در تک تک کوچه های شهر

میباره برف   از آسمون   مهم نیست اون   کجا باشه
میشوره غم   از حالمون    زمستون    خداحافظ

 

مکالمه ی دیروز من و او!...شاید هم پریروز
من:ناراحتی؟
او:آره
من:چرا؟
او:بابام گیر میده کلا ب همه چی
من:فقط وقتی حق داری ناراحت باشی ک آغوش منو ازت بگیرن...ب این فکر کن هر چی بشه نمیذارم کسی این آغوشو ازت بگیره
او: :)باشه

اما قضیه اینه ک این الگو توی رابطه ی من و او بازگشت پذیر نیست...من و او هر دو عاشقیم...اما او عاشق مفهوم عشق است گویا و من عاشق معشوق...احتمال میدهم ارج او بیشتر باشد...اما ب هر حال او غم عشق ندارد...و من دارم!...پس من نمیتوانم صرفا ب آغوش او اکتفا کنم

کاملا بدون ربط:و منتظرم ببرم سر کثافتی رو ک الان بیاد اسم آشغالی ب نام"من او"رو بگه:|

 

ی روز برفی   من قدم زدم خیلی غمگین  توی شب

زیست گیاهی ۱۹ و شیمی ۱۸...فعلا ب خیر گذشته همه چی!

 

فیلمی ک تو داری در آن بخشی از چیزی را میخوانی ک برایت و برایتان مقدس است!...و کیفیت فیلم آنقدر بد است ک من اصلا نمیفهمم تو کدامی و کجایی!...اما این فیلم حتی بدون قیافه ی واضح تو روز من را خراب کرد:)
ی روز برفی برا من   ی روز برفی برا تو

در انتظار پایان دنیا...نه فقط پایان زندگی من!...پایان دنیا...میدونم از نشانه های آخرالزمانی بی امام زمان است این بی عدلی و یا این عدل وحشتناک کاملی ک انقدر کامله ک من نمیتونم درکش کنم

آغوش من و او باعث میشه امنیت ایجاد بشه برای جفتمون در برابر همه چیز الا عشق:|

دیروز پس از مدت ها گریستم...پس از مدت ها!

 

زمستون   خداحافظ
و من خدا را دوست نخواهم داشت اگر برف نیاید:)...حالا خواستی برف نفرست!

امروز باز هم"تنهایی"رو حس کردم...من تنهام
دلیلش باشه پیش خودت   این راهه توئه

در آن فیلم میان دوستانت میخندیدی:)...دنیایی زیباتر بدون هیچ عاشقی!

داستان های من و بابام!

 

مدت هاست دارم پست بعدی"روایت"رو عقب میندازم...اول میخواستم بعد امتحانا بدمش با تمرکز کامل...اما هنوز ندادمش...فکر کنم دلیل واضحه...آرزویی بس واضح وا۳ اینک کاش فقط همون جا میدیدمت یا کاش حداقل عاشقت نمیشدم...شاید برا همینه از نوشتن بعدیا ب غایت میترسم!...آره...میترسم حتی!

زندگی گاهی این نیست...تو بسوز چاره ای نیست...جز خدا حافظی نیست

شطرنج کردن...

دیروز ک رفتم فدراسیون یاد همه چیز برام زنده شد...یاد تمام آرزوهایی ک داشتم وا۳ شطرنجم...مطمئن بودم و هستم ک شطرنجم عالیه...نه یعنی شطرنجم افتضاحه و صرفا استعداد دارم:|
شطرنج عالیه...واقعا عالی...اون همه مهره با حرکاتی متفاوت و یا شبیه!...یک صفحه ی شطرنج با ۶۴خانه ک ب طرز عجیب و الهی ای دقت شده در این ک خانه های سفید و سیاه کنار هم باشند و خانه ی هم نام نه!...
شطرنج یک اسب دارد ک شاه ندارد!...این مهره عین گاو(مهره ای ک هنوز در صفحه نیامده و صرفا بازیگردان است)متفاوته!...هر گهی بخواد میتونه بخوره...البته جالبه ک بر خلاف اسب های معمول و عرب و غیره این بدبخت اصلا سرعتش خوب نیست...بخواد از این گوشه ی صفحه بره گوشه ی مخالف پدرش در میاد...

"تو تو فکر من   منم قفل رو بیت    موزیک صدا حرفای بچه ها   تو میبینی اما فکر میکنم جفت کوریم"

شطرنج یک فیل دارد ک برخلاف فیل های اصیل و اونایی ک واقعا فیلن خیلی سرعتش زیاده...ضمنا کلا بلده مورب حرکت کنه...اصلا کجه این بشر!...نمیدونم چرا هیچوقت اونقدر از فیل خوشم نیومده...شاید چون اسمش منو یاد این میندازه ک چاقم!:))
همیشه اون اوایل همه میگفتن ارزش مهره ی اسب معادل ۳پیادست و فیل ۳.۵...اما من همیشه میگفتم گور بابای نیم پیاده!من اسبو بیشتر دوست دارم...
البته بعدش ک حرفه ای شدیم گفتن برتری هایی هست مانند برتری دوفیل...زر میزنن بابا کثافتا...حالا مثلا انگار برتری دو اسب نداریم!

رخ...خیلی خیلی دوسش دارم...همیشه هم وقتی بچه بودم و هنوز شعور شطرنجی نداشتم:-"(یعنی مثلا وقتی میبردم ب حریف میخندیدم:-" :| )وقتایی ک خیلی برنده بودم ب جای اینک وزیر بیارم تو رخ میاوردم تو تا هم حریف تحقیر بشه!:))و هم اینک علاقم ب رخ ارضا بشه!...
من رخ رو قشنگ دوست دارم...خیلی زیاد...رخ عالیه...فقط در صراط مستقیم حرکت میکند!
رخ منو یاد ی آدم قلچماق و شرخر میندازه!:))خیلی هم شاختر از فیله...با اسب هم زوج خیلی شاخی میشه

وزیر...همیشه ب زیاد بودن قدرتش حسودیم میشه...کثافت رخ و فیل رو با هم تو جیبش داره(یگانه بودن اسب پابرجاست:* )...هم تو عرض زر زر میتونه بکنه هم تو طول صفحه و هم مورب:|...کثافتا...همیشه از اینک میگفتن وزیر ملکه و همسر شاه است بدم میومد:|...آخه با وجود اینک بدم میومد از وزیر اما دوست نداشتم اصلا ک زن شاه بمیره:-<...یعنی دوست نداشتم زن هیچ کس بمیره

