو گذاشت عشق چقدر حیف
آره میدونم زندگی همینه و بیشترش رو زمینه روزای پاک جنینه ک تو رحم مادر امینه
(هر حسی عشق نیست...در عشق مبادله نداریم...این نیست ک من فداکاری کردم و تو نه...حسابرسی نیست...چرا ک عشق برای عشق کافیست...
و چقدر قشنگه قسمت بعد...سالومه شکم مادر رو برای جنین ب بهشتی تشبیه میکنه ک آدم در آن بود...امن و امان...و فارغ از کثافت هایی ک بعدها بال هایمان سیاه خواهد کرد...روزای پاک توی رحم برای جنین...
و ضمنا...سالومه ب درجه درجه بودن عشق معتقده...ابتدا باید دوست داشت...باید عاقل بود...تا سپس بتوان آن عقل را کنار گذاشت و سیب خورد و عاشق شد)

بعد از تو انگار همش باید قانع باشم نیست هیچ آغوشی ک بتونم توش جا شم
بالامو شکستن ب زمینم انداختن باقی عمرم ناقصم کامل نمیشم
انسان مثل خاکه آفریده شده ازش میتونه باشه پاک و همون خاک گل میشه با ی خطایی ک پاک ب نظر میاد مثل آب
(ذات و سرشت انسان پاک است...از سویی آب هم پاک است...اما هر دو پاکی مناسب برای هم نیستند(شاید مسخره باشه ولی یگانه بودن عشق از این هم برای من هویداست)...خطا...سیب)
""
مثل سیبی ک بخوری چون مار میگه مثل تیغی ک بزنی چون یار میده
""
(این تیکه رو برای این مشخص کردم ک واقعا زیباست برای من...تو خود را ب معشوق میسپری...و گویا معشوق همیشه هم تو را ب خدا نمیرساند...سیب وقتی کنار مار میاید لذت را تداعی میکند...و معشوق...عشق...)

بعد ی مدت شرم و عار نیست دیگه وجدان گیره بین خاک و آسمون
ولی میافتی آخرش اینه قانونش عشق عشق ناب عریان و بدون قاب
(و آن چیزی ک امر ب پاکی میکرد...با شناخت بدی آن ز میان رود...و دیگر وجدانی نیست...شرمی نیست...وجدانت سرگردان است میان زمین...زمین و لذایذش ک ب تازگی شناختی...و خدایی ک آن بالا بود...و سرانجام تو نمک گیر زمین میشوی!...عشق...عشق)

دیگه نمیاد مگه اینک بسازی باز از خود حوای جدید از نو پیدا کنی راه برگشتو ب اون بعد
خب این ی داستان دیگست میخوام بگم عشق من ب تو چرا معرکست
(عشق دیگه نمیاد مگر اینک پاک شوی باز...پاک شوی و لایق عشق و آن بالا...آن گاه عشق میبردت بالا...این ی داستان دیگست...واردش نشیم!...تو دیگه رفتی و نمیشه وارد این داستان شد...فقط خواستم بدونی چرا انقدر اصرار دارم باشی...تو فقط باش)
""
چون هر حسی بود از آن خدا بود
""
(نیازی ب توضیح است...اگر احساساتی بودم گریه غیر قابل اجتناب بود...من و تو...شاید دو یاغی...غافل از اینک این را خدا داده است:( )
آدم و حوا بودیم قبل هبوط ولی زود افتادیم از آسمون هفت
نمیشه بست دیگه چشما رو و راه رفت موانع راهمون کشیدن صف نبود اصلا انگار روزای بی پروا دیگه هوشیار و سرحال سر میکنیم باشه دور بلا از ما ایشالا
(واضحه!...)

بعد از تو همیشه باید قانع باشم نیست هیچ آغوشی ک بتونم توش جا شم
بالامو شکستن ب زمینم انداختن باقی عمرم ناقصم کامل نمیشم
بعد از تو انگار همش باید قانع باشم نیست هیچ جایی نیست جای من
بالامو شکستن ب زمینم انداختن باقی عمرم ناقصم کامل نمیشم

بی تو همه ی خونمو نوشیدن بالامو شکستن انداختنم زمین توی لجنزار غرق شدم من بد شدم من طرد شدم جام اینجا نیست ترسم بی جا نیست
(جام این جا نیست...ب خدا من مال اون بالام...خدا تو ک دیدی من بالا بودم...طرد شدم...بد شدم...ترسم بی جا نیست مسلما...شاید هیچوقت نتونم برگردم:(...فقط ی نکته در مورد غرق شدن در لجنزار...غرق شدن میتونه ب معنای این باشه ک لجنزار و باتلاق تو رو بکشه ب درون...ولی برای من بیشتر اینه ک تلاش و تقلا در باتلاق ب منزله ی فرو رفتن بیشتر است...ارضا شدن با غم...راضی شدن ب جایی ک هستی:) )
خوبه شعر هست خوبه خاطره هست خوبه داستان های افسانه ای هست ک بشه گفت و پناه برد اگه نیست دنیا جای من میسازمش توی رویای خودم و براتون میگم
(تمام...حال ک نمیتوان رسید...تصور ک میتوان کرد...خدایا لااقل این تصور از ما نگیر)


:)
سوال:سالومه از دریچه ی پوریا بود یا فلسفه ی عشق؟...شاید در گمراهی آشکاری هستم
نتیجه:عشق...تنها راه بازگشت
آن کارها:توکل!
روایت:شش ماه افسرده بودم تا عاشقت شدم:)...دلم میخواست در لجنزار غرق شدم...اما بلند شدم
الان:فریم جدید عینکم ب موقع بود...باشه خدا....دیدم رو عوض میکنم

