خدا با ماست(2)

من این روزا ی حال دیگه ای دارم      همیشه هیچ وقت این طور نبودم
همیشه نیمه ی خالی رو میدیدم      ب فکر نیمه های پر نبودم
همیشه فکر میکردم زمین پسته     خدا رو سوی قبله میشه پیدا کرد
همین دیروز سمت این حوالی بود     یکی در زد خدا رفت و درو وا کرد
من این روزا ی حال دیگه ای دارم     جهان من لباس تازه میپوشه
من و تو دیگه تنها نیستیم  چونک     خدا با نشسته چای مینوشه
من این روزا ی حال دیگه ای دارم     جهان من لباس تازه میپوشه
من و تو دیگه تنها نیستیم چونک     خدا با ما نشسته چای مینوشه

ملخ افتاده توی خرمن گندم      منم مثل همه از کار بیکارم
ب جای داس شونه توی دستمه     فقط ب فکر گندم زار موهاتم
اگه بارون ب شیشه مشت میکوبه     بیا اینجا بشین کنار این کرسی
خدا با دست من دستاتو میگیره      تو از چشم خدا حالم رو میپرسی
نه اینک بیخیال مزرعه باشم      دیگه از باد پاییزی نمیترسم
نگو این آسیاب از پایه ویرون شد     خدا با ماست از چیزی نمیترسم
من این روزا ی حال دیگه ای دارم     جهان من لباس تازه میپوشه
من و تو دیگه تنها نیستیم چونک     خدا با ما نشسته چای مینوشه
من و تو دیگه تنها نیستیم چونک     خدا با ما نشسته چای مینوشه

خدا با ماست...ابی

و واقعا هم دیگه تنها نیستیم...دیروز خدا نجایت داد...امروز قطع نکردی زنگ هایم را...و تو عالی هستی...و این یعنی خدا هست...نه؟ :*

خدا با ماست

حالت عالیه...صبح با سهیل رفتی بیرون...کلی از نظریه های متفاوت با تو در مورد عشق گفتی
و تو هر چ بیشتر نظریه های متفاوت را میشنوی بیشتر ب نظرت تز"نمیدانم"خودت در مورد عشق درست میاد...
عالی ای اصلا...فوق العاده...
بابات میاد دنبالت ک سر تحویل سال برسی خونه و کنار والدین و خواهر باشی...
میای سایت ک"تو"را هم ببینی...

و بله...این خط آخرم شد یگانه اشتباهم :|
دیشب تصادف کردی :|...دیشب داشتی میمردی و من لعنتی انگار تو خونه داشتم خودارضایی میکردم اون موقع :|تو داشتی جون میدادی تو اتوبان و من عنتر داشتم ب شورت دختری از دوستانم فکر میکردم...
و من لایق عشقم؟...کاری ندارم عاشقم یا نه...من لایق عشقم؟...
تو داشتی میمردی لعنتی...نمردی اما داشتی میمردی :|
میفهمی؟...داشتی میمردی...ببینم انگار نمیفهمی حرفمو...تو داشتی میمردی :|...اگه میمردی من چی کار میکردم؟...
اصلا گور بابای من و کاری ک باید میکردم...دنیا چ میکرد بدون تو؟! :|خدای لعنتی معنا داشت بدون تو؟!:|

تو داشتی میمردی :|...و آیا پس از این دنیا وجود دارد؟!...بعد از اینک تو ی بار تا آستانه ی مرگ رفتی؟...ی نفر مست کوبیده ب ماشینتون و تو داشتی میمردی...
ازت متنفرم...چون نمیفهمی داشتی میمردی :|...میمیردی...میدونی یعنی چی؟...قلبت دیگه نزنه...دیگه نباشی...احمق داشتی میرفتی...وا۳ همیشه...
داشتی میرفتی...میمردی  :|
نمیتونم بگم ب خیر گذشت...صرفا ب نظرم انتخاب بین مرگ و بدترین هست...
مرگ این بود ک تو بمیری...و در این صورت نه فقط من..ک جهان دنیایش را میداد بر سر این شوخی مسخره
و بدترین چیزی است ک الان هست :|اینک تو داشتی میمردی و نمردی...تو نمردی لعنتی ولی داشتی میمردی...

:|
باورم نمیشه....همین
ی ماشین خورد ب ی ماشین دیگه...و آیا این دلیل میشه تو بمیری؟!:|
اصلا میشه؟...
واقعا برام صرفا دردناک نیست اون روز...برام غیرقابل تصوره...

یعنی چی خدا؟...همیشه ب حکمتت ایمان داشتم...دقیقا یعنی چی روز قبل عید این اتفاق بیفته و ۱۰دقیقه قبل از تحویل سال من بفهمم و ریده بشه ب حالم؟! :|گور بابای حالم...
خدا...هستی؟...
لعنتی هستی؟...اگه هستی مطمئنی خدایی؟...
درسته فقط اسمت خدا باشه؟...

و لحظه ای ک ممکن بود تو بمیری من جای دفاع از تو و کمک بت داشتم خودارضایی میکردم :|
شاید این یعنی پوریای کثیف دیگه خودارضایی نکن

اما قیمتش جون توئه؟! :|...
خدا...خوشحال باش چون نمرده و ازت متنفر نیستم :|...