پیاده...بدبخت ترین مهره ی شطرنج!...دیگه این یکی رو همه متفق القولند ک از خودش هیچی نداره!...آس و پاس...انواع خوبشون میتونن زیاد برن جلو تجاوز کنن ب عرض اول حریف و هر مهره ای ک دلشون میخواد بشن(چقدر مسخرست ک اگه وزیر بشه یعنی شاه دو تا زن داره:| )و انواع خوب دیگشون هم میتونن دژ بسازن برای شاه خودشون...
اما قضیه اینه ک پیاده میتونه از پوپولیسم دور بشه!...نذاره عوام فریبش بدن...اون موقع میشه پیاده ی منفرد...و وقتی این پیاده از شک گذشت و ب ایمان رسید میشه پیاده ی رونده ک نهایتش جاییه ک خودشو فدا میکنه تا شاهش ببره بازی رو...البته هر پیاده ی رونده ای منفرد نیست...
نحوه ی حرکتش هم خیلی جالبه...اوایل میذارن دو تا هم بیاد جلو...اما بعدش باید ی دونه ی دونه بره جلو...وقتی هم میخواد مهره ای رو بزنه باید مورب جلو رو بزنه...بدبخت از اسب هم کندتره...ک البته منطقیه!...ولی منطقی نیست از فیل کندتر باشه...اونم خیلی کندتر:|

شاه...بدبخت ترین تر مهره ی شطرنج!...وای ب روزی ک ببازه!...در اون صورت شاه و مهره های حریف تا ته توشن!...وای ب روزی ک زن دوم بگیره!...اون موقع همسرش اصلا توجه نمیکنه ک شاه هست یا نه:))و کل دربار هم طرف وزیر رو میگیرن تو اون لحظات...بعدم کلا هی باید دستور بده ب مهره هاش و کیه ک از شاه پیروی کنه با این گرونی...خلاصه همه ی بدبختی های عالم انگار تو این مهره ی بدبخته!...باید با حیا باشه نه فاحشه...حق نداره زیاد بره جلو وقتی گرگ هایی در کمینند چون کیش و شاید بعدا مات بشه...
البته ارزشش هم زیاده ها!...در این حد ک وقتی کیش بشه بازی ی لحظه متوقف میشه و باید شاه رو از کیشی در آورد بعد هر غلطی خواستن بکنن...اگه هم مات بشه ک دیگه واویلا...کثافتا این مات بشه دیگه بازی نمیکنن:|...واه واه واه!
بدبخت توی حرکت کردن هم همون وزیره منتها با شعاع یک خونه فقط:))

توی شطرنج باید برد....این تنها قاعدشه...تمام این کتابا هم چرت میگن...از من گفتن!

 

تو هم شطرنجبازی:| :-<

با این شرایط عشق هم نشاید...

صرفا کپی پیست میخوام باشه این پست...نمیخوام با زبان ناقصم گند بزنم ب این داستان کامل یکی از دوستان تو اف بی:|

"
تو شهر بازی یهو یه دختر کوچولو خوشگل اومد گفت : آقا…آقا..تو رو خدا یه لواشک ازم بخر !!نگاش کردم …چشماشو دوس داشتم…دوباره گفت آقا...اگه ۴ تا بخری تخفیف هم بهت میدم …بهش گفتم اسمت چیه…؟ فاطمه…بخر دیگه…! کلاس چندمی فاطمه…؟ میرم چهارم…اگه نمی خری برم.. می خرم ازت صبر کن دوستامم بیان همشو ازت میخریم مامان و بابات کجان فاطمه؟؟ بابام مرده…مامانمم مریضه…من و داداشم لواشک می فروشیم دوستام همه رسیدند همه ازش لواشک خریدند خیلی خوشحال شده بود…می خندید…از یه طرف دلم سوخت که ما کجاییم و این کجا…از یه طرف هم خوشحال بودم که امشب با دوستام تونستیم دلشو شاد کنیمفاطمه میذاری ازت یه عکس بگیرم؟ باشه فقط ۳ تا باشه اگه ۵۰۰ تومن بدی مقنعمو هم بر میدارم ! فاطمههههههههههه­هههههه…دیگه این حرف و نزن! خیلی ناراحت شدم ازت/ سریعکوله پشتیشو برداشت و رفت…وقتی داشت می رفت.نگاش می کردم …نه به الانش…نه به ظاهرش…به آینده ایی که در انتظار این دختره نگاه میکردم…و ما باید فقط نگاه کنیم..فقطنگاه...فقط نگاه ...!
"

 

سوال اینه ک آیا فقر برای رشد این دختر نصیبش شده است؟...هنوزم معتقدم هر چیزی در زندگی تک تک انسان ها برای ب کمال رسیدنشونه...اما خب خدا...بیخیال باو...ارزشش ۵۰۰تومنه؟
(و مردمانی ک آنقدر احمقند ک با خوندنش میگن مگه حالا هر کی مقنعشو در آورد حاضره شورتشم در بیاره:|...و انقدر بیشعورند این مردمان ک نمیفهمند ک با مایو گشتن در ساحل عقیده است و در آوردن مقنعه در ازای ۵۰۰تومان روسپیگری:|حتی اگه تو تخت نباشه)

صرفا فاز"پیاده میشم"یاس:| :-<

خدا از من خداتر است و من ز خدا شادتر

ب طرز غریبی خیلی خوشحالم!...خیلی زیاد
امروز با امیرسالار حرفیدیم...کم البته...اما خیلی چیزا حل شد...واقعا دوسش دارم!...دوست هام رو دوست دارم!...میدونم این جمله از یک دختر اول دبستان بیشتر بر میاید تا من...اما چیزیست ک من پسر سوم دبیرستانی با تمام وجود میخوام بگم:)
راستی فدراسیون هم رفتم و این بار غم تو یادم نیامد!:)...یعنی دیگه عاشق نیستم؟...نه...شاید یعنی دیگه مشکوک نیستم ب عاقبت کار:)...ب قول شاعر"چرا خیلیا ناامیدن   من تو لحظات کمبودت با تو میشم"

امروز لمس کردم ک دختری هست ک با تمام وجود هم را دوست داریم...با تمام وجود!
آن دختر در آغوش من هست...و این خوبه...عالیه...
خیلی دوست دارم ک بعضی وقتا ب همدیگه ب جای اینک بگیم"مرسی ک هستی"میگیم"مرسی ک هستیم"...این عالیه...قضیه اینه ک واقعا دوتاییمون لازمیم برای تشکر شدن:)!

امروز کلاس فلسفه رفتم!...کلاس اخلاق!...آدمایی دیدم ک تو زمینه ی فلسفه بیشتر از من میدونن و حتی شاید تک و توک بیشتر از من بفهمن!!...واو...عالی بود...کلی چیز یاد گرفتم...وای...جزوه نوشتم!...من مغرور وقتی میگم شاخ بود یعنی...وایییی...کلی چیز یاد گرفتم...
و البته قضیه اینه ک شاید بیشتر حرفایی بود ک قبلا بشون رسیده بودم فقط دنبالش رو نگرفته بودم و منظمش نکرده بودم تو ذهنم:)...و این خیلی حس خوبی ک حس میکردم شاید از دانشجوها و بعضا مردها و زنهایی ک شاگرد کلاس استاد(استاد کلاس دوست منه...دلتون بسوزه:) :-" )هستن و خودشون جاهای دیگه سخنران هستن!...
من یک نابغه ی تربیت نشده ام!...و وقتی تربیت بشم...:)

ب معنای کلمه حس میکنم چقدر خوبه درس نخوندن!

