ترک
توی این مجموعه بودم6سال.بلکه بیشتر!
هر روز خدا افتخار میکردم ب حلی بودنم.یادمه یکی از دغدغه های پوریای مذهبی راهنمایی این بود ک مگه خدا نگفته"با غرور در زمین خدا راه نروید"؟...پس چرا واقعا وقتی من دارم بیرون میرم ی قدمی بزنم با تمام وجود هر قدمم رو محکم برمیدارم و عملا با هر نگاهم دارم ب مردم میگم"شما ک حلی نیستید"
یادش ب خیر..
دیشب تا سر حد مرگ سر پدر و مادرم داد زدم.مدام میگفتن آیندت چی؟من میگفتم نمیدونم.نمیدونم دارم میگم بریدم دارین میگین آینده؟
دیشب هر دو طرف حق داشتن.اونا هم واقعا حق داشتن...ولی خب خیلی سخت بود.با دوستم بیرون بودم.گفت دارم روزی 10 ساعت میخونم.کسی هم بود ک میدونم دروغ نمیگه
بحث حسودی نیست.فقط بحث اینه ک داره حالم از خودم ب هم میخوره.تو ی لحظه همه ی این مدت رو دیدم ک از ته دلم میخواستم درس بخونم ولی نمیشد و ناراحت میشدم...میدونم خیلی مسخرست.اما بالاخره...دقیقا قضیه اینه ک تو بخوای ی کاری رو انجام بدی.اگه انجام ندی ناراحت میشی!اما انجامش ندی و ناراحت بشی
حرف دیشبشون این بود ک خب الاغ برو مد شاید درست شد اوضاعت بعدا و خوندی.اصلا نمیفهمیدن چی میگم...مادر من کسی ک دلش میخواد درس بخونه.کسی ک میدونه درس بخونه رتبش تو کنکور چند میشه...این آدم هر هفته با آزمون های علامه حلی خرد میشه.نمیخوام غرورم بیشتر از این له بشه...نمیخوام برم مدرسه
یعنی مدرستو عوض کنیم؟
چی
میگی مادر من؟...نمیخوام برم مدرسه.چ ربطی ب عوضش کردن داره؟
و برای صدمین بار"پس آیندت چی؟"
باو
نمیدونم...نمیدونم.
شاید اگه قضیه در مورد خودم نبود و میشنیدمش میتونستم خوب بخندم دو سه ساعتی ب قضیه
------------
این ها حرف های قشنگ میزنند.این ها آرزوهای زیبا دارند.این ها اهداف واقعی دارند
این ها را
دوست دارم
این ها میخواهند دکتر شوند.این ها میخواهند المپیاد قبول شوند.این ها نوروساینس آرزویشان است.این ها از رییس جمهور شدن روحانی خوشحال میشوند چرا ک مهم است توسعه و عدالت برای کشورشان.این ها ب آینده ی شغلیشان فکر میکنند
این ها چقدر خوشبختند...
ی توصیه دارم ب این ها.از ته دل براشون خوشحالم و ی توصیه دارم بهشون.خودتون هم خرد شدین هرگز نذارین رویاهاتون خرد بشن رویاهاتون نباید خرد بشن.مثلا ببرید رویاهاتون رو توی عمقی ترین جاهای وجودتون.تا اگه له شدین رویاهاتون چیزیشون نشه.چون خودتون رو میتونین بازسازی کنین اما رویاهاتون نه..رویا لازم است
ی جمله یادم اومد(فکر کنم از یکی از انجیل هاست) جایی ک رویا نباشد قوم سرکش میشود
اینا رو واسه این گفتم ک صبح بعد نماز صبح ساعت 5 و 5 دقیقه تو تخت داشتم وول میخوردم و با خودم فکر میکردم.ب اینک ی زمانی چقدر آرزوم بود روانپزشکی.چ آرزوی زیبایی بود.خودم رو ادامه دهنده ی راه فروید و عین یالوم میدونستم
..
اما الان...الان فقط موانع رو میبینم.موانعی ب اسم هفت سال پزشکی در راه(برای کسی ک از خود پزشکی حالش ب هم میخوره ولی با تمام وجود روانپزشکی رو دوست داره)...ب اسم نبود تو...ب اسم نبود انگیزه.و ب اسم بیخیال شدن
من باید احیا بشم تا چند روز دیگه
باید درس بخونم
بعدش...باید
بیخیال.هر آنچه خدا بخواهد
هر روز خدا افتخار میکردم ب حلی بودنم.یادمه یکی از دغدغه های پوریای مذهبی راهنمایی این بود ک مگه خدا نگفته"با غرور در زمین خدا راه نروید"؟...پس چرا واقعا وقتی من دارم بیرون میرم ی قدمی بزنم با تمام وجود هر قدمم رو محکم برمیدارم و عملا با هر نگاهم دارم ب مردم میگم"شما ک حلی نیستید"

