اولش هممون توی بهشتیم یکی زودتر میخوره میوه ی ممنوعه رو یکی دیرتر یکی هیچوقت نمیخوره
(واضحه...داره هبوط آدم و حوا رو میگه...درخت ممنوعه...سیب...شیطان و وسوسه اش...در مورد هبوط یک مورد ب ندرت یاد میشه...چیزی ک من بین منابع فقط توی حرفای علی شریعتی دیدم...
انسان با خوردن آن میوه دانا شد!...آن میوه را خوردن نتیجه ای داشت ب نام شناخت خیر و شر...ب عبارتی آدم با خوردن آن یک قاضی شد!...میتوانست خوب و بد را ببیند...پیش از آن خدا صرفا کمال در وجود آدمی نهاده بود
و چ زیبا مفسرین مختلف گفته اند این اولین اشتباه بشر اشتباهی لازم بوده!...آیا واقعا خدا آن را پیش بینی نکرده بود؟...چرا...قضیه اینست ک انسان باید بتواند بین خیر و شر انتخاب کند و حال خیر گزیند...تا قبل از خوردن میوه در واقع آدم با فرشته تفاوتی نداشت شاید چرا ک اصلا شر را نمیشناخت...حال ک او شناخته است شر را مقامش از فرشته بالاتر است...و دقیقا خلق انسان چیزی فراتر از خلق فرشته است و دلیل حکم سجده بر انسان نیز همین است یقینا...پس خداوند انسان را علم بخشید علاوه بر پاکی...)
هبوط سحته زمین میخوریم شایدم توی لجنزار غرق میشیم
حالا ی آدم دیگه ایم پا میشیم مسیرمون رو انتخاب میکنیم و میریم
(تا اینجا قسمت نثر آهنگ هست!...نمیدونم توجه کردین یا نه اما بسیاری آهنگا قبل و البته برخی آخر آهنگ متنی میگویند...شعر نیست....
حالا ی آدم دیگه ایم...دقیقا داره قضیه ی گناه و علم رو میگه...البته مسلما مقصود این نیست ک هر گناهی علم میاورد...اما این اولین گناه برای چرخه لازم بوده...و دقیقا گفته مسیرمون رو انتخاب میکنیم...حال ک آدمی میداند خیری هست و شری هم حال اگر خیر را برگزیند مقامش از ملک آسمان بالاتر است...ملکی ک گویا برنامه ریزی شده است برای خوبی!)
شب و روز و فلک همه سر راهن تو پر کاهی مادر با دردا سوی مجهول بی باک
برو جلو تو مسیر همینه ک داره تاثیر تو آدمی ک بشه ب وقتش
(و حال تو در زمین رها شده ای...قشنگ حس میکنی رها شدی...هیچ طنابی...هیچ نشانه ای...هیچ میوه ای!...تو هیچ نداری در زمین...تو یاد گرفته ای قضاوت را...اما اکنون چیزهایی میبینی ک مسلما پیش از شناخت آن ها نمیتوانی در موردشان قضاوت کنی...و حال خود را ب جای آن آدم بگذاریم...از طرفی دیگه آسمان سیگنال نمیده...و از طرفی روی زمین همه چیز زیادی بزرگتر از انسان است!...باید از کجا شروع کنم ب شناخت...(تداعی آزادم از شب و روز و فلک و این تناسب ب جای سالومه)و وقتی میگه مادر دقیقا مقصودش همینه...آدم و هر کدوم از ما اگه تو اون لحظه جای آدم بودیم یک سرپناه میخواستیم...مادری ک شیرمان دهد و تر خشکمان کند...و سالومه خیلی خوب میگوید ب سوی مجهول باید رفت کاملا بی پروا...
و سوال اصلی...آیا میتوان بازگشت؟...