خدا...خدا...
مرسی...
واقعا مرسی


لحظه ی تحویل سال کاملا تصنعی اعضای خانواده را بوسیدم...لبخند تصنعی...
و عشق...و غم از دست دادنت :(
هنوزم تو شوکم...تو داشتی میرفتی...احتمالا جیغ کشیدی تو اون لحظات
و تقصیر منه ک آغوشم نبود تو اون لحظات تا ایمان داشته باشی در آغوش من جیغ معنا ندارد...
این ها تقصیر من است...میتوان در این تقصیر ها مرد...در عظمتشان
و اکنون تو زنده ای...
و عید شده است...
و خدا خیلی رک دارد میگوید...
پوریا یک فرصت دیگر داری و این آخرین فرصتت است...

باشد خدا :)

بغض

بغضی بی دلیل وقتی بخوام بگم عیدتون مبارک...
بغضی بسیار بی دلیل!...شاید بی دلیل تر از عشق...
مقصود صرفا رفتن عمرم نیست...اینک یک سال هم رفت...سال افتضاحی هم نبود...از زاویه ای عالی بود :)سالی بود ک توش تو عاشقم شدی :)...
اما...اما خب اومدی و رفتی :)...و این خردم کرد اما قویتر شدم و آماده تر برای نوشیدن عشقت :)
عزیزم...حس من ب تو حس خورشید ب آب دریاست!...مدام تبخیرش میکند و آب صرفا زجرش را میبیند و نمیفهمد چ لذتی دارد پس از تبخیر رفتن ب هوا و پیوستن ب خورشید...و حتی نمیداند ک روزی باز میگردد ب اقیانوسش با این تفاوت ک این بار خورشیدش را دیده است :)...
۲۹فروردین امسال برای من یعنی عید اصلی...وقتی با اومدنت سرنوشتم عوض شد... :*
ناز من...فقط خودت میتونی بفهمی عشق من...عشقی ک من این همه اصرار دارم روش...همون عشقیه ک تو تلویزیون ایران باش حالمون رو ب هم میزنن یا نه :)...فقط تویی ک میتونی بفهمی...
و فقط منم ک میتونم عاشقت باشم و خودت این رو میدونی :)...
و من منتظر آمدنت...
منتظر...

میدانی...شاید سخت است برایت پس از این همه نه یک آری بگویی...
اما بدان بسیار لذت بخش است دقیقا بعد از ۱۰۰ نه یک آری گفتن :)...
عشق...
عشق

بغض میکنم :)...و این بغض زیباست و تقدیم تو :)

اینو بگوش ب عنوان عیدی :)

http://bargmusic54.com/2346-Erfan---Nemitooni-Band-Koni-Pa
و بفکر ببین تو تونستی بند کنی پامو ب زمین یا نه :)...خودت میدونی تونستی و منم صرفا میتونم ادعا کنم نتونستی :)
ب آهنگ خوب بفکر...حتی ورسش رو بنویس و ب خط ب خطش فکر کن...عالیه...عالی
صدای عرفان...
انگار من دارم ب تو میگم و البته این ها را من نمیتوانم ب تو بگویم چون دقیقا بند کردی پامو ب زمین :)

شب   امونو    کی دیده؟
شبامونو    کی دیده؟ :)

ناز من...انتظار میکشم برایت...کشیده ام ۳سالش را و باز هم :)...ممنون
ممنون ک ب دنیا آمدی
-------
مرسی او...مرسی...
مرسی ک در اوج شک صرفا حرف او برایم مهم میشود...صرفا او میگوید"تو"عاشقمی...
مرسی او...مرسی اوی من :)

شاید برات جالب باشه

راستش...
مدام تو فکر این بودم ک چقدر بده اینک اس نمیدی...
ک پدر خودمو در میارم و هیچ...نیا با من اصلا!...نیا و در کنارم روی آسفالت خیابان نخواب:(...
ولی...لااقل اس بده :)...بده تا بفهمم هستی و میشنوی آشفتگی های ذهنم را :)

و تو این فکرا بودم...توی تخت خواب بودم...
خوابم برد...
و خواب دیدم تو اس دادی :) :*
و اس داده بودی!...باورم نمیشد فکر کنم بعد از خواب...خدا را شکر این خواب یادم نرفت :)...عالی بود...عالی
کاش در واقعیت هم...
دقیق ب خاطر ندارم ک چ گفته بودی...اما فکر کنم گفته بودی"من الان کمی کار دارم پوریا.مشغولم.هفته ی بعد بت اس میدم میحرفیم"
:|
:)
:*
فکر کنم اینو گفته بودی :( :*
عزیزم...عاشقتم...عاشق
دوستت دارم...بیا عزیزم...بیا :)

دوستش دارم نیز :)

رفت!

گویا تا آخر تعطیلات رفت سفر...
خدا ب همراش...کاش نمیرفت :)
دوستش دارم!