 

صورتم گرم گرم   نگاهت سرد سرد   انگار حرفی نداری وقتی میری سمت در
میذاری زخم ب جا   نداری قلب انگار
ی لحظه پیش خودت ی نگاه ب قبل بنداز    نگاه تو ب من   میخواد بگه  میخواد بگه
ک دلت اینجا نیست   و میخواد بره   میخواد بره
"میخوام بذارم بری   اما نمیتونم    بازم میخوامت یا نه   حتی نمیدونم  نمیدونم"
چرا اون پایین هیچ کسی نیست تا ک بگه   بذارم بمونه باز یا ک بره
میترسم نبودنش عذابم بده   یا ک بیمارم کنه  اگه از کنارم بره
نگاه اون ب من میخواد بگه    ک دلش اینجا نییییست   میخواد بره
"میخوام بذارم بری   اما نمیتونم    بازم میخوامت یا نه   حتی نمیدونم   نمیدونم"

میخوای بذاری بری   اما نمیتونی  نمیتونی  
چون هنوزم منو میخوای   اینو خوب میدونی

نگاه تو...تهم



و این بار تهم لاوخون مورد علاقه ی من هست بازم اما نمیتونم تاییدش کنم:)...من میدونم ک اونو میخوام:)...هیچ شکی ندارم...پس"بازم میخوامت یا نه   حتی نمیدونم  نمیدونم"الان چیزی نیست ک بتونم باش ارتباط برقرار کنم


و خدایی ک داره حس میشه

آدما میفهمنت؟؟باز خوبه تو میفهمی

"ی روز برفی برا من   ی روز برفی برا تو      بهترین سر رسید سرازیره ب سال نو
چ حالی میده وقتی وایسی دم بخاری    شیر کاکائو داغ بزنی فاز بگیری خداییش
مدرسه تعطیل   بچه ها تو کوچه ها    آدم برفی هویج و پر تو گوله هاش
روی کوها پر برف  سفید مثل حبه قند   آب میشه تو دهن   میره تا سال بعد

میباره برف از آسمون    مهم نیست  اون کجا باشه
میشوره غم   از حالمون    زمستون   خداحافظ

زندگی   عشق   عالم هستی    دست روزگار   عالم تقدیر
نبینم ک ناامیدی   زندگی  گاهی این نیست    تو بسوز
چاره ای نیست  جز خدا حافظی نیست
:)
"

و انسان هایی ک وقتی همچین شعری میذارم برداشتشان اینست ک من سرمایی هستم:)...
واقعا در میان این انسان ها من حق دارم مغرور باشم!...حق دارم

"ی روز برفی   من قدم زدم خیلی غمگین   توی شب   توی شب
دوتایی این راهو رفتیم   ولی هم پای من نیست   آخه رفت تو ی شب سرد
دلیلش باشه پیش خودت  این راه توئه    نمیخوام دیگه تو این بازی باشم دورت
چون دورت پره از آدمای مورددار   این رابطه از همون اولشم مشکل داشت
آره ادامه داره حرف   با ستاره شب ها  با صدای گرم   میخونم آره مثل نور شب
میسوزم تا ک تک ستاره شم

میباره برف   ار آسمون  مهم نیست اون   کجا باشه
میشوره غم  از حالمون  زمستون   خداحافظ
"
و آدمایی ک براشون گذاشتن چنین شعری از من یعنی"دختر بودن"من!...چرا؟...چون داریم مفاهیم فانتزی میگم!...اونایی ک وقتی اینو میذارم میگن انقدر بسوز تا تک ستاره بشی:)...و من این کنایه ی اونا رو دوست دارم:)...انقد میسوزم تا تک ستازه شم


نتیجه:وقتی بسیار راست بگویی آدما شک میکنن ک داری بشون دروغ میگی...
دلیلش واضحه...اونا توی هیچ دروغی هم این"نظم"رو ندیدن!...نظم توی مجموعه ی حرفای تو...پس فکر میکنن تو حتما یک"دروغگوی خیلی باهوش یا ماهر"هستی:)

نتیجه:برف خیلی بهتر از بارونه...برف میشوید و باران میروبد

نتیجه:آدمایی ک واقعا بفهمنت...بفهمن عاشق شدی ب صفر میل میکنه تعدادشون


نتیجه ی اصلی:آدما چیزایی ک با فرمول هاشون جور در نیاد رو دروغ میدونن:)...اونا اگه عاشق نشده باشن عشق رو فریب میدونن:)...اگه ریاضی نخونده باشن ریاضی رو غیرکاربردی میگن تا ب عبارتی"بزنن تو سر مال"تا ب خودشون بگن خیلی هم بد نیست ک ریاضی رو نمیدونما!:)...
آدما خط کش هایی دارن ک اگه نتونن با اونا بسنجن...
ب عبارتی بعضی چیزا هستن اصلا نمیشه با خط کش اندازشون گرفت...و آدما میگن اونا دروغن چون خط کش های ما ک کامله:)...

نتیجه ی مهم!:گور بابای آدما...فقط عاشق شو...چند نفری را دوست بدار...و در صورت بقیه نگاه کن و بفهم نمیفهمنت

موسیقی:چیزی جز نخلیه ی احساس برای رهایی از آن؟!...

قضیه اینه ک همه ی ما کم یا زیاد بالاخره موسیقی رو دوست داریم...شاید بتونیم مبالغه کنیم و بگم موسیقی همان"عشق عوام"است!...شاید تمام مردم سمت عشق نروند اما شاید تمامشان سمت موسیقی بروند...
موسیقی بسیار زیباست...موسیقی شاید همان استفاده ی لذت بخش از گوش باشد!...همان طور ک انسان با لمس بسیاری چیزها لذت میبرد...
اما خب موسیقی شاید همان یگانه"در دسترس ترین"موهبت الهی باشد!...همه چیز نمیتونن ب ما احساس لامسه ی فوق العاده بدن...اما شاید موسیقی و هر موسیقی ای با نت های فراوانش و شگفتی های صرفا شگفتش!هم جذاب تر باشد و هم صد یا هزاران بار در دسترس تر...
قبل از موشکافی موسیقی ب این فکر کنیم ک نمونه ی دیگر این لذت گوش را در کدام اندام ها داریم!...خودارضایی برای آلت تناسلی(ب حس بدی ک ب احتمال بسیار زیاد خواننده پیدا میکند نسبت ب قیاس هر چند اندک موسیقی و خودارضایی توجه کنید...نتیجه ی۱:موسیقی را بسیار پاک میدانیم!)
لمس چیزهایی(ک در هر انسان میتونه متفاوت باشه)ک لذت بده ب ما لمسشون...شاید مثلا بالش نرم هنگام داشتن حس خواب!...فکر کردن ب یک مسئله ی ریاضی شدیدا زیبا برای مغز!...همچنین تصور یک روز زیبا(انتزاع)برای قسمت دیگر مخ...دویدن برای پاهایی آماده!...مشت زدن با تمام وجود برای دست ها!!...