مهمترین نکته اینه ک ادامه بدی...چیز کاملا مرتبطی ب ذهنم میرسه(من میرم ب کجا نمیدونم ولی از من نخواه ساکت بشینم تا باز شه دری واسه ما اینو نمیتونم)
بسیاری چیزها نمیدانم...اما باید رفت...راه باید رفت...حتی اگر نمیدانی...تا شاید آدم بشوی باز...آدم آن موجود والا...و شاید بتوان بازگشت:) )
نباشه سختش کسی ک بخواد دستتو بگیره چون نیست حقش دیگه ک ببینه
عدم صداقت ندونستن قدر و هزار بدبختی ک پیش میاد بین زن و مرد سخته زن بودن سخت تره مرد بودن ولی نیست سختی بهونه واسه بد بودن
(فوق العاده!...خودتو بذار جای اون آدم...از بین این همه...از بین ستاره...از بین کهکشان ک هنوز اسمش رو هم نمیدونی...از بین این چیز دراز ک بالاش چیزای سبزی هست و بعدا اسمش رو میذاری درخت...از بین همه ی اینا تو فقط ی چیز رو میدونی...ی چیز رو میشناسی...اینی ک کنارته...حوا!...فقط میتونی ب همون اعتماد کنی(دوستان عشق زمینی تنها پل ما ب خداست...این رو میشه کاملا از این تیکه فهمید)...هزار مشکل هست بینتون...هر چی باشه هیچ کدومتون خدا نیست...اما چی باعث میشه کنار هم بمونین؟:)...اینک شما تنها یادگاری های خدا برای هم هستین...سخته آدم بودن...سخته حوا بودن...ولی باید بود...نه؟...راه خیلی سخته...اما سختیش باعث نمیشه نریم)
هر وقت آدم درونتو ساختی بدون حوایی هست حتما همونی ک همیشه میخواستی همونی ک تو من نیافتی
(فوق العاده...شاعر ب طرز وحشتناکی(واقعا میترسونه این شعر من رو!)هبوط رو ب عشق زمینی ربط میده...و در ادامه توی بسیاری از ابیات از خدا میگه و تو بسیاری از یار...عشق آدمش را میخواهد...باز بریم از اول نگاه کنیم...تو الان افتادی پایین و تنها راهت عشقه...اما برای همین عشق هم باید اون پاکی ای رو باز یابی ک قبل از خوردن میوه داشتی...باید دوباره بشی آدمی ک بت سجده کردن...و اون موقع میتونی از تنها راه وارد بشی...اون موقع عشق تو رو میرسونه ب بالایی)
بعد از تو انگار همش باید قانع باشم نیست هیچ آغوشی ک بتونم توش جا شم
بالامو شکستن ب زمینم انداختن باقی عمرم ناقصم کامل نمیشم
(کورس آهنگ...کاملا مبهم....اصلا معلوم نیست مخاطب خداست یا معشوق...از دید من معشوقه...ولی اصلا بعید نیست اتفاقا از جایگزین نشدن رابطه ی الهی با عشق زمینی سخن گفته باشه...
اما از دید من...حوا ترک کرد آدم را!...و حال دیگر هیچ راهی نیست...بال هایم شکسته شد با گناهم...زمین خوردم...و دیگر هیچگاه پاک نخواهم شد)
الان هفت هشت ماهه تنها هستم با اینک دلم گرم شده وا۳ چند نفر نگرفتم اون حس آشنا رو هیچوقت خیلی فکر کردم
(عشق یگانه است :)...بسیاری را دوست داشته ام...اما نفهم بفهم!...تنها معشوق تویی..تنها پل ب خدا تویی...تنها تویی...تنها تو)
پاک بودیم و ساده مثل دو فرشته ولی افتادیم از بهشت پاکی سرشت باقیه ولی دیگه این بال ها تیره و خاکیه
(لایک...دقیقا مصداق حرف رسید!...پاک و ساده مثل دو فرشته...البته احتمالا سالومه بر خلاف من مقصودش از سادگی فرشته مثبته...اما دقیقا حرفم رو تکرار میکنم....فرشته نمیداند چیست بد...نمیداند و نمیتواند برگزیند بد...پس آدم میوه خورد...و حال آدم دیگر فرشته نیست...و قسمت بعدی...پاکی سرشت باقیه ولی دیگه این بال ها تیره و خاکیه...واضحه...من هنوز آدمم...هنوز همانم ک سجده شد بم...هنوز برترم...اما گناه کردم...سرشتم عوض نشد...اما بال هایم...دیگر نمیتوانم پرواز کنم...)
ترس و تردیدا و حساب کتاب میاد قبل اینک بیاد حس نمیشه اسمشو گذاشت عشق چقدر حیف
آره میدونم زندگی همینه و بیشترش رو زمینه روزای پاک جنینه ک تو رحم مادر امینه
(هر حسی عشق نیست...در عشق مبادله نداریم...این نیست ک من فداکاری کردم و تو نه...حسابرسی نیست...چرا ک عشق برای عشق کافیست...
و چقدر قشنگه قسمت بعد...سالومه شکم مادر رو برای جنین ب بهشتی تشبیه میکنه ک آدم در آن بود...امن و امان...و فارغ از کثافت هایی ک بعدها بال هایمان سیاه خواهد کرد...روزای پاک توی رحم برای جنین...