تکراری ها

اما فقط     ادامه بده     این روزهای   هولنــــــــــــاک   را
بی نمک    بدون دگمه      لبریــــــــــــز
-----------
ما تنها در این دنیا رها شده ایم...
تنهای تنها...
اگر خدایی هم باشد آیا رهنمای من است؟(برایم از دین نگویید)...
من هستم و من...من و ذهنم...من و حسم...من و قلب لعنتیم...من و هر آنچه از من است
و این من ها ک کنار هم جمع میشوند باید چیزی را تبیین کنند ک بتوان با آن فهمید!...چیزی ک بتوان خط کش قرارش داد...
بله...ما بدون خط کش ها باید خط کش دار شویم!...ما باید نظریاتی تبیین کنیم...
و چقدر خوب سارتر اصرار داره روی"آزادی    مسئولیت    تنهایی    اضطراب"
واقعا همینه....انسان بسیار آزادست برای هر کارش...و بسیار مسئولست :|...و بسیار تنهاست...و آن مسئولیت بسیار اضطراب برایش دارد...
حال ما تنهاها باید تنهایی زندگی کنیم...مسلما انسان تنها زاده میشود و تنها نیز از این دنیا میرود
پس هیچ تکیه گاهی...هیچ معیاری...ماییم و خودمان
ما تز میدهیم...فردا بدان شک میکنیم و عوض میشود/نمیشود...و ب راهمان ادامه میدهیم...البته برخی از ما هم ب توهم ایمان میرسند و دست میکشند...اما ما فلاسفه میرویم و میرویم...
اما...
گفتم...
زندگی فیلسوف بسیار دردناک است...نجار در پایان عمرش میفهمد خوب زیسته یا نه...معلم هم...و پزشک...برای اینک بفهمند موفق بوده اند یا نه خطر کشی دارند...مثلا پزشک میگه خب اگه بیماری خاصی رو تونسته باشم درمان کنم عمر پزشکیم مفید بوده...
اما فیلسوف...
حتی منطقدان در نهایت میداند ک لااقل تمام حرف هایش بر پایه ای ب نام منطق بوده...
اما فیلسوف...گویا او خرد میشود...او هیچ معیاری ندارد ک درست زیسته و یا نه...
هیچگاه خدا ب او نخواهد گفت ک تو خوب زیستی و حقیقت را یافتی...هیچگاه
و فیلسوف نمیداند راهش درست است یا نه...

اما تکیه گاه...
آیا عشق تکیه گاه است؟...عشق راه حلی است ک اگر نخواهی راه حل باشد همه ی مشکلاتت را حل میکند...
اما عشق راه حل فهمیدن نیست...گرچه شاید فهمیدن عشق یعنی فهمیدن همه چیز...اما راه های دیگری هم برای فهمیدن هست و عشق چندان کمکی در آن ها نمیکند...
بینهایت...راه حل بینهایت است...اینک با کسی غیر از معشوق ب لمس بینهایت بروی...بینهایت را لمس کنی و بفهمی چقدر دست نایافتنی اما چقدر زیباست...
و خدا را ببینی!...البته برای من نامش میشود خدا...توی ریاضی دان نامش بگذار بینهایت!...توی شیمی دان بگو ماده ی اولیه با چگالی بینهایت!...توی فیزیکدان بگو بیگ بنگ...
نمیدانم...من شما نیستم ک بدانم نامش چی میدهید...من پوریا هستم و از پوریا بودنم راضی!
بینهایت...خدا
اما او خدا نیست...او جلوه ای از خداست...آن تکیه گاه...آن حبل الهی!...آن ریسمان
و آن را نمیتوان وصف کرد...فقط میتوان گفت اگر از حبل کمک بخواهی یک بار دفعات بعدی گویا کمک نخواهی هم کمکت خواهد کرد...
و نمیتوان از او گذشت :)

نالیدن ما از گناه بی اراده نبود...گناهی با اراده ی خودمان ما را ب زمین آورد...بله...تک تک ما در عمرمان درخت ممنوعه را خورده ایم و ب شناخت نیک و بد رسیده ایم...
-----------
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــیستی     و     اتفاق های بد     ساده می افتند
نـــــــــــــــــــــــیستی    و ترس های کوچک     بزرگ میشوند
و مهم نیست چند شنبه است      و مهم نیست ساعت چند است
چ احمقانه زنده ام      چ وحشیانه نیستی
چ احمقانه زنده ام      چ وحشیانه نیستی
چ عاشقانه بود عمر من     چ زخم روزمره ای

باد

باد...بیا و من را ببر
کوه...بیا و من را از باد تحویل بگیر
سرما...بیا تا در کوه در آغوشت گرم شوم
دوست...بیا و ب من سنگی بینداز...
سنگ...بیا و مرا لمس کن...
بدن...بیا و درد بچش
درد...تو لطفا دیگر تنهایم نذار...
تنهایی...پوچی را نیاور لطفا...بگذار تنها باشم
پوچی...پوچی
:)
وصال!

اشعار رپ!

میکنم توت دیگه در نمیاد      شل کنی کمتر دردت میاد     زندگیت میشه همیشه داد و فریاد    نمیبری هرگز منو از یاد    
:))

بازم از اینا دارما :-"

تیغ ژیلت تو دستمه ب سمت مرگ      منم خودمو میکنم با سیگار برگ
خودمو میکنم میرم نفر بعد      همش میگردم حول ی فکر سرد
ک برم یا بمونم تو این زمین تنگ     ک انگاری نیست توش جایی وا۳ من
منم میکنم حساب بدی ها رو ب چپ     ولی خب نامحدود نیستش ک نخم چپ
حرفای مردمو بگیر ب پشم     چون تموم میشه این ..شعرا تش
اولی حرف میزنه از عشق و لش       دومی میندازه رو چهره خش
یکی محبوب ملت و اون یکی بد     یکی ستاره و حتما اون یکی سگ
پسر بلند نمیشه از این ملت     چیزی جز چسبوندن ی مشت خفت
ک برینن بت و رد شن ازت      تو هم فقط بشنو و رد شو ازش
پس بیار این تیغو ک شده وقت تنگ     ما هم باید بریم ب سرای مرگ

:))طرف میخواسته خودکشی کنه من فضاسازی کردم :-" :))

وزن داره پسر ولی قافیه نه     بدجوری انگار دافی پسر!
من مرده ام مثل یک آ دم خفته    فقط میگن بم ک سنگ قبر مفته :-"


کورس:ی مرد تنها     کوله بار غم ها    کسی نمیتونه     دردشو بدونه     وا۳ این دیوونه   دیگه تاریخ تمومه

فیلسوف

فیلسوف زندگی را در درون خودش باید بیابد و سپس نظریه بدهد...
بله...فیلسوف باید روانشناس شود...