پاکی سرشت باقیه ولی دیگه این بال ها تیره و خاکیه

                                                             هبوط
اولش هممون توی بهشتیم   یکی زودتر میخوره میوه ی ممنوعه رو یکی دیرتر   یکی هیچوقت نمیخوره
هبوط سحته   زمین میخوریم  شایدم توی لجنزار غرق میشیم  
حالا ی آدم دیگه ایم   پا میشیم   مسیرمون رو انتخاب میکنیم   و میریم
شب و روز و فلک همه سر راهن   تو پر کاهی مادر با دردا  سوی مجهول بی باک
برو جلو تو مسیر  همینه ک داره تاثیر  تو آدمی ک بشه ب وقتش
نباشه سختش کسی ک بخواد دستتو بگیره  چون نیست حقش دیگه ک ببینه
عدم صداقت ندونستن قدر و هزار بدبختی ک پیش میاد بین زن و مرد   سخته زن بودن سخت تره مرد بودن ولی نیست سختی بهونه واسه بد بودن
هر وقت آدم درونتو ساختی   بدون حوایی هست حتما   همونی ک میخواستی   همونی ک تو من نیافتی
بعد از تو انگار همش باید قانع باشم    نیست هیچ آغوشی ک بتونم توش جا شم
بالامو شکستن ب زمینم انداختن   باقی عمرم ناقصم کامل نمیشم
الان هفت هشت ماهه تنها هستم با اینک  دلم گرم شده وا۳ چند نفر  نگرفتم اون حس آشنا رو هیچوقت  خیلی فکر کردم
پاک بودیم و ساده مثل دو فرشته ولی افتادیم از بهشت   پاکی سرشت باقیه ولی دیگه این بال ها تیره و خاکیه
ترس و تردیدا و حساب کتاب میاد قبل اینک بیاد حس   نمیشه اسمشو گذاشت عشق   چقدر حیف
آره میدونم زندگی همینه و بیشترش رو زمینه    روزای پاک جنینه ک تو رحم مادر امینه
بعد از تو انگار همش باید قانع باشم نیست هیچ آغوشی ک بتونم توش جا شم
بالامو شکستن ب زمینم انداختن باقی عمرم ناقصم کامل نمیشم
انسان مثل خاکه آفریده شده ازش میتونه باشه پاک و همون خاک   گل میشه با ی خطایی ک پاک ب نظر میاد مثل آب
""
مثل سیبی ک بخوری چون مار میگه   مثل تیغی ک بزنی چون یار میده
""
بعد ی مدت شرم و عار نیست دیگه  وجدان گیره   بین خاک و آسمون  
ولی میافتی آخرش اینه قانونش  عشق  عشق ناب   عریان و بدون قاب
دیگه نمیاد  مگه اینک بسازی باز از خود  حوای جدید از نو  پیدا کنی راه برگشتو ب اون بعد
خب  این ی داستان دیگست   میخوام بگم عشق من ب تو چرا معرکست
""
چون هر حسی بود از آن خدا بود
 ""
آدم و حوا بودیم قبل هبوط   ولی زود افتادیم از آسمون هفت
نمیشه بست دیگه چشما رو و راه رفت   موانع راهمون کشیدن صف  نبود اصلا انگار روزای بی پروا  دیگه هوشیار و سرحال سر میکنیم باشه دور بلا از ما  ایشالا
بعد از تو همیشه باید قانع باشم نیست هیچ آغوشی ک بتونم توش جا شم
بالامو شکستن ب زمینم انداختن باقی عمرم ناقصم کامل نمیشم
بعد از تو انگار همش باید قانع باشم نیست هیچ جایی نیست جای من
بالامو شکستن ب زمینم انداختن باقی عمرم ناقصم کامل نمیشم

بی تو همه ی خونمو نوشیدن    بالامو شکستن انداختنم زمین   توی لجنزار غرق شدم  من بد شدم من طرد شدم  جام اینجا نیست   ترسم بی جا نیست  
خوبه شعر هست   خوبه خاطره هست   خوبه داستان های افسانه ای هست   ک بشه گفت و پناه برد  اگه نیست دنیا جای من   میسازمش توی رویای خودم  و براتون میگم


 :)
تفسیرش باشه بعد...اگه عمری باشد فردا...این آهنگ شاهکاره...جز ی تیکه فکر کنم بقیه رو قبول دارم...

بش بفکر...لطفا:)دقیقا با تو دارم میحرفم...بش بفکر
بدون حوایی هست حتما   همونی ک همیشه میخواستی   همونی ک تو من نیافتی:)

اگه واقعا حس میکنی ۲۰سال دیگه عذاب وجدان نداری...راهت کاملا درسته:)

چ کنم استاد؟

ساعت حول و حوش ۳ بود...همینجوری هم دیرم شده بود...خیر سرم برنامه ریزی کرده بودم ۲ خونه باشم و اندکی اگر خدا بخواهد درسی بخوانم و کتابی تورق!
اما...
من بودم و استاد و شاگردی دیگر از ایشان!...دختری دندان پزشک و دانشجویی موفق با کلی انگیزه برای زندگی گویا:)
استاد ب من گفت دیگه شما میخوای برو...از همین جا باید بری دیگه پوریا نه؟
اما من ماندم...کار داشتم!
آن شاگرد از ما جدا شد...
من ماندم و استاد...تو این فکر بودم چجوری بحث رو باز کنم...
خیلی بی پروا شروع کردم...گفتم استاد اون مسئله ای ک در مورد عشق قبلا هم باتون در میون...
و گفتم!
راهکار استاد ب بی قراری مانع پیشرفت من...
عشق باید موجبات عشق فراهم آورد...
راهکار من اینه ک تخیل و نه توهم!...تفکراتی از عشق را راه بده ک خودشان میایند!...آنهایی ک ناگزیرند...آنها بی قراری های شیرین عشقند...اما اینک فعالیتی نکنی...در این صورت توهم است نه تخیل عشق!
پذیرفتم حرف استاد را...

و راهکار استاد...
ورزش سنگین...بودن در گروه های دوستی...مطالعه

از امروز باید سعی کنم عوض بشم:)
گفتم استاد زندگی من آن دختر است...همه چیزم نوستالوژی اوست...گفت اشتباه میکنی...نوستالوژی اصلا مال سن تو نیست...میتونی اگر بخوای:)...اون چیزایی ک اون حال و هوا رو برات ایجاد میکنه کم کن

و من الان مطمئنم میتونم اگر بخوام:)...
اما قضیه اینه ک دل کندن از این آهنگای زیادی قشنگ خیلی سخته:|
ولی هر پروژه ای شروعی بباید...


نتیجه:عشق وقتی عشق است ک خود بیاید نه اینک تو احضارش کنی!...وقتی ک خودت خودآگاه تداعی های زیبا داشته باشی و نه گوشیدن آهنگ و غم صرف ک چیزی فارغ از عشقی است ک فارغ از غم و شادی است!

خواستم برم ولی خدا برگشتم داد

تو فکر اینم ک کلا خیلی وقتا فقط شعر بذارم:)...خیلی دوست دارم

                                                       ورق برگشت
بازم نوید قلم با دو تا جیب پر   بذار بگم رک ک تو یکی ب پست من نمیخوری   چون ماها رحم نمیکنیم  بشین سرجات  چیزی از رپ نمیدونی
هدفون تو گوش  برم تو خیابون  منو با دست نشون بدن ک این یارو   توی فاز خودشه   اسکله داش خب  درس نخونده شد امل آشغال
اگه نگاه میکنم چیزی نمیگم   اگه طبیعی میکنم میشینی پیشم   چون حرفام وا۳ تو نیستن   و همه مسئله های تو راست و ریستن
(صدای نازک خواننده!)الو بابا من پول میخوام       (مجددا صدا کلفت میشود و این بار در نقش پدر آن پسر!)باشه پسرم ولی شب زود بیا   هه
اینا وا۳ ما نیست   اگه اونم نداد برو پیش مامانیت
دیگه همه منو میشناسن   حتی اگه کسی نیست با من    بدون اون بالاست جات   اگه تنهائم اونور از سنگ(؟)    
دیگه همه منو میشناسن حتی اگه کسی نیست با من بدون اون بالاست جات اگه تنهائم اونور از سنگ(؟)
۱۱روز توی قفس عین سگ   صبحونه ناهار شام هی کتک   خواستم برم ولی خدا برگشتم داد    ی درد و دلی با بندش تو خواب
در گوشم گفت برو دنیا رو بساز    تو آزادی   اینم خودکار و مداد
منم اومدم بیرون و چشام آسمونو دید و گفتم   خدایا بدون   من حالا حالاها این پایین کار دارم  میخوام همه اونا(؟)شاد باشن    میخوام همه مریضای دنیا رو خوب کنم   مامانم تو خیالش فکر کنه دکتر شدم   میخوام همه ماشینای دنیا رو بخرم   جلو همه ی عابرا ترمز کنم و بگم   میدونی چیه  ما هم عابر بودیم   هدفون تو گوش   ولی ساکت بودیم
دیگه همه منو میشناسن حتی اگه کسی نیست با من بدون اون بالاست جات اگه تنهائم اونور از سنگ(؟)
دیگه همه منو میشناسن حتی اگه کسی نیست با من بدون اون بالاست جات اگه تنهائم اونور از سنگ(؟)
تو پول داری منم دارم  ولی اینا مال منه  مال تو مال بابایی مال من از پایین تنه   همون چیزی ک تو ادعاشو داری و هنوز میگی قصه هاتو    ۴خط رو میزتو غره کردی(؟)   تو این خیالاتی ک مثلا ته خطی   اا  ولی تو خمار دود و ما خمار خواب    ما کجای کار و تو کجای کار
حرفمو زدم  تو توی کف باش   ستاره اینجاست نه روی ابرا   پایینو نگاه کن   چشمی ب زمین   بنداز میبینی بش میگن نوید
دیگه همه منو میشناسن حتی اگه کسی نیست با من بدون اون بالاست جات اگه تنهائم اونور از سنگ(؟)
دیگه همه منو میشناسن حتی اگه کسی نیست با من بدون اون بالاست جات اگه تنهائم اونور از سنگ(؟)
بعد ۴سال این دفعه ورق برمیگرده   این دفعه هر چهارتا آس دستمه...فهمیدی؟آره