و ضمنا...سالومه ب درجه درجه بودن عشق معتقده...ابتدا باید دوست داشت...باید عاقل بود...تا سپس بتوان آن عقل را کنار گذاشت و سیب خورد و عاشق شد)
بعد از تو انگار همش باید قانع باشم نیست هیچ آغوشی ک بتونم توش جا شم
بالامو شکستن ب زمینم انداختن باقی عمرم ناقصم کامل نمیشم
انسان مثل خاکه آفریده شده ازش میتونه باشه پاک و همون خاک گل میشه با ی خطایی ک پاک ب نظر میاد مثل آب
(ذات و سرشت انسان پاک است...از سویی آب هم پاک است...اما هر دو پاکی مناسب برای هم نیستند(شاید مسخره باشه ولی یگانه بودن عشق از این هم برای من هویداست)...خطا...سیب)
""
مثل سیبی ک بخوری چون مار میگه مثل تیغی ک بزنی چون یار میده
""
(این تیکه رو برای این مشخص کردم ک واقعا زیباست برای من...تو خود را ب معشوق میسپری...و گویا معشوق همیشه هم تو را ب خدا نمیرساند...سیب وقتی کنار مار میاید لذت را تداعی میکند...و معشوق...عشق...)
بعد ی مدت شرم و عار نیست دیگه وجدان گیره بین خاک و آسمون
ولی میافتی آخرش اینه قانونش عشق عشق ناب عریان و بدون قاب
(و آن چیزی ک امر ب پاکی میکرد...با شناخت بدی آن ز میان رود...و دیگر وجدانی نیست...شرمی نیست...وجدانت سرگردان است میان زمین...زمین و لذایذش ک ب تازگی شناختی...و خدایی ک آن بالا بود...و سرانجام تو نمک گیر زمین میشوی!...عشق...عشق)
دیگه نمیاد مگه اینک بسازی باز از خود حوای جدید از نو پیدا کنی راه برگشتو ب اون بعد
خب این ی داستان دیگست میخوام بگم عشق من ب تو چرا معرکست
(عشق دیگه نمیاد مگر اینک پاک شوی باز...پاک شوی و لایق عشق و آن بالا...آن گاه عشق میبردت بالا...این ی داستان دیگست...واردش نشیم!...تو دیگه رفتی و نمیشه وارد این داستان شد...فقط خواستم بدونی چرا انقدر اصرار دارم باشی...تو فقط باش)
""
چون هر حسی بود از آن خدا بود
""
(نیازی ب توضیح است...اگر احساساتی بودم گریه غیر قابل اجتناب بود...من و تو...شاید دو یاغی...غافل از اینک این را خدا داده است:( )
آدم و حوا بودیم قبل هبوط ولی زود افتادیم از آسمون هفت
نمیشه بست دیگه چشما رو و راه رفت موانع راهمون کشیدن صف نبود اصلا انگار روزای بی پروا دیگه هوشیار و سرحال سر میکنیم باشه دور بلا از ما ایشالا
(واضحه!...)
بعد از تو همیشه باید قانع باشم نیست هیچ آغوشی ک بتونم توش جا شم
بالامو شکستن ب زمینم انداختن باقی عمرم ناقصم کامل نمیشم
بعد از تو انگار همش باید قانع باشم نیست هیچ جایی نیست جای من
بالامو شکستن ب زمینم انداختن باقی عمرم ناقصم کامل نمیشم
بی تو همه ی خونمو نوشیدن بالامو شکستن انداختنم زمین توی لجنزار غرق شدم من بد شدم من طرد شدم جام اینجا نیست ترسم بی جا نیست
(جام این جا نیست...ب خدا من مال اون بالام...خدا تو ک دیدی من بالا بودم...طرد شدم...بد شدم...ترسم بی جا نیست مسلما...شاید هیچوقت نتونم برگردم:(...فقط ی نکته در مورد غرق شدن در لجنزار...غرق شدن میتونه ب معنای این باشه ک لجنزار و باتلاق تو رو بکشه ب درون...ولی برای من بیشتر اینه ک تلاش و تقلا در باتلاق ب منزله ی فرو رفتن بیشتر است...ارضا شدن با غم...راضی شدن ب جایی ک هستی:) )
خوبه شعر هست خوبه خاطره هست خوبه داستان های افسانه ای هست ک بشه گفت و پناه برد اگه نیست دنیا جای من میسازمش توی رویای خودم و براتون میگم
(تمام...حال ک نمیتوان رسید...تصور ک میتوان کرد...خدایا لااقل این تصور از ما نگیر)
:)
سوال:سالومه از دریچه ی پوریا بود یا فلسفه ی عشق؟...شاید در گمراهی آشکاری هستم
نتیجه:عشق...تنها راه بازگشت
آن کارها:توکل!
روایت:شش ماه افسرده بودم تا عاشقت شدم:)...دلم میخواست در لجنزار غرق شدم...اما بلند شدم
الان:فریم جدید عینکم ب موقع بود...باشه خدا....دیدم رو عوض میکنم