این رو توی نوشته های سابقم دیدم الان...جالب بود برام و بسیار واقعی!
----------
اصرار داری بر بی تفاوتی...میخواهی خودت را شاد جلوه دهی...اصلا در این فیلم غرق میشوی...از فیلم نیز فراترش میبری...و واقعا شاد میشوی
تا بهانه ای برای اشک دستش ندهی...البته...اون آنقدرها مغرور هست ک اگر هم برایش مهم باشی...باز مگذارد غرورش با اشک برای تو شکسته شود...
راستش ب نظر من دقیقا مثل ساختمانی میماند نارسیسم...هر چقدر مغرورتر و خودشیفته تر بالاتر هستی در آن ساختمان...
و کسی ک میخواهد غرور از تو گیرد...گاهی ب جای آنکه تو را با آسانسور ب پایین هدایت کند...تو را از پنجره ی طبقه ات بیرون می اندازد...گاه عاشق این کار را میکند(با شکستن غرورش برای شکسته شدن غرور و حجاب قلبیت)...گاه سرنوشت...گاه نیز نام خدا بر آن مینهیم...
و تو...در بالاترین طبقه بودی...
ک عاشقت شدم...
و طبقه ام از بالاترین تو نیز چند طبقه بالاتر بود!...من خود را انداختم پایین...با سر خوردم ب کف آسفالت خیابان مقابل ساختمان...تا شاید اگر روزی تو خواستی غرورت را بشکنی...تو نیز پایین بیندازی خودت را فقط با این تفاوت ک تو بر روی من فرود آیی...این گونه دردش برایت کمتر خواهد بود...
و پس از این درد وصال هست...آغوش همدیگر...
ولی نیامدی...بر خلاف من تو ترسیدی...
غرورت را نشکستی...
و خداحافظی کنان ب واحدت بازگشتی...در انتظار مردی در طبقه ی خودت...چرا ک دیگر من با شکستن غرورم هم سطح تو نبودم :-<