یادش ب خیر..
دیشب تا سر حد مرگ سر پدر و مادرم داد زدم.مدام میگفتن آیندت چی؟من میگفتم نمیدونم.نمیدونم دارم میگم بریدم دارین میگین آینده؟
دیشب هر دو طرف حق داشتن.اونا هم واقعا حق داشتن...ولی خب خیلی سخت بود.با دوستم بیرون بودم.گفت دارم روزی 10 ساعت میخونم.کسی هم بود ک میدونم دروغ نمیگه
بحث حسودی نیست.فقط بحث اینه ک داره حالم از خودم ب هم میخوره.تو ی لحظه همه ی این مدت رو دیدم ک از ته دلم میخواستم درس بخونم ولی نمیشد و ناراحت میشدم...میدونم خیلی مسخرست.اما بالاخره...دقیقا قضیه اینه ک تو بخوای ی کاری رو انجام بدی.اگه انجام ندی ناراحت میشی!اما انجامش ندی و ناراحت بشی

حرف دیشبشون این بود ک خب الاغ برو مد شاید درست شد اوضاعت بعدا و خوندی.اصلا نمیفهمیدن چی میگم...مادر من کسی ک دلش میخواد درس بخونه.کسی ک میدونه درس بخونه رتبش تو کنکور چند میشه...این آدم هر هفته با آزمون های علامه حلی خرد میشه.نمیخوام غرورم بیشتر از این له بشه...نمیخوام برم مدرسه
یعنی مدرستو عوض کنیم؟
چی
میگی مادر من؟...نمیخوام برم مدرسه.چ ربطی ب عوضش کردن داره؟و برای صدمین بار"پس آیندت چی؟"
باو
نمیدونم...نمیدونم.شاید اگه قضیه در مورد خودم نبود و میشنیدمش میتونستم خوب بخندم دو سه ساعتی ب قضیه

------------
این ها حرف های قشنگ میزنند.این ها آرزوهای زیبا دارند.این ها اهداف واقعی دارند
این ها را
دوست دارماین ها میخواهند دکتر شوند.این ها میخواهند المپیاد قبول شوند.این ها نوروساینس آرزویشان است.این ها از رییس جمهور شدن روحانی خوشحال میشوند چرا ک مهم است توسعه و عدالت برای کشورشان.این ها ب آینده ی شغلیشان فکر میکنند
این ها چقدر خوشبختند...
ی توصیه دارم ب این ها.از ته دل براشون خوشحالم و ی توصیه دارم بهشون.خودتون هم خرد شدین هرگز نذارین رویاهاتون خرد بشن رویاهاتون نباید خرد بشن.مثلا ببرید رویاهاتون رو توی عمقی ترین جاهای وجودتون.تا اگه له شدین رویاهاتون چیزیشون نشه.چون خودتون رو میتونین بازسازی کنین اما رویاهاتون نه..رویا لازم است
ی جمله یادم اومد(فکر کنم از یکی از انجیل هاست) جایی ک رویا نباشد قوم سرکش میشود
اینا رو واسه این گفتم ک صبح بعد نماز صبح ساعت 5 و 5 دقیقه تو تخت داشتم وول میخوردم و با خودم فکر میکردم.ب اینک ی زمانی چقدر آرزوم بود روانپزشکی.چ آرزوی زیبایی بود.خودم رو ادامه دهنده ی راه فروید و عین یالوم میدونستم
..اما الان...الان فقط موانع رو میبینم.موانعی ب اسم هفت سال پزشکی در راه(برای کسی ک از خود پزشکی حالش ب هم میخوره ولی با تمام وجود روانپزشکی رو دوست داره)...ب اسم نبود تو...ب اسم نبود انگیزه.و ب اسم بیخیال شدن
من باید احیا بشم تا چند روز دیگه
باید درس بخونم
بعدش...بایدبیخیال.هر آنچه خدا بخواهد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 20:8 توسط پ
|

از برزخ این دو روز بی پندارم