میخواستم کلا امروز ازت چیزی نگم:|...واقعا میخواستم...کاری ندارم نشد...ولی لااقل این بار دیگه میخواستم:|
بیشعور...بفهم اینایی ک دارم میگم فهمشون نیاز ب فیلسوف بودن نداره...انقدر هم بچه نباش ک تا چیزی گفتم ب پر قبات بر بخوره دوباره:|...
گوش کن
فرض کن کنکور دادیم...تا اون موقع هر روز مردم و زنده شدم ولی در هر حال تا اون موقع خودکشی نکردم...و دوسال دیگه تو ب من رسیدی...
مطمئنی میری بهشت؟:)...(با شناختی ک از من و عقایدم داری میدونی باید گستره ی دیدت رو ببری فراتر از ظاهر حرفم)...مطمئنی؟:)
اگه مطمئنی همینجور ادامه بده...
فقط ی چیزو بدون...خیلی مطمئن نباش...ب این فکر کن شاید برای انتقام از همه چیز هم ک شده...شاید وقتی بت رسیدم اونقدر عوض شده باشم ک ی روز بعد ازدواجمون جسدم رو پیدا کنی و زجر بکشی...خب؟:) :|
بفهم چقدر میخوام خفت کنم ک الان دارم اینا رو ب تو میگم:|

نتیجه:ب من برسی هم هیچوقت ب آرامش نمیرسی...خودت میدونی داری چ ظلمی بم میکنی

کاش او خوب باشد...کاش...فکر کنم الان داره با اهل خونه میحرفه...خدایا از ته دل ازت میخوام بتونه بشون نشون بده رابطمون چجوریه...لطفا خدا...لطفا

شباهت یا تفاوت؟

ی سوال ک جوابی براش ندارم(دارم ولی منطقی نیست...بیشتر تز هست یا اثبات)اینه ک انسان برای پیشرفت باید ب دنبال شبیه ها باشد یا متفاوت ها!
سوال خیلی کلیه ولی دقیقا در همین مقیاس کلی مدنظرمه...
نمونه ای ک ما ازش میشناسیم مثلا اینه ک توی ازدواج باید ب دنبال جنس مشابه(هم جنس)گشت و یا دنبال جنس مخالف...
مسلما شبیه خواه ها و غیره خواه ها هر دو ادله ای اقامه میکنند برای حرفشان...
شبیه خواه ها میتونن بگن ک خب وقتی ی چیزی و ی کسی شبیه من باشه مسلما با من سازگاری بیشتر داره و من راحت تر خواهم بود و برای پیشرفت راهم هموارتر...
غیره خواه ها(من کاملا غیر منطقی عضو این فرقه ی خودساخته هستم!)میگن انسان برای اینک ب کمال برسه باید هر لحظه تضاد دیالکتیک رو تجربه کنه...تضاد دیالکتیک یعنی من ی چیز بگم اول(تز)و بعد دقیقا چیزی عکس اون بشه حرف من(آنتی تز)و نهایتا ب نظر پایدارتری میان این دو برسم(و نه لزوما دقیقا وسط این دو)ک سنتز میگن بش...غیره خواه ها معتقدند انسان برای پیشرفت باید از تیغ تضاد بگذره ک همچون هر تیغ دیگری برنده و شدیدا دردناک است...زندگی سختی خواهد آورد...بدین ترتیب امکان ندارد انسان با صرفا دیدن یک سوی گزاره(و ندیدن ادله ی نفی آن)جزمی و ضمنا متعصب و غیرقابل انعطاف شود...و این گونه در پی این تضادهای پی در پی است ک انسان پیشرفت میکند(ب زودی:شک یا ایمان؟! :-")

حال میشه این خط کش رو استفاده کرد برای سایر مسائل؟...
ب نظر من عشق برای دسته ی دوم است...غیره خواه ها معتقدند انسان عاشق ب همین خاطر مدام در تغییر و در فریاد است!(در مورد شخصیت عاشق بسیار حرف دارم...ولی هیچ کدوم منطقی نیستن!...فلسفی هستن و یک دید ب مقوله ی عشق...ولی فعلا بحث عشق نیست)...اما شبیه خواه ها دوست داشتن رو ترجیح میدن
البته آدمی ک کاملا شبیه خواه یا غیره خواه باشه ک کلا نیست(بحث خواهد شد بعدا سر اینک ب کلا مطلق بودن رو چ مواقعی میتوان ب کار برد)...
بیشتر آدما نه شبیه خواه هستن نه غیره خواه...تو بعضی موارد بعضی مقوله ها هم اون...و براشون مهم نیست این باشه یا اون...ب عبارتی گرایش خاصی ندارن ب هیچ کدوم

بی نتیجه!

