از نوشته های دوسال پیشم در موردمان

پسرک پس از مدتی فهمید دخترک نیز او را دوست دارد...بالاتر از ان...عاشق اوست...اما پسرک باید بخش مغرور دختر را نیز راضی میکرد...بخشی که در ناخوداگاه دخترک فریاد میزد تو نیازی به هم صحبت نداری...تو دوست نمیخواهی...برده برایت کافی است...و این کاری بود که پسرک هیچ گاه نتوانست انجام بدهد...
اری...پسرک در این عشق شکست خورد...و هر روز بر کائنات گله دارد که چرا عشق یگانه است...چرا نتوانم از اول با دیگری شروع کنم؟...
دخترک متضاد حرف میزد...میگفت برایم مهم نیستی اما اگر خودکشی کنی ناراحت میشم و عذاب وجدان میگیرم!! :o...پسرک میدید عشق دخترک را...اما گویی دخترک را اموخته بودند که دوستی و عشق یعنی مرگ زندگی...یعنی خراب شدن زندگی...اری...دخترک را اموخته بودند زندگی یعنی انچه جامعه میگوید...یعنی موازنه ی قدرت...یعنی 0 و 1
انقدر دخترک خود را گول زد که پسرک خسته شد...پسرک تصمیم گرفت دخترک را رها کند تا دخترک راحت باشد...اری...او خواست لذت عشق را فدای راحتی معشوق کند...پس با خود گفت...من که انگیزه ای ندارم...تابستان هم پس از نوشتن کارم خودکشی میکنم...حال دخترک اگر همچنان یاد من باشد ناراحت میشود از مرگم...پس بگذار او را از خود متنفر کنم تا مرا فراموش کند...اری...این بهترین راه است...
پسرک شروع کرد خود را بد جلوه دادن...به یکی از دوستان صمیمی دخترک 3پرد که تمام 3فات بد عالم را در پسرک بنهد و تحویل دخترک دهد...خود پسرک هم به یکی از دوستان خود 3پرد یک اکانت دختر باز کند و به دخترک پیام دهد که چرا و به چه حقی داری پوریا رو از من میگیری؟؟!...اری...تمام این کارها انجام شدند...اما...پسرک چند روز به سایت نیامد...با این امید که دخترک خوشحال باشد از نبود او...اما وقتی بازگشت...و پست های حرف بزن او را دید...غمش را با قلبش چشید...

و حال دخترک سعی میکند وانمود کند به خود که من انسانی والا هستم...انسانی منطقی که احساس را به خدمت عقل در اورده ام...درسم را میخوانم و کنکور تک رقمی میشوم...پروژه ی برتر را ارائه میدهم...اگر هم زمانی احساسم داشت اذیتم میکرد اهنگ فلان خواننده رو میگوشم تا حالم خوب بشه و دوباره منطقی بشم...
و در این میان پسرک...پسرک را در مدر3 الکی خوش مینامند...اری...پسرک سعی میکند با خوش بودن در مدر3 و خوش کردن بقیه به خود وانمود کند که دخترک نیز الان حالش خوب است...