چشمانت یک چیز میخواهند از او و دلت دیگری میخواهد!

التماسش کردم...خواهش کردم بگوید همه اش دروغ بود
و نگفت :)گفت نمیتواند دروغم گوید
و مرا خوب کرد :)یادم آورد دروغ نگفتن هایم را :)

و همان لحظه تب سایت مسخره ای ک در آن بودم را بستم تا او ناراحت نشود :)آخر مرا ب دوست داشتنش قسم داده بود :*

و تو...همچنان گمان میداری دوایی جز من داری؟...نگرد...بسیار گشتم دنبال چیزی غیر از تو...
نیست اما :)

ی ذره بیشتر از عذاب وجدان

خب من الان عملا انسان شادی باید باشم!
امروز گوشی نو خریدم و دوسش دارم...کسی ک بینهایت دوسش دارم خیلی بهتره...شاید حتی عاشق شده و ب عشقش میرسونمش!
تو خوبی و حالت خوبه و مال منی و مال توئم...
همه چیز خوب...
حتی درس را هم از فردا شروع میکنم و اوضاع درسیم خوبه...

ولی باز هم خودارضایی...
البته این بار جالبه...فقط رفتم تو ی سایت این کارا و فقط دارم داستاناش رو میخونم...کم تحریک میشم حتی!
امروز دکتر گفت بیضه ی چپت رو بعدا باید عمل کنی بزرگتر شدی...و من دلیلی دیگر یافتم ک نباید مرد تو باشم چون نمیتوانم نهایت لذت را ب تو بدهم!
و ضمنا...سنگ کلیه ای هست در کلیه ی چپم!...۴میلی متر...البته کفت مایعات بخوری بدون درد دفع میشود...
مهم نیست...
مهم یک چیز است ک بدمصب بدجوری هم مهم است

حرف میزنی و حرف هایت بوی من میدهند و نامم را نه :)و من پس از ۳سال الان دیگه واقعا خستم...واقعا

عشق:خلا؟!پر کردن خلا؟!

سوال:آیا عشق آمده است تا خلاها را پر کند؟...یا حتی مسئله ی دیگر اینک آیا عشق آمده است تا چشم ما را بر خلاها ببندد؟...در کل ارتباط عشق با خلاهای زندگی یک فرد چیست؟

قضیه اینه ک این یک تصور بسیار هوشمندانه و متاسفانه کاملا اشتباه در مورد عشقه...
کلا معتقدم هر چی آدم ها بزرگتر بشن اشتباهاتشون هم بزرگتر میشه(هری پاتر جلد ۵ ب گمانم از زبان دامی!)...واقعا اینو خیلی دیدم توی آدم های دور و بر
و این تصور مال گروهی است ک بسیار باهوشند و فقط یک مشکل دارند...
فکر میکنند عشق را میتوان با هوش و خرد صرف اتود کرد...عشق واقعا نیاز داره ب مایه ی تجربه...
قضیه اینه ک عشق نمیاد تا خلاها رو پر کنه...این میشه استفاده از عشق
ولی قضیه اینه ک عشق ب تو چیزی نمیده مگر عشق!...عشق استفاده ای نداره(حرفام مسلما غیرمنطقی خواهند بود برای اون قشر باهوش اما وارد نشده در عشق)...عشق برای عشق کافیست(این روزها ب گمانم این جمله کافیست برای تمام استدلال هایم!...و بسیار جمله ی جالبی هم هست ولی نه کاملا درست!)
در واقع عشق نمیاد تا چیزی حل بشه...بعضا مشکل میاره اصلا با خودش...
اما تصور ی نفر مثل نیچه از عشق اینه ک هر انسانی خلاهایی داره و ب جای اینک بخواد در درون خودش خلاها را پر کند در دیگران ب دنبال راه حل میگردد

ب عبارتی نیچه معتقد است"عاشق در معشوق دنبال خودش میگردد!"...
چقدر جالب اما ناکامل هست این نظریه...
در واقع عشق میاد و وقتی میاد زندگی تو میشه یک خلا!...یک خلا بزرگ...
اما این خلا خلاهای روزمره نیست...تو سراغ خلاهای شیرین رفته ای...قبلا چیزی ک تو را از این"خلا مقدس"محروم میکرد غرور تو بود و سایر سپرهای دفاعی تو...
عشق برای عشق کافیست اما اگر بخواهیم آثار عشق را ببینیم(بازم میگم...اگه کسی بخواد ب خاطر فواید عشق واردش بشه عشق این اجازه رو بش نمیده...عشق فقط میذاره تو ب خاطر عشق وارد بشی!قضیه اینه ک وقتی ب خاطر خود عشق وارد بشی دیگه اصلا آثار و فواید باشن(ک هستن)هم برای تو مهم نیستن)...
عشق این سپرهای تو در برابر کمال را میشکند...
و تو را در برابر آن یگانه سوال عالی قرار میدهد...تنها سوال درست!
"چرا زیست میکنیم؟"

در واقع اشتباه نیچه این بود ک حس کرد عاشق جواب این سوال را فراموش میکند....خیر...برای عاشق عشق میشود جواب این سوال...و عاشق کور نیست ک نتواند ببیند جز عشق را
دقیقا عشق فیلسوف میکند گویا!...البته فیلسوف صرفا با عقلش نمیبیند...یا حداقل صرفا فیلسوف عقلی نداریم...
و عاشق حس و عقلش(و یا شاید فقط یکی از این ها برای هر آدم)ب کار می افتند!...بیش از همیشه

نتیجه:عشق بهانه نیست...عشق پاک کردن صورت مسئله نیست...عشق مسئله ای است ک اگر حلش کنی(در حالی ک نیتت خود مسئله باشد و نه فواید حل کردنش!)ب تو چشم هایی تیزبین تر میدهد برای خلاها
نتیجه:عشاق فیلسوفند...و البته مسلما نه تمام فلاسفه عاشق!