زندگی یک فیلسوف

یک پزشک زندگی میکند...یک منطقدان ب همین ترتیب...یک ریاضیدان نیز...و یک دانشمند...و همین طور یک بازاری...یک مغازه دار...
هر کدام از آنها خط کشی دارند برای آنک بفهمند زندگی خوبی کرده اند یا نه...یعنی یک بازاری معیاری دارد برای اینک وقتی هفتاد سالش شد ببیند بهتر از آن یکی بازاری بوده یا نه...
برویم سراغ یکی از عجیب ترین این مشغله ها!...یک فیلسوف آیا خط کشی دارد؟
یک منطقدان میفهمد ک توانسته از منطق ب درستی استفاده کند یا خیر(لحظه لحظه ی زندگیش میفهمه ک معیارش ک منطقه رو خوب رعایت کرده یا نه...یک پزشک با توجه ب حدی ک برای موفقیت خود تعریف کرده است میفهمد چ میزان در پزشک بودن زندگی موفقی داشته است...یک ریاضیدان کاملا حیطه ی کاریش معلوم است...مثلا میخواد فلان مسئله ای ک کسی تا حالا حل نکرده رو حل کنه و...
اما یک فیلسوف...
فیلسوف ب دنبال خود حقیقت است...فیلسوفی ک از ۳۰سال پیش فلسفه پیشه کرده است با ۳۰سال پیش خود چ تفاوتی دارد؟...فیلسوف رسما ب دل حقیقت میتازد...قضیه اینست ک گستره ی حقیقت از واقعیات فرا میرود...هر چیزی ک بتواند و حتی نتواند رخ دهد را بررسی میکند...
پس خط کش فیلسوفی ک دارد میمیرد برای اینک بفهمد ب شناخت درست رسیده است یا نه چیست؟...واقعا هیچی!
پس یک فیلسوف واقعا باید در خد مرگ فلسفه را بخواهد تا واردش شود...وگرنه این یک بازدارنده ی وحشتناک است
شاید ب همین خاطر است منطق این میزان هوادار دارد و میخواهیم بگوییم کسی خوب میفهمد میگوییم منطقی است ولی در ملامت فلاسفه میگوییم اغلب سفسطه میکنند...

نتیجه:فیلسوف اگر هم ب آرامش برسد این ب آرامش رسیدن هرگز منطقی نیست!

زیست بر عقیده است یا نیاز(و شرایط)؟

دو رای وجود دارد
اولیا حرفشون اینه ک من انسانم...انسان صاحب فکر و اختیاره...فکر خواهم کرد...ب چیزی میرسم...و از آن ب بعد آن چیزی ک بدان رسیده ام میشود مسیر من...از آن پس من یک خط کش خواهم داشت برای اندازه گیری...من یک معیار خواهم داشت برای زندگی...و این معیارها کنار هم جمع خواهند شد و مرا ب کمال خواهند رساند...و این مجموعه معیارها میشوند عقیده ی من(زیاد توضیح داده نشد چون توضیح بدیهیات بوده و عقیده ی غالب همینست)

دومیا میگن من انسانم...من انسان ذهن دارم...ذهن انسان متشکل از خودآگاه و ناخودآگاه است...انسان هیچگاه ب طور کامل بر ناخودآگاه خود مسلط نخواهد شد...و این ناخودآگاه است ک فرمان ها را صادر میکند و فی الواقع خودآگاه من بازیچه ی آنست...حال این ناخودآگاه ب زندگی من شکل خواهد داد و...از سویی بیشتر این ناخودآگاه در کودکی و بر اثر چیزهایی ک اصلا در دست من نبوده است تببین شده است(چیزهایی مانند بودن یا نبود والدین کنار هم و یا فقر و ثروت و یا اختلافات فرهنگی و یا حتی گرایش در خانه ب رنگ آبی و همچنین عشقبازی والدین در مقابل دیدگاه فرزند و...)و من هیچ نقشی در آنها نداشته ام و حال همین هایی ک من نقشی درشان نداشته ام شده اند عوامل تعیین مسیر زندگی من!...از سویی من انسانم و انسان نیازهایی دارد...من احتیاج ب باسن یک زن دارم تا شاد باشم!...من احتیاج ب علف شاید نداشته باشم ولی یقینا نیاز ب غذای بشری دارم...نیاز ب اکسیژن دارم...نیاز ب محبوب بودن دارم...نیاز ب مورد تایید بودن دارم...باحال بودن...نیاز ب غرور دارم...و همه ی این نیازها...تمام حرف دومیا اینست ک این شرایط و نیازها هستند ک زیست را تعیین میکنند...انسان انسان است ولی مگر غیر از اینست ک خود انسان هم حیوان است؟!

همان گونه ک گفته شد عقیده ی غالب عقیده ی اولیاست...و معمولا عقاید مغلوب استدلالی دارند برای تلاش در راستای غالب شدن!
دومیا میگن درسته ک عقیده هست ولی مگر غیر از اینست ک عقیده داشتن نیز همانا یک نیاز است؟!...من انسان اگر خط کشی برای زندگی نداشته باشم ک کارم زار است...نه لزوما خط کشی ب من نفع برساند...صرفا داشتن خود خط کش نیازهایی چون آرامش را خواهد آورد
پس با این اوصاف دومیا میگن عقیده داشتن هم نیاز است...پس معیار اصلی همانست ک ما میگوییم...

من نمیدونم دقیقا اولیا در جواب ب دومیا برای حمله ی متقابل چی میگن...اما خودم وا۳ اینک توازن حفظ بشه(قبلا خودم رو اولی میدونستم اما الان حداقل توی این لحظه قضاوت آخرین چیزی است ک میخواهم انجام دهم)ی استدلال آوردم
مگر غیر از اینست ک ایمان ب گزاره ی"زندگی بر پایه ی نیاز است"خود عقیده ی یک انسان است؟...مگر غیر از اینست ک میان یک گزاره و یک انسان تنها پل همان"عقیده"است؟

بدین ترتیب هم اولیا خفه میشن و هم دومیا و پوریا شروع ب سخن گفتن میکند...
فعلا نمیخوام ب طور تفصیلی در مورد تز فلسفیم بگم...ولی قضیه اینه ک معتقدم هر چیزی در این دنیا از یک دور بینهایت!ساخته شده است...
نیاز و عقیده در یک دور قرار دارند...ب همین سادگی!

لازم ب ذکر است اولیا فلاسفه و دومیا روانشناس ها و روانپزشک ها(فرویدیون)هستند...

لازمه ی درک بهتر این پست(البته این پست خود لازمه ی درک بهتر پستی ک لازمه ی درک بهتر این پست هست هست!)پستی هست ک شاید بعدا نوشته شود با عنوان:منطق مصون از شرایط؟!...

غلامحسین ساعدی   تویی خالق عابدی

با وجود ادعای بسیار داشتن در زمینه ی ادبیات و دانستن خود در جرگه ی ادبا همین چند وقت پیش و در کتاب ادبیات سوم داستان گاو را خواندم!...البته نقد فصیحی بر آن نوشتم ک در حال حاضر دسترسی بش ندارم...ولی ب شدت من رو تحت تاثیر قرار داده بود...خیلی خوب بود
از نویسنده وحشتناک خوشم اومد...نخونده بودم قبلا چیزی ازش...
الان دو تا کتاب پر داستان کوتاه گرفتم ازش...عالیه کثافت...یعنی واقعا روونه...
در مورد داستان حرفی نیست...من یادمه از اول راهنمایی تراکتور و گاو ب ی میزان مطرح شدن برای من(در مورد سبک فوتبال بازی کردن و هیکلم:)) )...اما پس از مدتی گاو پیشی گرفت...
خلاصه شدیم گاو از اول راهنمایی...و تا سوم راهنمایی این لقب را ناخواسته میشنیدم و از اول دبیرستان خودم میگفتم ب خودم گاو...یعنی مثلا ی نفر میگفت هوی الاغ و من میگفتم الاغ نه گاو
در هر حال اونقدر تو حرفای ساعدی هنر(و البته بیشتر فلسفه!...چون خیلی مفهوم داشت کثافت)دیدم ک با وجود غرورم بگم خالقمه!