خب...
پس جایی برای اشتباه باقی نمیمونه...عملا موسیقی از همان جنس است...اما عملا نیست!...چرا؟
سوال:چرا موسیقی این میزان پاک است؟

موسیقی ب چ معناست؟...موسیقی یعنی پوریا خود را ب ریتم بسپرد و احساساتش تخلیه شود...
یک جمله از یک کتاب فوق العاده نقل میکنم...این جمله رو شخصیت"موری"در کتاب"سه شنبه ها با موری"میگه

"اگه میخوای از ی حس خلاص بشی باید اون رو کامل تجربه کنی...اون موقع انگار از تو کنده میشه"

موسیقی یعنی رهایی پوریا از حس خود!...مسلما موسیقی میتونه ابزار فوق العاده ای باشه برای اینک ما احساساتمون رو بشناسیم...چجوری؟...خیلی ساده!...مسلمه ک موسیقی دقیقا با احساسات سر و کار داره(جنبه ی نیاز در موسیقی بسیار بیش از عقیده دیده میشود)...
حالا ما بیایم فکر کنیم اینک داریم هر روز فلان آهنگ رو گوش میدیم و همراه با خواننده داد میزنیم دلیلش چیه...چ حسی موجب این همزاد(شایدم هم ذات!)پنداری شدید میشه؟...اون موقع میشه روانشناسی...شناخت احساسات...
اما اغلب ما این کارو میکنیم ک موسیقی رو گوش میدیم تا دیگه عاشق نباشیم!!...عشقمون رو با آهنگ سیاوش تخلیه میکنیم تا بتونیم دو دقیقه دیگه خیلی ساده ریاضی فیزیک بخونیم و ب هدف برسیم:)...
بله...برای اغلب ما کثافت ها موسیقی ابزاری است برای"خلاص شدن"از شر احساستمان:|

 

نتیجه:موسیقی بسیار زیباست...و ما انسان ها بسیار کثیف:|
موسیقی میتونه چشم ما رو باز کنه...اما ما خیلی ساده با موسیقی چشم هایمان را میبندیم:| :)

پوچی

ناراحتی...شادی...ناراحتی...شادی...هیجان...تغییر زندگی...ناراحتی...شادی...شادی...شادی...خیلی شادی...ناراحتی...ناراحتی...ناراحتی...عشق...ناراحتی...ناراحتی...شادی...شادی...شادی...شادی...شادی...با دوره گردش ناراحتی

 

نتیجه:پوچی=گردش روزگار بدون تو...روزگار میچرخد و تو نه

پست غیر منطقی!

متفاوت ها...

پوریا:آرمان چرا ما هیچوقت ی اکیپ درست حسابی نشدیم؟...واقعا نمیشه ی اکیپ داشته باشیم وا۳ خودمون؟...من تو علیرضا امیرسالار پارسا(اگه ایران بود!)مینو و هر کی ک باش حال کنیم...
چرا ماها صرفا باید آدمایی باشیم ک ب هم نزدیکن یا ی زمانی نزدیک بودن؟...چرا نخود نخود هر ک رود خانه ی خود؟...:|
آرمان:فکر میکنی بدم میاد؟...آرزومه این اکیپ...فکر هم نکن تلاش نکردم...ولی نشده
پوریا:فکر کنم فهمیدم...ما با بقیه فرق داریم...متفاوت ها هم را میبینند...اما تفاوت نمیگذارد آنها حتی با یکدیگر گروه باشند:|...
آرمان: :)

 

نتیجه:تفاوت آنقدر ها هم شباهت خوبی نیست...

کمی از آن حافظ ها...

اولین دیدار...

آه منم انتها    تو این سفر بی انتها  
مینویسم باشه اسم ما و حس ما   وقتی بمیره جسم ما
آه منم انتها    تو این سفر بی انتها
مینویسم از این حس ما طلسم ما   دنیا نبینه مثل ما