از عشق

چند باور غلط در مورد عشق!
1-عشق برای برخی آدم های خاص پیش میاید!
2-عشق چندین و چندبار در زندگی آدم پیش میاید
3-عشق انسان را کور میکند
4-عشق حدی از دوست داشتن است
5-عشق نیز چون سایر اتفاقات این دنیا دلیل دارد!
6-عشق زمینی لزوما باید منتی ب عشق الهی باشد
7-عشق همیشه سکوت و آرامش ب عاشق میدهد
8-عشق یعنی تو صرفا شاد باشی و راضی از شاد بودن معشوق!...عشق یعنی فداکاری صرفا
9-عشق یعنی پرستش معشوق
10-عشق یعنی گرفتن معشوق از بقیه ی دنیا!
11-عشق زودگذر است...سریع میاید و سریع هم میرود
12-عشق قابل توجیه است!
13-عشق لزوما ویرانگز/سازنده است
14-عشق در مردها بیشتز از زن هاست چرا ک عشق ناشی از تغییرات هورمونی و نیاز جـنس‍‌‍ی است!
15-عشق را در کجای راه میتوان ب کنار نهاد
16-عشق ابزاری است برای شادتر بودن یک انسان عادی
17-عشق را میتوان تا حد زیادی پیمود ولی با کسی دیگر بود!
18-عشق یعنی خود غم و هر ک خندید عاشق نیست!
19-عشق راهی برای ذهن های باهوش است برای فریب خودشان!...بدین معنا ک ب دنبال معنای زندگی نروند و جاهل بمانند چرا ک جهل بسیار آسانتر از فهم است
20-در این عمل چون سایر اعمال فعل مهمتر است از مفعول!...یعنی عشق مهم است و معشوق صرفا ابزار عشقم است!

هم شادی و هم ناراحت :)

شادم چون او مال من شد باز...
ناراحتم چون آن اجازه ها نیست...
شادم چون بغلم است....
ناراحتم چون معشوقش را پیدا کردم :)
شادم چون معشوقش فوق العاده است!...شادم چون از آغوشم میگذارمش در آغوش معشوقش
ناراحتم چون دلم میخواست از ته دل ک مال من باشد :)
شادم چون برآیند همه ی اینا ی شادی بزرگه :)

و کمی ناراحتم چون شاید همه ی حس هایم در مورد تو توهم باشد :)...شاید تو نه تنها عاشقم نیستی بلکه هر شب در نمازهایت دعا میکنی ک راحتت بگذارم :)...فکرش هم مرگ دارد

همه رفتند...حالا من ماندم و من :-" :)

بینهایت بدون رقیب

اگر از بینهایت مقداری برداریم باز بینهایت است و حق نداریم بگوییم کم شده است :)
این جواب او بود ک این روزها بدجور تو هم میبینمش!

تو...عاشقتم...دوستت دارم...اما کاش ذره ای شجاع بودی
شاید مومنتر از من باشی ب وصالمان...شاید حتی از من عاشقتر باشی...
اما من وقتی پوچم داد میزنم پوچیم را...و تو هنوز در توهم از خودگذشتگیت مانده ای؟...
افتخارم است بودنت...افتخارم است ره سپردن برایت....افتخارم است آغوشت
اما کاش...صرفا کاش کمی بوسه!...

سالم با تو آغاز شد و با تو پایان یافت!
و او...

اوی من...او...او
حالا ک دارم فکر میکنم میبینم مدتیه خیلی کم پست منطقی میدم...
از بس ک او!...
او...
او...
ورق بدهید باز هم باید بنویسم...یک کاغذ سفید سفیدم دهید ک باید سفیدتر و پاکتر شود با این گرافیت سیاه و این کلمه ی مقدس!
...
او...او
او

شکرانه

اگر راست گفته باشد...ک تقریبا مطمئنم راست گفته
نبودنم تمام شد...بودنم را جشن بگیر!

پایانم

پایانم نزدیک است...نبودنم را تمرین کن

حسرت

دیروز میتونستم بیام...معلم هم جور شده بود...میتونستم بیام و ببینمش
دو ساعت منتظر بوده پشت در...

متنفرم از خودم :|
در عین اینک دلم برای خودم میسوزه
ببخشد مرا...لطفا:)

انتظار

در انتظار او
در آغوش او
ب امید او

دوستش دارم

امروز برترین عشاق را دیدم :)...او و دوستی عاشق هستند...و این عالیست
و دوست گفت امروز ک او هیچ جوره نمیتواند پوچ باشد و اوی من خواهد شد باز :*

خطاب ب تو:کمکش کن!