و یک فکاهی هم بگم(صرفا جهت خندادن تو ک امید هست موفق باشم)
قضیه اینه ک باورم نمیشه بعد این همه گه کاری و کثافت هنوز با همن
کی؟
دو لوپ ..نم :)))
من ک اولین بار ک شنیدم در حد مرگ خندیدم و دفعه ی دوم هم سر کلاس اشکم در اومد سرش:))...

راستی ی مربی فوتباله ی شماره ۱۰ رو میفرسته بیرون و دو تا ۵ میفرسته تو ب جاش:))

بگذریم!
دیروز اندکی فیزیک خوندم...امروز باز میخونم ک کمی هم شیمی و تو تعطیلی یک شنبه هم ریاضی!

"
نژاد آریایی   نژاد برتریم   نژاد پرستیم  از یک سگ پست تریم


سرزمین مادری اه چ ساده باوریم    ب عشق داوری  قلبی ساختیم آهنی
"

و از رپ اجتماعی ک بگذریم...چقدر قشنگ میخونه بنیامین:-<...
بیخیال...بپردازیم ب پست...
---------
امروز صبح وقتی عکست رو دیدم(چقدر حرف های تکراری...عجیب اینه ک خودم خسته نشدم!)ب این توجه کردم ک چقدر چشمات خمار و قشنگه...خیلی زیاد...پشت اون عینک...
نخند بم اما میدونی یاد چی افتادم؟...عکس من وقتی ۴روزم بوده:)دقیقا همچین تیپی بوده...یعنی خواب بودم و داشتم تو خواب میخندیدم!!...حالا نه دقیقا خنده اما ی حالت فانی داشتم و خودمو جمع کرده بودم و انگار داشتم خواب خوبی میدیدم...و تو دقیقا همینی تو این عکس:)...خیلی قشنگ خودتو سپردی ب دست باد...باد موهای زیبایت را پریشان کرده...قدریشان را در صورتت ریخته...قدری دیگر را روسری از من دریغ میکند:-<...
"تو   تو رو دوست دارم و گریههههه    شبو بیدارم و گریه     تا شدم عاشق چشمات  گریههههه شد  کارمو و گریه
تو نمیدونی ک صداتو   گریه هاتو   جاگذاشتی    تو نمیدونی   ک هواتو نفساتو   جا گذاشتی
اما هنوزم تو هستی     انگار همین جا نشستی    انگار ک هستی هنوزم    نگذشته حتی ی روزم"
:)

میدونی عزیزم ک خدا خیلی بیشتر دوست داره؟:)...هر دومون عاشقیم اما تو نعمت گریستن داری...چشم های من جز وقت هایی ک از ته دل بخوام بمیرم خیس نمیشن...اما تو...البته شاید این از حمافت منه...شاید(خدا نکنه:| )تو تک تک اون گریه ها از خدا خواستی ک بمیری:-<
"عطرت میون اتاقه   عکست رو آیینه مونده    شال گردن خیس تو باز   بر روی شومینه مونده"

تو میتونی گریه کنی و خالی بشی...اما من مگر چند بار گریسته ام؟...میدونم تابستونی ک گذشت ۷بار سر نیم ساعت از هری پاتر و شاهزاده ی دورگه اشک ریختم...۷بار!...
و اوج قضیه اینه ک یک صحنه صحنه ی کیس هری و جینی هست...پوریا سابقا با آن خودارضایی کرده بود...ب گمانم در دوم راهنمایی...و این بار با آن اشک ریخت :|...
شاید اصل جهنم برای قابیل این بوده ک هابیل را دوست داشت:|خیلی هم دوست داشت:-<

گریه ی دیگر را یادم است...در سمپادیا بودم...ناگهان دلم گرفت و گریستم(یادم نمیاد دلیلی داشت یا نه)...و همان لحظه پستی ک در سایت ارسال شد حرف بزن تو بود ک گویی نشانی از من هم داشت...

آیا واقعا شکستن غرور این میزان سخته؟...دختر اگه نمیدونستی سر شکستن غرور ۶ماه افسرده شدم و بعد ابراز کردم عشقمو بت میشد ازت دفاع کرد...اما تو میدونی چیا دادم وا۳ حسمون...میدونی ک چقدر داد زدم ک عشق با دوست داشتن فرق میکنه...میدونی مطمئنم عاشقتم...
بیخیال...تصمیم با خودته...
و تو میگی افت درسی خواهم کرد:)...میگویی این دوستی ها در مرام من نیست...

"میدونی وقتی نیستی   دل من میشه غمگین و خسته   
آخه چشمای گریونم     اگه بری کم کم میشه بسته
آسمون بی تو میباره    دلم از بارون بیزاره
دل من   ای بیچاره
ببین روزای تکراری   یا شبای بیقراری  
اینا رو واسم خاطره میذاری
نمیخوام هیشکی بدونه   دلم واسه چی میخونه  
دل من   ای دیوونه
دیوونه    دل بی قراره   آروم نداره   تو رو دوست داره
میخونه    با تو همیشه   بی تو نمیشه
"

کاش میفهمیدی وقتی میگه آسمون بی تو میباره دلم از بارون بیزاره...میفهمی یعنی چی ک ی نفر بارون رو هم نخواد؟؟؟...
دقیقا یاد معادلش افتاد تو آهنگی ک تا آخر عمر در گوشت تکرار خواهد شد...کی اشکاتو پاک میکنه
"کی از ستاره بارون  چشماشو بر میداره    نکنه ستاره ای بیاد یاد تو رو نیاره   نکنه ستاره ای بیاد و   یاد تو رو نیاره"

هی میگم بیخیال و باز ادامه میدم:))
دیروز اصلا نمیخواستم اون کار رو بکنم...هیچ دلیلی هم نبود اون کارو بکنم...اما کردم

هر آدمی میتونه عشق رو انتخاب کنه...البته قوانین عشق تو هر آدمی هست...اینک انسان صرفا یک بار عاشق میشه و صرفا هم یک بار معشوق قرار داده میشه...اینک وقتی تا حدی از عشق اومدی دیگه نمیتونی برگردی...اینک عشق ب همراه خداوند تنها مقولاتی هستند ک برای خردگرایانه بررسی کردنشون باید ابتدا تجربشون کرد...اینک...
اما انسان میتونه عشق رو انتخاب نکنه:)...و انسان هایی ک واقعا عشق رو انتخاب میکنن بسیار اندک هستن...
البته از حق نگذریم...بسیاری با توهم عشق میمیرند...آنها عشق را ابزار غمشان دانند...آنها از عشق هم استفاده ی ابزاری میخواهند بکنند....و البته آنها صریحا در اشتباهند:)...چرا ک عشق افسار انسان بر دست میگیرد و انسان کنترلی بر آن ندارد وقتی بر عشق رخصت داد(یک پست ب طور مفصل باید بررسی بشه اینک چرا در عشق حقیقی انسان کور نخواهد شد ولی افسارش دست یک حس است...این رو ب طور کامل توضیح خواهم داد)
و آنها(نمونه ی بارزشان دوست صمیمی خودت است...همان ک مدام فیلم بازی میکرد برایم ک من دارم سعی میکنم کاری کنم رودا بفهمه حست رو...دارم براش توضیح میدم...ولی در عمل:|...این دوستت ک ر میگیم بش خیلی ساده خودشو گول زده ک عاشقه...ی آهنگ غمگین هم انداخته رو وبش و داره سعی میکنه خیلی ساده ب خودش بقبولونه ک سرنوشت نیست ک برسم(و ب این ترتیب ب یک منبع غم لایزال دست پیدا کرده)...برای همینه ک الان ایمان دارم پیش از ورود ب دنیای عرفان باید فلسفه خواند تا چراغی داشت در آن دنیا(در این مورد نیز ب تفصیل توضیح ارائه خواهد شد!)...ب عبارتی غم ب او آرامشی درونی میدهد...و سپری دفاعی....هر کس بگوید عزیزم تو عاشق نیستی میگه پس چرا انقدر غمگینم:)...غافل از آنک هر عشقی غم نیست و هر غمی هم عشق نیست:) )
بگذریم...
بعضی میگزینند عشق را و برخی نه...برخی در راه عشق بسیار چیزها میدهند...نبوغشان!...منطقشان ک روزی دست مایه ی افتخارشان بود...نظام فکریشان را در مورد عشق ب زمین میگذارند...
و برخی هم نه...
بالاخره هر چیز در زندگی هر کس اولویت دارد...
بسیاری هم هستند خب ک درس برایشان مهمتر از عشق است:)...کاملا هم محترمه عقیدشون...