و همزمان با آشنا شدن با جنسیت و هویت من وارد دنیای شطرنج شدم...۴سالم بود پدرم حرکات شطرنج و بخشی از قوانین آن را یادم داد(ک بعدها فهمیدم بخشی از قوانین را ناقص و بخشی دیگر را هم خرافه گفته است!)...حرکت اسب ب صورت ال در عرض شدیدا مرا مجذوب کرده بود!...همیشه دلیل پیروزیم بر پدرم همین حرکت خاص از اسب بود...این بود ک من تا مدت ها شک داشتم میان قویتر بودن اسب یا وزیر!...و بعد ها میان قویتر بودن رخ یا وزیر!...آخه ب نظرم رخ صراط مستقیم و صداقته!!...فقط ی کار میکنه اونم حرکاتی کاملا منظم در عرض و طول صفحه!...
ب معنای کلمه شطرنج را دوست داشتم...یادمه ی کتاب از گاری کاسپاروف(نویسنده گری را گاری نوشته بود!)گرفته بودم اون اوایل ک این فقط حرکات شروعین شروع بازی ها را نوشته بود!...وای...فکر کن...قشنگ انگار شاگرد گری کاسپاروف بودم وقتی میخوندمش!...عالی
صفحه ی شطرنج تا مدت ها دلیل زندگیم بود...
و سرنوشت...
بگذریم...سوم دبستان شروع کردم شطرنج رو ب صورت فان بازی کردن...دیدم دارم فان فان بقیه رو میبرم!:))...کلا تو دبستان ما شطرنج و ی قل دو قل و کارت بازی(نه پاسور!...این کارت های بازیکنای فوتبال ک مثلا میگفتی قد یا وزن یا تیم:)) )رایج بود...و البته بازی های قایم موشک و دزد و پلیس و استوپ هوایی مسلما رایجتر به اقتضای سن ما!
توی دزد و پلیس من خیلی خوب بودم!...خیلی خیلی خوب...وقتی پلیس بودم ب دلیل هیکل گندم عین سگ دزدا رو میبردم زندان:))یادش ب خیر چقدر جاده خدا میکشیدیم وا۳ هم!!...بعد ی قل دو قل رو هم دوست داشتم و توش عالی نبودم ولی بدک هم نبودم...توی کارت بازی هم ک خوب بودم چون فوتبال رو دوست داشتم کلا و هوادار بودم و اطلاعات اینا داشتم...
ولی شطرنج...نفر اول مدرسه بودم و هی میبردم...حالا ک فکر میکنم میبینم اگه اون موقع برخلاف الان تو فاز قمار اینا بودم الان نیازی نبود درس بخونم:-" :))...
یکی بود هم اسم من بود و تنها رقیبم تو شطرنج:))...پوریا علیخانی ک اونم مدام میزدم جر میدادم!...البته تو درس هم رقیب بود ایشون!...ولی خب ما قبولیدیم حلی از دبستان سروش و هادی خان شیرانی و بقیه ریدن!...
حالا بگذریم...خلاصه شطرنج بازی میکردم...
ی جایی بود ب اسم مدرسه شطرنج نوین...یادمه چهارم دبستان رفتم کلاساشون رو ی دوره و بعد بیخیال شدم:))...
ی بار هفتگی بود...هفتگی نامیست ک در این دیار ب مسابقات آخر هفته میگذارند!...
دو تا دختر بودن ک محسنی(از دوستان شطرنجی)معتقد بود یکیشان دوست دختر اوست:))انگار نه انگار خیر سرمون چهارمیم تازه:))...
خلاصه از این دوتا یکیشون حجاب داشت(من اون موقع عین چی تو کف دین و مذهب و حجاب بودم و از این رو مدام اصرار داشتم همه باید حجاب داشته باشند:-"...یادمه تا مدت ها گیر میدادم ب خواهر و مادرم ک چرا بد حجابین:)) )و اون یکی نه!...اونی ک داشت کلا عین لات ها حرف میزد:))...یعنی عین این راننده کامیون های اصیل:-"...بعد منم ک اون موقع مودب:-"البته فحش نمیداد ولی لحن کشدار و لاتیش برام شرم آور بود:-"""
اون یکی هم موهاش رو بافته بود...هی میخواستم بگم خانم مگه شما چهارم دبستان نیستی؟:-" :))
آقا خلاصه اون روز تموم شد و من تو کف مدرسه شطرنج...مطمئن بودم سکویی میشه وا۳ قهرمانی هام تو شطرنج...آخه از خیلیاشون شاختر بودم...درحالی ک تنها کتابی ک خوندم کتاب قوانین گری جان بود و پدر هم ک صرفا قوانین رو نصفه نیمه یاد داده بود...ولی وقتی رفتم تعیین سطح تو مدرسه شطرنج توی مرحله های آخر قبول شدم!!...یعنی شاخ!!...مطمئن بودم شاخ میشم...

و آن شب وقتی میخوابیدم در ذهنم آن روز برای من صرفا یک هفتگی ساده بود:)...

مستور را دوست دارم...

نوشته های مصطفی مستور رو دوست دارم...بیشتر!...در حد مرگ قبولش دارم...در حالی ک عملا بس بسیار تکراری است...کلا شاید حرفاش حول عدل و عدم وجود عدل و عشق و پوچی بگرده اما من مثل چی دوسش دارم...ذره ای هم نویسنده نیست!...یعنی واقعا ادبی نیست حرفاش...اما دوسش دارم

مستور را دوست دارم...چون حرفهایش را میزند حتی اگر همیشه یک حرف باشد حرف دلش...مستور را دوست دارم...برای تازه بودن چیزهایی را نمیگوید ک دغدغه اش نیست...


امروز با رفیقی ک واقعا برام مهم بوده و هست بیرون رفتم...دوستی ک شاید پارسا باشد منهای خودخواهی پارسا و منهای اندکی از نبوغ او!...آرمان رفیقی بسیار باهوش و شاید نابغه ک حرفی دارد ک هنوز هم بسیار دوسش دارم...اون اس گذشته ی آرمان رو در انتهای پست پیوند میکنم...اما الان صرفا میخوام بپردازم ب شوق زاید الوصفم از این آدم...
من تا سوم راهنمایی شدیدا منزوی بودم...اصلا هم محبوب نبودم..قضیه این بود ک آرمان و داوود ب معنای کلمه تو سوم راهنمایی میریدن ب من!:))...مدام تیکه مینداختن و...
منم قبل از عشق شدیدا مغرور بودم...در این حد ک ناخودآگاه خودم رو پیامبری میدونستم و گویا منتظر بودم هر لحظه کنار درخت در حال استراحت باشم ک وحی بیاید!!...و آنقدر مغرور بودم ک دین و ادب را وسیله ای ناخودآگاه برای برتری خود بر آنها میدانستم....
و ناخودآگاه میگفتم آرمان ک آدم نیست من جوابشو بدم...
خلاصه من تغییر کردم...توی روایات حتما خواهم گفت ازش ولی فعلا نه!...
خلاصه من تیکه انداختن رو شروع کردم سال اول دبیرستان و دوستی من و آرمان نه ب اشتراک تیکه انداختن البته:))اما ب اوج رسید این دوستی سال دوم...
ب هم بسیار نزدیک بودیم...و مدتی بود ب دلایلی از هم دور شده بودیم...
امروز خیلی خوب بود:)

و اما چرا اول پست از مستور گفتم؟...آرمان گفت پوریا چرا برای نزدیک شدن دوباره و رابطمون تلاشی نکردی؟...
یکی از دلیلام واسش این بود ک از دور و بریات خوشم نیومد و...
اما دلیل اصلی
"آرمان مدت هاست تنها حرف من عشقه و من نمیتونم دروغ بگم یا چیزی ک واقعا هست رو نگم...ی ذره نگاه کردم ب رابطم با دوستام...دیدم کلا حرفام شده در مورد رودا و حسش ب من و حسم بش:))...ب معنای کلمه حس کردم دارم خودمو بهتون تحمیل میکنم
آرمان من تکراری شده بودم...وا۳ همین تلاشی نکردم دوباره مجبورت کنم!"

 

کانورسیشن مدت ها قبل من و آرمان
پوریا:میفهمی این قضیه تنها و بزرگترین شکستمه؟میفهمی وا۳ ی حس ب فنا رفتم؟
آرمان:هیچکی نمیفهمه.منم سعی میکنم فرض کنم حالتو

هوش ما:دشمنمان؟!...

مسلما من ب معنای کلمه منطق رو ناقص میدونم...با همین غلظت
خدا و عشق چیزایی هستن ک منطق میتونه تکذیب کنه و با این کار قبر خودش را بکند!...
ولی شاید بشه در بعضی موارد منطق رو کامل دونست...اما من تقریبا اصرار دارم ک کار خیلی کاملتر میشه اگه تجربه هم بشه کرد قضیه رو...ب عبارتی تجربه گرایی در کنار خرد گرایی و عقل محض امثال کانت...