چرا تو؟چرا او؟

چرا ب معشوق میگم تو؟...دلیلش رو خیلی دوست دارم
زندگی من خطاب ب اوست...تمام حرف های من خطاب ب اوست...او را حاضر میدانم همیشه...حاضر یکتا!...یگانه معشوق...یگانه حاضر...و برایش حرف میزنم...
و عالی هستی تو :*

چرا ب بهترین موجود دنیا میگم او؟...چون او نباشد هم هست...او همان حاضریست ک غایب باشد هم هست...او همیشه در آغوشم هست و همیشه دارم میبوسمش و در دهانم میگذارمشان!...او مال من است...همیشه آغوشمان و لبخندمان :)...او را از آغوشم ب آغوش معشوق میبرم اما ب طرزی ک درک نمیکنم هنوز آغوش من هست و دارم نوازشش میکنم و برایش آهنگ میخوانم :)
او عالیست...فوق العاده :)

و یادم هست زمانی ک او گفت"پوریا اون دوستم گفت دوست داره بغلت کنه ولی تو فقط حق داری من و ..... رو بغل کنی"
:)

عزیزم...با تو هستم...عاشقتم و من برای عشق ساخته شده ام :)منتظر آغوشت میمانم...هر روز آغوشم برایت میگشایم...
تو هم همین ها هستی :)منتها فرقمان اینست ک شاید از سر غرور و شاید هم چیزی دیگر تو این ها را در دفتری نزد خودت مینویسی اما من اینان را جار میزنم چرا ک افتخارم است...
و البته معتقدم زکات عشق فهماندن عشق است :)..حتی اگر همه بگویند عشق چیز دیگریست

اوی من :)...مال هم هستیم و مال هم نه...هر دو مال عشق هستیم...و بینهایت هم را دوست داریم ب سبب عشق :)...هردومان عشق را تجربه کردیم...نه در هم اما تجربه کردیم...
و بسیار کمند عاشق هایی ک هم را این گونه دوست بدارند و در آغوش بفشارند و بگویند این گرمترین آغوشی بود ک داشتم :)...شاید تنها آغوش از میان آن بینهایت آغوش ها :*

توی من...شاد باش :*
اوی من...توی من باش :*
پوریا...امیدوار باش :)

فرقمون

صرفا فرقمون اینه ک تو توی دفتر خاطرات از من و از اسمم مینویسی و من توی وبلاگم :)
عاشقتم
امشب مسی ک گل زد یادت افتادم و بغض کردم :))نمیدونم چرا
عاشقتم و بهتره حالم

من از تو عاشقترم و تو از من مومنتر ب اینک میرسیم ب هم :)..تو مطمئن تری ک میرسیم
و چون من عاشقترم تب و تابم بیشتر است و همچنین مومنتری پس ساده تر تحمل میکنی :)
بنویس در دفتر خاطرات از من....بنویس و پوچ نباش :)

ای مومن...آره را زودتر بگو ب این بی ایمان بی صبر ک دارد جان میدهد :)

مرسی حمید جان...او را ب من بازگردان همان طور ک بازگرداندی آن بار :) :*
او...مال منی :*...نمیتونی پوچ بشی :)

حس غربت

کلا هر کس ی فازی داره تو مد ما
یکی دنبال نیاز جنسی...یکی دنبال هیجان...اون یکی ورزش و هیکل شاخ...یکی مخ کردن دخترا...چندتایی درس و آینده ی درخشان...بعضیا دوستی ها...بعضیا خاله زنک بازی ها...معدودی لش ها...بسیار معتادها
فاز ما نیست ک نیست
خیلی تنهام...خیلی

میخندم....خیلی هم میخندونم...و کلا هستم کنار بچه ها
هستم کنارشون ولی بینشون نیستم

افتخارم است عاشق دختری هستم ک در وصفش هیچ ندارم بگویم...فقط یادم هست آن روز سوار ماشین شد با مادرش!
و مفتخرم از جنسی دیگر ک او را دارم...

هی تو

فکر کنم سومین روزیه ک ساعت ۳ و ۴ بیدار میشم و درس نمیخونم...روزای قبلی این طوری بود ک ۳ بیدار میشدم و ب ادامه ی خواب میپرداختم!
و امروز اومدم پای نت
روزهای بسیار مهمیست...تمام تز های پوریا در چالشی بزرگ قرار گرفته اند
او احساس پوچی میکند و ۳سال تفلسف برای همین روز بوده است :)بهترین حس دنیاست شاید رهانیدن او از پوچی و در آغوش فشردنش
تو...کمکش کن...حس پوچی میکنه...من اونقدر با این فوق آدم بودم ک بفهمم وقتی از پوچی ب نام کارگاه سخن میگوید مدام یعنی پوچی برایش شده است نان!

کمکش کن :)با کمک ب او ب من هم کمک کن متعاقبا.این روزها نیاز دارم ب آغوشت...هیچ گاه ب هم نزدیک نشده ایم برای آغوش اما میدانیم میخواهی :)میدانم دوست داری حین گوش دادن ی روز برفی بغلت کنم و تو تو آغوشم لبخند بزنی
۳سال از قضیمون گذشته و تنها چیزی ک تغییر کرده زمانه :)...پوریا تقدیم تو باد افتخار من :*