من برایت آرزوی موفقیت دارم...همین...کاش روزی بفهمی من بسیار دوست داشتم ۱کنکور بشم...خیلی میخوام فیلسوف هزاره بشم...از صمیم قلب دلم میخواد کمک ب مردمم رو...میدونم برم تو جامعه شناسی مکتبی تاسیس خواهم کرد...میدونم ساخته شدم برای شطرنج...
ولی عاشقم...کاش روزی معنی این حرفم رو بفهمی عزیزم:)

و اگر

ب روسری سفید
و
مانتوی آبی با رگه های سفید
و
چشمان خمار پشت عینکی ثمین
و
کفش های ورزشی بسیار ثقیل
و
باسن نسبتا حجیم
و
گیسوان آشفته ی جمیل بود...
خب بسیاری آنها را دارند...پس چرا تو خاص شدی لعنتی؟:| :-<
نمیدانم گفتن پس از تلاش بسیار زیباست(عمری باشد و حافظه ای پستی هم در این زمینه تقریر شود!)...نمیدانم...دلیل عشق ندانم

پویا+یک"ر"=پوریا

زندگی عالی ای نداشتم...حالا نمیگم افتضاح نبود...اما بالاخره زندگی داشتیم...
پویایی بودیم ک یک ر زندگیم را ب هم ریخت...من را کرد پوریا...یک ر ابزار خدا برای پوریا شدنم بود...
چندین بار از مادرم پرسیدم چرا اسمم رو پوریا گذاشتین...
دلیلش اینه ک زمانی ک من داشتم ب دنیا میومدم همه ب مادرم گفتن ک لقب حضرت علی(ع)بوده پوریا...
من بارها ازش پرسیدم آیا اعراب پ دارند؟...و هر بار خنده ی مادرم و گفتن اینک خب بالاخره ب پریسا(اسم خواهرم)میاد...

باید ۱۰ دقیقه ب ۴ انقلاب باشم ک با استادم از اونجا بریم کلاس...و الان ساعت ۱۰دقیقه ب ۳ هست...عملا نباید میومدم خونه و از اینجا برم...حماقته
ولی وسوسه ی یک بار دیگر دیدن تصویرت:|

تاریخ فلسفه ی غرب...۴۵تومان...امروز کتابو در آوردم بخونم...دوستام دیدن گفتن تست؟:| :))...گفتم نه و کلی گفتم براشون ک چقدر سوختم ک ۴۵ تومن آب خورده واسم و اینا...
ی تیکه ای از حرفامون رو میذارم براتون...ی مکالمه ی خیلی ساده و کوتاه

ح:احمقو میبینی؟...الاغ رفته پولو ب فنا داده...آخه این چیه؟
ب:پدرخوب من اگه ۴۵ تومن داشتم میرفتم استودیو ی آهنگ ضبط میکردم...
ح:باو من ۴۵ تومن داشتم میرفتم یکی رو گیر میاوردم و...


میدونی....وقتی راهت خیلی فرق کنه...منظورم دقیقا خیلی هست...بعضی وقتا ب خودت شک میکنی...شاید بشه گفت همیشه
و قضیه اینه ک بده بین متفاوت ها متفاوت باشی:|...راسل را خواندم...گویا عشق را یگانه نمیداند...امید داشتم مردی ک با صراحت و دقت تمام از پذیرش خدا اجتناب کرد اندکی عشق را بهتر بفهمد...راسل ۴بار ازدواج کرد...و این دال بر حماقت این نابغه نیست...
اما گوته...
رنج های ورتر جوان...

قسمتی از مقدمه ی کتاب تاریخ فلسفه ی غرب راسل
"
و از طرف دیگر الهیات این عقیده ی جزمی را ب ما تحمیل می کند ک دانش ما ناظر اموری است ک از آن امور در حقیقت جز بی دانشی چیزی نداریم.و بدین ترتیب الهیات نسبت ب کائنات نوعی گستاخی میورزد.البته بی یقینی همراه با بیم و امید قوی دردناک است.ولی اگر بخواهیم بی کمک افسانه های تسلی بخش شاه پریان زندگی کنیم باید تاب و توان این درد را داشته باشیم
"

 

حرف راسل کاملا درسته...مدت هاست قبل از افتخارم ب نابغه بودنم و استفاده از نبوغم ب شکاک بودنم افتخار میکنم...اولین لقبی ک ب خودم دادم هنجار شکن بود
اما...راسل جان من هر روز در شک میمیرم و دوباره زنده میشم...سخته...شاید بیشتر از اونک فکر میکردی رفیق

پ.ن:هر روز ب تو شک میکنم...عکست را میبینم و ب دنیا فخر میفروشم بابت داشتن دختری ک زیبا نیست اما میتوان در آغوشش مرد...و ب دنیا میخندم چون ناتوان تر از آنست ک بتواند فکرت را از من بگیرد

اندکی امیدوارتر...

نتیجه ها:خدای پس از کفر برای ایمان خوب است و نه زندگی!

نوستالوژی:شاید واقعا قسمت نیست

معلم دیروز حد درس داده...امروز امتحانش رو میگیره!
و من تقریبا همه ی تمریناتش رو از پاسخ نامه دیدم و نوشتم...تازه ۱۰تا رو نرسیدم کپ بزنم
دلیلش خیلی واضحه...من از حل ریاضی لذت میبرم اغلب...ولی درس برای من یعنی تو...