گول زدن خود یعنی چی؟...بر میگرده ب روانشناسی...یعنی پوریا چیزی رو بخواد و بگه نه نمیخوام!...و این گول زدن همیشه ب یک شکل و از یک راه نمیاید...ناخودآگاه تو نمیخواد ک تو بخوای!...پس خیلی قشنگ بی اینک بفهمی خودت نمیخوای...و بعد مدتی وقتی بر میگردی میبینی چ جالب ک بعد ی مدت وا۳ فلان چیز تلاش نکردم!...
حالا قضیه اینه ک گزاره ی اول رو میشه این گفت"ناخودآگاه انسان خودآگاه را فریب میدهد..."

گزاره ی دوم از چیزی میاد ک اصلا نمیدونم تو روانشناسی هست یا نه!...ب عبارتی واقعا شاید صرفا ترشح ذهن من باشه!...البته این دلیل بر اشتباه بودنش نیست اما لزوما هم درست نیست
قضیه اینه ک از نظر من هوش بر میگرده ناخودآگاه...یعنی کسی ک باهوشه وا۳ اینه ک ناخودآگاهش شاخه و کسی هم ک خنگه دلیلش شاخ نبودن ناخودآگاهشه...پس هوش ربطی ب خودآگاه نداره...شاید اینک هوش ی چیز بالقوه هست و نه لزوما بالفعل بتونه تاییدی بر حرفم باشه...
از اینک هوش ب ناخودآگاه بر میگرده میشه نتیجه گرفت آدمای باهوش ناخودآگاه قویتری دارن...

گزاره ی۱
           ==>>نتیجه:انسان های باهوشتر ساده تر خودشان را گول میزنند
گزاره ۲

و این نتیجه بس بسیار مهم است!...
و قضیه اینه ک شاید همین گزاره ب تنهایی دلیلی باشه بر لزوم روانشناسی...چرا ک میدانیم روانشناسی یعنی شناخت روانشناسی و اینک کاری کنیم دیگه خودآگاهمون کامل در اختیار ناخودآگاهمون نباشه...ب عبارتی با شناخت خودمون و ناخودآگاهمون میتونیم مانع این بشیم ک ناخودآگاهمون مدام فریبمون بده...البته مسلما نه کامل ولی میشه تا حد خیلی خوبی کمش کرد...

نتیجه==>>درود بر روانشناسی:))

دختری با تجربه ی عشق و نه عاشق!...

فوق العاست این دختر...مسلما معشوق رو نمیگم...
دیروز و پریشب چیزایی بم گذشت ک برای لحظاتی شک کردم بین اینک ب مسیرم تو راه عشق ادامه بدم یا اینک صرفا در دوست داشتن این دختر غرق بشم...با هر معیاری او صرفا یک دختر است!...صرفا یک دختر...و خصوصا ک دختری مرا ب فنا داده پس باید ب دخترها گارد داشته باشم...
اما...
ب معنای کلمه این دخترو دوست دارم...کلا دوبار دیدیم هم رو...و قضیه اینه ک شاید کلا ۶ماه باشه ک هم رو میشناسیم...اما فکر کنم یک ماه یا یک ماه و نیم باشه ک کلا هر روز حداقل یک ساعت پای تل هستیم و از همه چی میگیم!...یعنی ب معنای کلمه مکالماتمون رو دوست دارم...همچین کشف های فلسفی شاخی هم نداریما توش:))...ولی عالیه
اون دختر پاکترین انسانی هست ک من تو زندگیم دیدم و من هم برای او دو چیز هستم...اولی عاشقترین آدمی ک تا حالا دیده...و دومی کاملترین آدمی ک یادش میاد...
و وقتی اینا رو از زبون کسی بشنوی ک انقد بش نزدیکی ک ب معنای واژه همه چیزتون رو ب هم میگین و با هم روراستین...و اینک این دختر دوست داشتنی ترین پدیده ی عمرت باشه...و شاید الهی ترین و طبیعی ترین آنها:)...

فوق العاده...یعنی قشنگ عالی...فکر کنم زیادی تکراری داره میشه حرفام...ولی واقعا نمیتونم چیز دیگه ای بگم...
در حد مرگ هم رو دوست داریم...با وجود اینک با تمام وجود دوست داره مال اون باشم(آرزویی ک مال منم هست:-<)اما هر شب داره دعا میکنه وا۳ رسیدنم و گریه میکنه برای من و او:)...اویی ک شاید در موردش بشه فقط گفت:|...
و قیاس این دو دختر...واییی

اولاش با خودم میگفتم کاش عاشق این شده بودم...میدونم عشق دست خود آدم نیست و کلا ی بار پیش میاد و...
ولی خب فانتزی ک شاخ و دم نداره!...ولی قضیه اینه ک بعد فکریدم...دیدم خدا اون آدم:|رو معشوق من قرار داد تا ب عشق توجه کنم نه معشوق...
ب عبارتی شاید مرا پیامبر و فیلسوف کشف عشق قرار داده...و برای همین برای من سعی کرده فعل بر مفعول مقدم شود...البته متاسفانه نمیشود:-<چرا ک عشق تنها استثنایی است ک در آن مفعول مهمتر از فعل شد...
ولی خب خدا اومد اون آدم رو چیزی قرار داد ک منطقا شاید آخرین دختری باشه ک من تو دنیا انتخاب کنم...یعنی اگه عشق نبود عمرا...تا ب نفس عشق بفکرم و خوبی اون آدم منحرفم نکنه...
و برای اینک جبران کنه دختری رو جلوم گذاشت برای دوست داشتن ک...وای...نمیدونم چی بگم

آن اجازه ات عزیزم:)...اگر عشق نبود اکنون آن اجازه تنها دلیل خودکشی نکردنم بود(البته جرات نداشتن هم هست مسلما!)...واییی...عالی اصن!

کاش زودتر ببینمت عزیزم:*...خواب دیشبت...
باورم نمیشه راست بگی:|جدا باورم نمیشه...عن!...یعنی تو همه ی ویژگی های خوب با همی؟؟:|...خالی نبند لطفا:-<...من ک این همه ادعای فلسفه و بلند نظری و تخیل قوی دارم هم واقعا نمیتونم جهانی با وجود آدمایی مثل تو رو تصور کنم:-<...وای

مرسی...مرسی ک هستی:)

 

خواب دیشبت مطمئنم کرد میرسم:)...مرسی...مرسی
دیروز فهمیدیم عاشق نشدی و صرفا فکر کردی عاشق شدی...ولی باورم نمیشه...تو همه چیز عشق رو میدونستی!!...آری...تو استثنای عشقی...واردش نشده ای و عشق را تجربه کرده ای!واییی...

جلوه ی خدا برای من:*

از وفتی رفتی من دارم لا فیلترا میخوابم...