او...مال منی...ب این هم شک داری؟...آن روزهایی ک کارهایی کردیم ک"تو"را ناراحت کرد یادت رفته؟
یادت نرفته :)تو مال منی...از آغوش خودم نوازشت میکنم و لذت میبرم ازت و لذت میبری ازم و میبرمت میذارمت تو آغوش معشوقت :)...ب من اعتماد کن
ب آغوشم...ب گربه...ب آن بهترین دوشنبه ی دنیا...ب آن بهترین کلاس زبانت و بهترین کوچه
ب اینک دوستی ک برای هردومان مهم است گفته بود"باورم نمیشه بعضی وقتا ک شما دوتا عاشق نباشین"
:)و ما میدونیم عشاق هستیم اما نه عاشق هم...میدانیم انسان عشق هستیم

شک نکن...سلطان شک این رو بت میگه پاکترین دنیا...نازم :)...بذار دهانم آن ها را...دارم نوازشش میکنم؟...بوسیدمش؟...خوشحاله؟ :)
عزیزم...من مال توئم و تو مال من...چون عاشق نیستیم با هم نیستیم و نتوانیم بود اما تا آخر عمر هم را دوست میداریم با اشتراکی ب نام عشق :)پس بیا در آغوش معشوقمان ب معشوقمان فکر کنیم ک نتوان ب غیر عشق فکر کرد ب نام عشق...اعتماد کن

روزهای خوب...این روزها فیزیک آنقدر پوچ هست ک نخوانمش :)این هفته شاید ۳ ساعت خوندم :))

تو...کمکش کن :) :*ظاهرش شاد مینماید...کمکش کن

یک دلخوری کوچک یک تحسین بزرگ

کاش من را مسخره نکنی کنار دوستانت :)...خب راستش همینک ب حرفاشون و تیکه هاشون ب من میخندی هم اذیتم میکنه ولی کاش لااقل خودت اونا رو با سوژه ای ب نام پوریا نخندونی :)

اینو امروز وقتی لمس کردم...وقتی تفاوت خودم و خودت رو حس کردم...ک بغل دستیم ک خیلی هم دوسش دارم و قضیه ی تو رو میدونست داشت شوخی های ناجور میکرد در مورد تو :|...و من حالم ازش ب هم خورد و واقعا ازش ناراحت شدم ب خودش هم گفتم و قضیه رو سپردم ب شعور خودش
ولی تو...

بیخیال :)
راستی خیلی باسوادی ها :-" :)جدی میگم...خوب بلدی استدلال کنی...اینو میدونستم از قبل...توانایی اش را داری...بسیار باهوشی...و خودت را محدود ب ریاضی فیزیک کرده ای :| :(

عاشقتم دیوانه وار
دوستش دارم او را...خیلی...مرسی ک هستیم

روزهای خوب...نگرانی های شیرین!

امروز گوشیت خاموش شد انگار تو راه کلاس زبان...
کلی زنگیدم...جونم رسید ب دهنم...اول فکر کردم بلایی سرت اومده...بعد فکریدم شاید خطت رو عوض کردی تا دیگه نتونم مزاحمت بشم!
:(
خیلی سخته انقدر نگران ی نفر باشی...
و البته لحظه های خوب هم رسید...تو گوشیت روشن شد و من میس انداختم :)
:)

دیروز دفترچه ی یادداشتی خریدم...۱۵۰۰ تومن!...هر از چند گاهی چیزی مینویسم توش...
دوست دارم یادگاری های این روزها را :)...فردا در آغوشمی و با هم لبخند میزنیم ب پوریای بی تجربه و خام ولی عاشق دیروز :)

زاده ز نو...زاده ز تو؟

من ز تو زاده شده ام از نو :*
گرچه خودت نقشی نداشتی

من فیلسوف باز هم هستم...و این عالیست
چقدر کتاب برای خواندن :)
افسانه ی سیزیف...مال کامو
از کوچه ی رندان...مال عبدالحسین زرین کوب
۳تا داستان آخر کتاب داستان کوتاهی ک دارم...
چنین گفت زرتشت...مال نیچه

وای اینا عالین


این دنیا یک چیز کم دارد...اما یعنی همه چیز کم دارد
تو!

او را میوسم...فکر کردن ب او...هر فکری!...او عالیست...او مال من است...من مال او هستم...او :)

بازدید

با من ب من بخند و خوش باش

امروز از دریچه ی دوربین عکاس

عکس اول:پسری در میان بسیاری پسرها دارد امتحان میدهد...در عکس نمیتواند این را بگوید اما واقعا با خود میگوید خدایا شکرت!...از طرفی هم خسته است البته...ولی شکر خدا هم دارد میکند!...البته این ها همه را فهمیدن بسیار سخت است چرا ک روی پسرک ب برگه ی سوالاتش است و نه دریچه ی ما...در هر حال...پسر شکر میکند خدا را چرا ک وقتی شروع کرد امتحان را نکته ای بسیار عحیب یادش آمد...نکته ای ک دوربین آن را نفهمید اما دریچه آن را دید!...
پسر با خودش گفت"باورم نمیشه...سوالی ک همین الان من دارم روش میفکرم رو تو هم همین الان داری میفکری...تو هم داری گزینه 2 میدی...وای...این عالیه...اصلا مهم نیست 3 یا 4 میشه....مهم اینه ک گزینه ی خودم را بزنم و ب سوالی ک مرا ب تو پیوند داده بوسه بفرستم!"...
لنز دوربین نزدیک است بسوزد...