خیلی وقته شطرنج باز حرفه ای نیستم...در این حد ک ۴ ۵ روز پیش یکی از هم سرویسی ها ک اصلا شاید بشه گفت کلا همدیگه رو نمیشناسیم...بم گفت عابدی تو ی زمان شطرنج باز بودی...گفتم آره بودم...نمیتونم اسب و فیل رو رهبری کنم وقتی رهبر خودم نیستم...وقتی یاد این میافتم ک افسار اسب و فیل دست خودم است و افسار خودم دست عکس رو لپ تاب:|

مدت هاست فلسفه برام ب قدر سابق کشش نداره...هنوز دید فلسفی هست...اون دید از چشم های نابغه دور نمیشه...ولی کشش کمتر شده...آخه یادمه زمانی رو ک بم گفتی"کاش فلسفه نخونده بودی...قبلا بهتر بود"...هیچوقت یادم نمیره این شاید مهمترین نوستالوژی رو...تو منو مجبور کردی انتخاب کنم و حتی بم نگفتی چرا...واضحه انتخابم تویی...اما نفهمیدی و فرار کردی از انتخاب کردن خودت

و البته دربی ها با خودم میگم خدایا اگه واقعا دلش شاد میشه بذار تیمش ببره ما رو...ب اختلاف هم ببره...ولی خب من ی استقلالی دو آتیشه ام...مسخرست...از دربی لذت نمیبرم حتی اگه بازی خوبی باشه...وقتی چلسی از جام باشگاه ها کنار رفت ناراحت بودم...در حالی ک بایرن و بارسا له کرده بودن و رفته بودن بالا و من منطقا باید خوشحال میبودم:|

شاید بزرگترین بخش زندگیم...نبوغ...فقط وظیفش این شده جدیدا ک ربطی پیدا کنه بین همه چیز و تو...البته فکر نکنم نبوغ خیلی کاره ای باشه...همه چیز با تو ربط دارن همین جوری...نیازی ب دست گرفتن نخ و سوزن برای برقراری رابطه نیست

آهنگ گوش میدم...یاد سیاوش:|

میخوابم...یاد بد خوابی های گاه ب گاهت:|

ادبیات میخونم...یاد اینک حالت ب هم میخوره از اینک کسی بت بگه"گاها"و مدام میگی گاها غلطه و نمیشه فارسی رو با تنوین ترکیب کرد...


نتیجه ی منطقی:حد یعنی چپ و راست یک نقطه یک چیز بگویند در باره ی مقدار اون نقطه...حتی اگه خود اون نقطه تعریف ناشده باشه...وقتی ی نقطه حد نداره ک چپ و راست ی چیز نگن...
قضیه اینه ک زندگیم شده ی نقطه ی تعریف ناشده ک حدی هم نداره بس ک تضاد هست تو دور و برم...در واقع توی خودم
تعریف ناشده ام چرا ک هنوزم معتقدم اصل قضیه اینه ک وقتی مخرج صفر بشه عبارت بینهایت میشه نه تعریف ناشده...قضیه اینه ک زندگی من چرا این بینهایته؟؟...چون شاید من از هیچی سیب کلی انتظار داشتم:)...ب عبارتی در مخرج عشقمان شاید هیچ نبود...شاید اصلا عشقمانی وجود نداشت...و من مدام میگفتم این دوطرفست...بله....من از ۰ چیزی میخواستم در صورت ک میل ب بینهایت میکرد...بنهایت ب توان ۲!


و امروز صبح ترسم ب وقوع پیوست شاید...ب عکست مینگریستم و میخواندم با تهم
"سرد شدم  چون سخته  ببینم تو بغلم میسوزی    همه چی روشنتر   زندگی قشنگتر   از من وقتی دور شی    وقتی شب شد   همه چی سرد شد    من مثل الکل گفتی منو گرم کن    دختر الکلی همیشه مست و گیج    چطوری شده میخوای تهمو رم کنی؟
من دارم میکشمت   باید ازم بگذری    باید بگذری   شاید واقعا قسمت نیست
روزام چیزی نمونده تا ب غروبش    بیا همه چیو تموم کن با ی گلوله
چون این بهترین راه مردنه    راه مردن   بهترین راه مردنه   راه مردن
کنار من  صدام بزن     با نگات ب من    بگو هنوزم مثل قبلنی    
عزیزم گریه نکن   عین من باش     عزیزم گریه نکن   حیفه اشکات"
عزیزم گریه نکن    عین من باش



نتیجه ی منطقی:باید کاری کنم ک تو منو بکشی...من نمیتونم خودکشی کنم...میدونم عجیبه ولی تو باید منو بکشی...فکر کنم اگه بخوام بت تجاوز کنم و ی اسلحه هم بذارم کنارت ترجیح بدی من بمیرم تا اینک اون لحظه رو تجربه کنی...کاش بتونم اونقدر قوی بشم ک دل ببرم از دنیا...باید نقشه بکشم برای تجاوز بت!

زبان تند؟!...

نشنوید داد میزنم
خود را ب نشنیدن بزنید کلمات را تند و تیز میکنم تا در گوش های سنگین فرو بروند...
قصدم آزار نیست...من پیامبرم...هر کس پیامبرست ولی او ک هوشش بیش پیامش بیشتر...وظیفم اینه توی لعنتی بشنوی...وظیفم این نیست ک حرص بخورم ک چرا بیشعوری ک نمیشنوی...اما حرص میخورم ک چرا نمیشنوی:|

زبان تندی دارم...خدایا من بی ملاحظه ام...داد میزنم تلخ ترین واقعیت ها را...میخوانم از سخت ترین حقیقت ها...و ب سیخ میکشم سخت ترین قلب ها را
من گنه کارم خدایم؟...
خدا یادت ک نرفته...من ب تو هم فحش دادم...یادت ک نرفته...
ی سال و نیم بت کافر بودم...کافر بودم تا درکت کنم...
نقدت کردم تا بفهممت...
خدا تو با این عظمتت فحش های ما را فهمیدی معنایشان را...ولی در این زمینت اندک انسان ها هستند ک بفهمند رک بودنم و سرخی زبانم دلیل دارد...مدام برایم از اخلاق میگویند...
کاش میفهمیدیم گاه دلیل فحاشی و زبان رک این نیست ک آموزه ها را نشنیده ایم...بفهمیم شنیده ایم گاه و انتخابشان نکرده ایم...

نتیجه:هر چ گوش سنگین تر توهین آبدارتر:|

ولی گاهی هم...

امروز از بدترین صحنه های عمرم رو دیدم...البته قبلا هم از این چیزا دیده بودم...کم ولی دیده بودم...و این وحشتناک بود...
چیزی ک قبلا دیده بودم قورباغه ای بود ک معلم در حال نخاعی کردنش بود...قورباغه با تمام وجود دست و پا زد تا لحظه ای ک دیگر نمیتوانست دست و پا بزند:|
امروز دیدم چیزهایی از یک موش...موش نمرده بود:|...موش بیهوش نشده بود و ب ما داده بودنش...و موش ها چشم های خمارشان را ب سمتم گرفته بودند:|...در واقع یک موش بود اما گویا هزارتا موش...نه...گویا همه ی موش های دنیا و نه گویا همه ی موش های تاریخ دارند نگاهم میکنند و التماس میکنند ک این کثافتای چاقو ب دست رو از من دور کن:|...
التماس میکرد:|...
و قضیه اینه ک دوستام دم موش رو گرفته بودند...و من نمیتونستم ب دم موش دست بزنم...واقعا نمیتونستم...ی لحظه بش فکر کردم اما نمیتونستم ب خدا
و در کل این چیز ها...
نمیدونم شاید اینا از ضعف منه...شاید ضعف شخصیتی دارم...
نمیدونم واقعا....اما من نمیتونم تا آخر عمرم برای اینک بفهمم درون بدن یک موش چی هست حتی یک موش را تشریح کنم...نمیتونم حتی حتی انسانی را جراح کنم برای اینک نجاتش دهم...
ضعیفم گویا...در هر حال امروز دیدم شبیه دخترها هستم تا حد خیلی زیادی...واقعا زیادی...دقیقا دیدم صحنه ای رو ک رفیقم موش رو ب شوخی داشت پرت میکرد سمت من و من کم مونده بود جیغ بزنم و معلم فکر کرد دارم شوخی میکنم:) :|...البته رفتارم نه مسلما...شاید رفتارم زیادی هم پسرونه هست:))...اما این انتزاعی بودن ذهنم...این گرایش ها و چندش ها:-" :))
من آدم رشته ی تجربی نیستم...نمیدونم علاقم ب روانپزشکی باعث میشه بمونم تو این قضیه یا نه...باید ۷سال از عمرم رو ب فنا بدم تو عمومی...نمیدونم واقعا میشه یا نه...این در حالیه ک بیشتر این ۷سال عملی هست...شاید بتونم با کمی تمرین آمپول ها رو بزنم تو این دوره ی عملی...