ی دایی ب اسم محمود ک فامیل مدام میگن خونه ی اینا ک میرفتیم من کلا رو سنگ اینا ولو بودیم و چهار دست و پا راه میرفتم...بعد کلا انگار هی با وسایل برقی ور میرفتم...ضمنا علاقه ی شدیدی هم داشتم ب چیدن قطارهای اسباب بازیم پشت سر هم و یکی یکی و با احتیاط جلو بردنشون:))یادمه همیشه وقتی وقت نهار میشد از زمین و زمان عنم میومد(البته با ادبیات اون موقع میشه گفت اه اهم میومد!)...
پیش دبستانی کلا هی عوض میکردم مکان رو!...رییس بازی رو دوست داشتم خب...هی میرفتم پیش مدیر مهد میشستم میگفتم نمیخوام برم سر کلاس!!...آخه کلاسشون انگار چی بود...۳ ۴ تا عن و گه میکشیدن ب بچه ها میگفتن با رنگای مختلف بکشین...البته یادمه اون موقع دلیل نرفتنم کسل کننده بودن کلاس نبود:))صرفا معلم مهد یک هرزه بود و هی ب من گیر میداد زنیکه!...البته خب مسلما اون موقع هرزه...
یادمه ی بار مدیر کثافت بم گفت چرا ناخنات بلنده...گفتم مردک اینا بلندن اما سفیده و میکروب های حرومی زیرش نیست خب...البته مردک و حرومی...
ولی اون کثافت جوابمو داد ک اینا دلیل نمیشه و بالاخره کثیف میشه و کوتاهشون کن و...منم گفتم بیلاخ...البته خب بیلاخ ک...

چیزای خوبی هم هست...یادمه ی عکس از ۴روزگیم گرفتن ک توش من رسما باسنم هوا بود:))...و سر اون مادرم هنوزم ب من لقبی میده:))...اما خب اون موقع ک باسن هوا بودن و لقبی ک مادرم میده بم الان...

یادمه ی دختره بود تو مهد خیلی ازش خوشم(عنم)میومد...این فاحشه هی میپرید تو خواب من و من مدام میترسیدم!...نمیدونم چرا اصلا این خودنما!رو ک میدیدم دست و پام قفل میشد!...عشق دوران کودکی؟!...البته خب اون موقع ک فاحشه و عشق و اینا...

بعد ی چیزی هست اونم اینک تا پنجم دبستان میشاشیدم تو خودم!!...شب ادراری در حد مرگ...بعد اگه اشتباه نکنم جدای از شب ادراری ی بار تو دبستان اول ک بودم شاشیدم تو خودم...البته اون موقع ک شاش...

حالا اصلا از اینا ک بگذریم یادمه چهارم دبستان من مثبت خرخون بودم و سینا اومد بم گفت ..س!!
خب من معنیش رو نمیدونستم:-<...اومدم خونه ب مامانم گفتم معنی این ک این گفته چیه؟...گفت حرف بدیه و کی بت گفته و...البته از این حرفاش فهمیدم معنی رو...
اون موقع دیگه میدونستم ..س چیه

بعدشم یادمه نوید تو مدرسه هی از ی دختر صورتی تو ماهواره میگفت و هی میگفت با خنده و لذت ک ی روز فانوس اینو میکشم پایین و هی میخندید:))...من دقیق نمیدونستم فانوس دختر چیه...بعد با خودم میگفتم خب حالا صورتیه ک صورتیه...مثلا تو باسن میدی ما بت چیزی میگیم؟...البته هنوز نفهمیده بودم باسن دادن چیه...آخه ذهنم خیلی درگیر فانوس بود!
اون موقع دیگه داشتم میدیدم زندگی برای فانوس یعنی چی!

گفت و گفت و گفت...شد تابستون ورود ب اول راهنمایی...تیزهوشان قبول شده بودم...هورا!...اصلا فکرشو نمیکردم...آخه امتحانو ریده بودم...راستی ی چیز احمقانه!...توی مصاحبه ب شاهچراغی گفتم مادرم ی بار منو جوری زد ک جای دستش روی کمرم موند!!!...بعدش ک شاهچراغی با پدر مادرم حرفید انگار دعواش کرده بود:))خب حقش بود!...اونم هی منو دعوا میکرد...بعد مامان کل راه برگشت میگفت چرا ب غریبه گفتی و...؟:(
بعد اون تابستون من ی کتاب زبان داشتم...توش یسری دخترا لب ساحل خوابیده بودن...ی تیکه از بدنم میگفت خب خوابیدن ک خوابیدن...مگه تو عنی ما چیزی میگیم!؟...ولی ی قسمت دیگه...هی میخواست اونجا بودم و فانوسا رو...
رفتم فانوس بازی تو رویام...خیلی خوب بود...عالیییییی بود...
حالا دیگه منم میدونستم اگه فانوس نباشه هم میشه فانوس ها رو پایین کشید!

 

بله...بچگی بدون ..س و دانستن معنی شاش و عن و فاحشه و هرزه و عشق...
و این بی ناموس ها یکی پس از دیگری تبدیل ب دانسته ها شدند...
افسوس...

بینهایت در آغوش یک محدود!؟

خدا رو از جهان برداریم...
حالا بیایم ببینیم چیا میشه...اصلا چیزی میشه؟
یا نه...بهتره اول ببینیم تو این حالت هایی ک داریم ب چی میرسیم!...اگه بشه خدا رو برداشت و هیچی نشه و حتی همه چی بهتر بشه ک چ بهتر...جهان بی خدایی ظالم یا عادلی ک ما عدلش نفهمیم بسیار زیباتر است...تازه حالم ب هم میخوره ک کسی ازم بالاتر باشه...نباشه بهتره پس
اما اگه چیزی بشه چی؟...چ میدونم مثلا تو ارزش گذاری ها ب کنسی بخوریم و این شر و ورا...باز این حالت بندی داره...یکی ب تخمشه ارزش گذاری...میخواد حالشو بکنه...وا۳ این بهتر هم هست ارزش گذاری ها کلا ممکن نباشن(و متعاقبا نباشن)...یعنی خیلی ساده دیگه ارزش های تخمی بقیه هم نمیتونه ذره ای اینو محدود کنه...پس اینم سود کرد...حالا ی نفر باشه ک ارزش گذاری براش ملاک باشه و هدف...این باید چ گهی بخوره؟...بازم جواب سادست..."حرکت ب سوی کمال"مهمه صرفا و نه"نقطه ی کمال"...نقطه ی کمال صرفا باید مثل ستاره ی شمالی(یا ی همچین چیزی!)باشه وا۳ رهنمود ما ک راهمون درست باشه...همین...وگرنه هر کدوممون هر چقدر هم مغرور باشیم میدونیم ب ته خط و خدا شدن نمیرسیم...البته تصوف این اعتقاد رو داره گویا ولی اعتقاد من نیست ک:))حالا همه ی اینا چ ربطی داشت ب اون حالت؟...قضیه اینه ک ما اگه اتفاقا بتونیم ب قاعده ی درستی برسیم شاید باید ناراحت بشیم!...انسان اگر ب کمال برسد بعدش چیست؟!...شاید این صرفا محدودیت ذهن من باشه ولی بالاخره کسی هم ک داره اینا رو مینویسه منم دیگه!...با این اوصاف اینک خدایی نباشه و در نتیجه نشه ب ی نهایتی رسید تو ارزش گذاری مثبت هم هست!
دیگه اینک عرفا ببینیم چی میگن با نبود خدا...کلا جماعت عرفا دنبال چیزی هستن ک اسمش رو بذارن حالت عرفانی!...اینام لازم نیست نگران باشن...تا دلشون بخواد از این خرت و پرتا هست...چ میدونم مثلا مواد!...بیخیالی مواد شدیدا میتونه یادآور خدای کشته شده باشه
چیز دیگه ای ک میمونه آدمایین ک خودکشی میکنن چون کلی وقت میگفتن خدا هست و ما سربازان خداییم و...ب عبارت دیگه کثیری از نون خور ها از روزی میافتن...ولی اینم باز خیلی مسئله ای نیست!...همون بهتر ک اونایی ک صرفا نون خورن برن ب درک
کسی موند؟