عکس دوم:پسرک امتحانش را داده است...تمام شده است...و حال عمق فاجعه را فهمیده و چهره اش صرفا تعجب را بروز میدهد...پسرک از 210 سوال شاید 40 یا حتی بیشتر را نزده است!...و در میان آنهایی ک زده هم میداند بسیاری غلط است...
حالت صورت پسرک دقیقا نشان میدهد دقایقی قبل وقتی امتحان تمام شده بود ب عادت همیشه اش تکه را پرانده:من واقعا نقاط ضعفم را شناختم
و شرایط و جو آنقدر سنگین بود ک در آن سکوت این تیکه ی پسرک جو را شکست و خندیدند بسیاری...خنده ای عصبی...بله از قیافه هاشان در عکس معلوم است ک خندیده اند

عکس سوم:قبل از امتحان!...پسرک در دستش کتاب زمین شناسی است...کنارش دوستی است ک دارد گویا برایش توضیح میدهد...ب گمانم در نیم ساعت برای پسرک زمین شناسی را توضیح داد

عکس چهارم:صبح امتحان در خانه...قیافه اش داد میزند ک ساعت 3:30 پاشده و حمام رفته...البته فقط قیافه اش این را داد نمیزند...حوله ی ولو شده بر تخت هم همین را میگوید...3:30 بلند شد از خواب و 4 از حمام بیرون آمد(گویا هیچگاه حمام نرفته...صرفا پس از نیم ساعت از حمام بیرون آمده است)از 4 تا 5 در سمپادیا بود و شرحش در پست قبلیش هست(آخر در عکس یک نیمچه رخی از مانیتور هم هست ک در آن پسرک دارد در حرف بزن مینویسد)...5 تا 7 خوابیده...

عکس پنجم:پسرک تنهاست...همه با دسته ها میروند و پسرک تنهاست

عکس ششم:پسرک با قراری ک گذاشت با دو تا از دوستانش در مترو آن ها را دید...یادش آمد سیاوش چقدر جالب است و ممرضا چقدر دوست داشتنی و مهمتر از آن یادش آمد دوران شیرین همین چند ماه پیش...وقتی با همین ها کوه میرفته و دنیا قشنگ بود

عکس هفتم:آنها در فرزانگان دو هستند....مسائل بی اهمیتی هستند در چهره اش مانند اینک دیر رسیده و صرفا ب اختتامیه رسیده و...
اما مسائل مهمتر...دو نفر خاص را دیده...آنها هم در عکس هستند و چهره ی پسر در حال دید زدنشان...
یکیشان اگر اشتباه نکند دریچه کسی است ک تا مدتی قبل...مدتی نه چندان دور...از بهترین دوست های صاحب عکس بوده و همدم غم هایش شاید!...
و دیگری دوست تو(نقل قول از ذهن عکس)...دوست صمیمیت...همانی ک در عکسی دیگر یادمان است تو و عکس و این ک الان میگوییم در پارکی بوده اید...
پسرک گویا در چشم هایش است ک تا دومی یعنی دوست تو را دیده سریعا همه ی دخترهای جمع را گشته است تا تو را بیابد...یکی بسیار شبیه تو را یافت...یکی هم کمتر با شباهت ب تو...اما تو در عکس نیستی

عکس هشتم:بسیار دارد میخنداند سیاوش و ممرضا را و میخندد...معلوم است شاد هستند

عکس نهم:قبل از رسیدن ب رستوران برای خوردن چیزی با دو نفر همراهش...از اف2 خارج شده است و در خیابان طویل ولیعصر گام بر میدارند...آن سمت خیابان هر دوی آن دو نفر خاص هستند گویا...در واقع 3 نفر هستند..اما در عکس سومی کسی غیر از توست

عکس دهم:دارد مینویسد باز هم پسرک....مانند همیشه...و آهنگ گوش میکند(گوش های پسر میلرزد و...)الان هم پدرش تلویزیون را میبنید و فوتبال تیم محبوب عکس


چقدر خوب است عکس بودن

ساعت 4:15

منو بردن جهنم   ب جهنم گاهی میگیره خندم

تنها سهم من از پست ها و حرف های این روزهایت لایک کردنشان است

ناتوانی

من ناتوان در ترک فکرت :(...
اما باید سعی کنم...خستم

http://bargmusic53.com/2311-Jadugaran---Roftegar
من ی سطل دارم توش دردامو میریزم آرزوهای مرده ی فردامو میریزم
حسرتامو با اشکامو میریزم گاهی وقتا لبخندامو میریزم
من ی قلب دارم توش غصه زیاده رنگش جای سرخی سیاهه
توش مثل بطری رو ساحل نوشته کمک تنها پیامش
بستمش انداختم بره در پی اخراج از بهشت
منو بردن جهنم ب جهنم گاهی میگیره خندم
ولی چطور خنده کنم وقتی غمگینم و نیست دست خودم
از این دنیا خسته شدم هر چی گفتم دال بوده نصفه سخن

چطور میشه خنده کنم وقتی غمگینم و نیست دست خودم
از این دنیا خسته شدم هر چی دل گفتم بود نصف سخن
چطور میشه گریه کنم کسی دردمو نمیفهمه غیر خودم
آره منم عین توئم از دست این زندگی ذله(املا؟)شدم


کمکم کن...با توئم :)

اتمام

۱-من عاشقتم...تو عاشقمی...
تو عشق را فراری هستی...
حنا وقتی بسیار ب من نزدیک بود گفت"در صورتی بش میرسی ک عاشقش نباشی"...
حنا راست گفت...
من ب تو نمیرسم

۲-دوستت دارد...
احتمالا دوستش داری...
ستایش زمانی گفته بود کسی هست ک گفته ای دوستش داری ولی میخواهی اول او بگوید...
ستایش راست میگوید...
تو دوست داشتن را دوست داری

خوش ب حالش...
شکر خدا...
تمام :)