بحث دیگه لمس بینهایت بود امروز...مستور فوق العادست...داستان هایی ازش خوندم...زنگ ناهار بود..."عشق روی پیاده رو"رو برداشته بودم تو کتابخونه داشتم میخوندم...بعد آخرای زنگ ناهار از کتاب خونه اومدم بیرون...وقتی خارج شدم از کتابخونه ی دفعه همه ی صداها با هم بهم هجوم آوردن...لحظه ی خیلی عجیبی بود...حس خیلی عجیبی داشتم...
خیلی زیاد...بعدش ساده ترین و مسخره ترین چیزایی ک هست تو مدرسه رو دیدم...اکیپ هایی ک حرفاشون رو میشنیدم قبلا هم و ب نظرم مسخره بودن و گویا این بار این مسخره بودن صد برابر مینمایاند...
تو شوک بودم شاید حتی!...

و مسئله ی دیگه درسه...من فکر نکنم با این غرورم حاضر باشم جز دانشگاه تهران جایی بدرسم...حتی بهشتی مثلا!...و از اون مهمتر شنیدم از منبعی نسبتا معتبر ک باید زیر ۵۰ بشم برای دورشته خوندن...
و این درس خوندن من کجا و زیر ۵۰ شدن کجا:))...مرسی خدا...عاشقی ب موقعی بود
و تقریبا مطمئنم اگه رتبم افتضاح بشه اگه تو بخوای هم دیگه والدینت اجازه نمیدن...و از اون مهمتر خود تو هم اونقدر آدم مادی و پوزیتویستی هستی ک تو ی لحظه صرفا رتبم برات مهم بشه...
فکر کنم همه چیز رو ب اتمامه...امید...درس...همشون قشنگن اما نه چندان عملی


و من احمق(تنها لفظ درست فعلی در موردم)هنوز امید دارم ک مانتویی آبی روسری ای سفید را بخواند ب سویم؟...هنوز امید دارم بم کمک کنی؟...هنوز اصرار دارم ک بالاخره ی روز میفهمی چیا رو دارم فدا میکنم برا رسیدن بت و ب چیا نمیتونم دیگه برسم با انتخاب عشق؟؟...من احمق امیدوار؟! :-<

شاید از میان من و پارسا مسیر درست مسیر من نبوده...شاید(سرکوب حس قوی درونی برای گفتن این)

مدتی قبل فکریدم ک درسته عشق بی دلیله...اما چیزی داره ک جرقه ی قسمت"علاقه"ی عشق ک برای منطق قابل توجیهه هست...در مورد عشق من ب تو احتمالا اینه ک تو شدیدا شبیه مادرمی تو ذهن من انگار...
و در مورد حس تو ب من...ب طرز عجیبی همیشه ازم خواستی مثل بقیه باشم ولی الان میفکرم شاید همین خاص بودنه...و شاید هم حس قدرت من....تسلط نبوغ و این شر و ورا...
نمیدونم...فقط میدونم صاحب آن عکس با کفش های ورزشی برایم زیباست:)...شاید بشه تا آخر عمر ب اون آدم فکر کرد و سیر نشد...

امروز صبح ساعت ۳ بیدار شدم و قرار بود تا ۷ ی چهار ساعتی بخونم تا تکالیف ریاضی تموم بشه...۳:۱۵ شروع کردم...تا ۴:۳۰...بعدش خسته شدم...نه زیاد جسمی...خسته شدم از زندگیم...از اینک من فیلسوف عاشق نابغه چ استفاده ها ک نباید از وفتم بکنم و الان دارم ریاضی مینویسم:)...خوابیدم و ب خواهرم(از قضا بیدار بود اونم)گفتم منو ۵:۳۰ بیدار کن...بیدارم کرد(البته خواب نبودم...فقط تو تخت دراز کشیده بودم)...گفتم مرسی و باز تو تخت موندم...ب مادرم گفتم ۶منو بیدار کنه(و من بسیار عنم...مادرم خواب بود و بیدارش کردم:| )...۶بیدارم کرد و تا ۶:۴۵ خوندم...
خیلی ساده ب جای ۴ساعت ۲ساعت خوندم....اما قضیه درس نیست...قضیه اینه ک من تو اون زمان ها ب تو میفکریدم...
با خودم میگفتم آخ جون...تا ابد وقت دارم ک بش بفکرم:)...

قضیه اینه ک دوبار سعی کردم کنار بذارمت و واقعا از عشق بگذرم و برم سراغ دوست داشتن...او را برگزیده بودم از مدت ها قبل:)...میدونستم برای مدت کوتاهی نمیخوامش...اگه باش وارد رابطه بشم تا تهش باش هستم و ازدواج میکنیم در آینده:)...
دوبار با او بودم...یعنی ب هم گفتیم ک ما الان بی اف جی افیم:))...یک بار رابطمان ۳ساعت دوام آورد و بار دوم پیشرفت کردیم و شد ۱روز...
:|...
و این ب دلیل اختلاف ما نبود...قضیه اینه در حد مرگ هم رو دوست داریم...
اما گویا سرنوشت ما عشق است...من محکومم ب تو:-<...
خیلی ازت خستم:-<...واقعا زیاد...اما کاش روزی با هم در حالیک بچمان در آغوشمان است ب این روزا و این وب و اون حرف بزن ها و همه و همه بخندیم...کاش:)

من بدون تو نه فیلسوفم و نه نابغه...معتادی ک صرفا ب یادت است:-<


و من سیگار نکشیده ام هنوز...میدانم دوست نداری بکشم:-<
و من هنوز الکل نخورده ام...
و من هنوز با دختری نخفته ام برای عشق ورزی...(و این خیلی دردناکه ک نتونم با دختری جز تو بخوابم:| )

شاید مرگ عطا کند آن موجود والا...
"
حرفام سنگینن چون گوشا سنگینن
"


نتیجه:همیشه هم سقوط صدایی بلند ندارد...جلب توجه نمیکند گاه...گاه صدای بم برخوردت با زمین ساده محو میشود