ولی بازم نمیشه کنار اومد...یعنی واقعا نیست؟
شاید قضیه گشادی آدما باشه...میگن خدا و سرنوشت ک هیچ گهی نخورن و هر چی هم شد بگن تقصیر اون لعنتی بالاست و هر چی هم شد و کار اون لعنتی ای بود ک ساخته بودن میگن من عجب آدم موفقیم:))...البته خیلیاشونم تو این فازن ک موفق بشن بعد بگن مرسی خدا:))از اینا متنفرم:|کثافتایی ک دارن و مسئولیت داشتن رو قبول نمیکنن!...مسئولیت در قبال چی؟...نمیدونیم!...شاید در قبال خودمون...نابغن و مخشون رو نمیپذیرن...شاخن و شاخیشون رو نمیپذیرن...عن خاص هستن و تفاوت و پذیریشش براشون سخته...گور بابای اینا...

باز ولی ی جای کار میلنگه...
فکر کنم گرفتم چیه...مدام میگیم خدا چیزیه ک نمیشه درکش کرد و فقط نشونه و اینا...خب واضحه ک ذهن انسان بدون سوال و نادانسته میگوزه!...پس اگه خدا رو بذاریم کنار و بتونیم همه چی رو توجیه کنیم مخمون میگه وا!...یعنی همه چی رو میدونیم؟...اینم مشکل نوع بشر با مخشه...ب خودشم مربوطه

ولی...
نمیدونم...شاید من همون ضعیف بی بنیه ی گشادم...ولی ب هر حال از دنیای بی خدا عنم میاد

 

سوال اینست ک دنیا بی خدا زیباتر است یا با خدایی ظالم؟...

درسته فقط اسمت خدا باشه؟

امتحان زیست دادم پر لنفوسیت و مالاریا و آنوفل و چس...نه اینک از زیست بدم بیاد
کلا قضیه اینه چیزی ک ازش بدم میاد درس نیست...میشه گفت تویی
یسری اتفاق هم میافتن ک تو فقط میمونی تو کار اونی ک فقط اسمش خداست...
نمیدونم دقیقا چند تا امتحان پیش ولی یکی از امتحان پیش ها!زبان فارسی بود و معلم مهربان ک بر ما میاموزد!

سوال داده بود ک"وا۳ این ی بند بنویسید و لطفا هم مقاله ننویسید اصلا هم مهم نیست تشریحی یا ادبی باشه!   "بی تو دل در سینه ام میگندد"
:|

شاید ۷خط شد...چیزی ک رفقام صرفا نوشتن ۲ ۳ خط تا خالی نباشه و نمره رو مجبور بشه بده استاد...الان این یعنی من خیلی شاخم؟:))!...مسخرست
مشکل اینجاست ک تا حد خوبی میشه گفت برای بقیه ی سوالا وقت کم آوردم...حیف...اینو خونده بودم

 

دارم سعی میکنم فان گوش کنم...
امروز یاد ی چیزی افتادم...نه خیلی وقت قبلتر دوستی گفته بود"تکراری شدی پوریا"...بدجور راست میگه...من تکرار میشم و تکرار میشم و تکرار تا وقتی تو تکرار بشی برام...ی جورایی آدمیم ک(با فرض انسانیت)شب قبلش ی فیلمی رو دیده و میاد وا۳ رفیقا تعریف میکنه...مشکل اینه ک این فیلم هر شب داره پخش میشه...
رپو ول کن برو بشکن بزن!...

شاید نوشتن شروعی باشد بر پذیرش...شاید هم اتمامی بر هیچ...ولی میدونم تکرار خواهم شد

1 : تنفس

تنفس میکنم...ب تنفسم ایمان دارم...میدونم تنفس میکنم...اصلا ب شواهد و قرائن کاری ندارم...من تنفس میکنم!

اما خب چرا تنفس میکنم؟...نمیدونم

ولی من تنفس میکنم

تنفس هیچ حس خاصی بم نمیده جز اینک ازش متنفرم!...من مجبورم تنفس کنم تا زنده بمونم...انقدر شعور نیست ک بفهمی شاید ی نفر نمیخواد تنفس کنه؟...قواعد بازیت رو...

تنفس میکنم اما یادم نمیره زمانی بود میخواستم تنفس نباشه...و اینو نه تغییر میدونم نه موفقیت...چون بالاخره دارم الان تنفس میکنم دیگه...نه؟...

پس میشه گفت برای نتیجه گیری

تنفس:بله!

منم ی دیوونه ی روانی    ی وحشی دشمن قوانین

خب...عجیبه تا الان وب نویسی رو کشف نکرده بودم...خیلی آروم میکنه

در مورد هدف وب...اصلا هدفی ندارم...میخوام بنویسم فقط...ک نویسنده ی خوبی بشم؟...نه!...ک جلب توجه کنم؟...شاید!...ک اون ببینه؟...حتما...ک چیزی برای فرار از درس داشته باشم؟...احتمالا

صرفا خواستم ببینید منم مثل شما کاملا غریبه برام این وب!...پس توضیح نخواین!

 

خب...

شروع میکنیم...این اوایل درگیر کارای مسخره ی وب گردانی(چرا خانه داری میاد تو ذهنم؟!)هستم...وا۳ همین زیاد تو کار آرمان های نداشته ی وب نیستم فعلا...البته خب این اوایل وقتی بشه اواسط عوض خواهد شد...

و ضمنا...هر کی هر چی بگه بنده تو فاز عدم تایید نیستم...صرفا ی چیز...آبروی کسی نباید بره...باز اگه آبروی خودم بود حتما میذارم چون از آبرو با تقریب خوبی بدم میاد!...اما در مورد دیگران...