پیرمرد تک و تنها ب درخت تکیه داده بود.ب درخت تکیه دادن چیز تراژیکی نیست اما تنهایش..
یک سال پیش آن اتفاق افتاد.وقتی داشتند دنی کوچولو رو از مهد کودک میاوردن سمت محل بازی ای ک همیشه دوست داشت.پارک نبود.عبادتگاهش بود.وقتایی ک دلش میگرفت میومد اونجا.یک بار بدجور پیرمرد پیرزن را نگران کرده بود.بچه هست ک هست.مگر سرش نمیشود ک این ها پیر شده اند؟باید رعایت کند..
آن اتفاق خیلی سریع نبود.اما تاثیرش ب سرعت در بند بند وجود پیرمرد پخش شد.حتی زودتر از پخش شدنش تو تلویزیون.بالاخره تلویزیون ها اولین بارشون نیس ک از این چیزا نشون میدن ولی پیرمرد اولین بار بود ک چشمش داشت همچین فیلمی پخش میکرد
دنی هفت ساله بود.یک سال از این هفت سال مشکل روحی پیدا کرده بود.مشکل روحی برای یک پسرک سه ساله!پیرمرد و پیرزن آنقدر او را نادیده گرفته بودند ک بچه مدت ها پیش گریه کردن را فراموش کرده بود.میدونست از اینا بخاری بلند نمیشه.نه توجهی نه حتی ناسزایی.پیرمرد سمعکشو در میاورد و پیرزن هم از خونه میزد بیرون تا بره با گروه پیرزنان بیکار هم بازی بشه.عجیب بود.تو این خونه پیرزن 80ساله بازی بلد بود و پسر سه ساله نه
وقتی خاله لورا پسرک را ب پیرزن و پیرمرد داد اونا فقط نگاهش کردن..لورا تصمیمش برای اهدای این نعمت آسمانی راسخ تر بود تا مخالفت نه چندان با دوام پیرها..لورا حق داشت.مردیت خیلی زود مرده بود.این بچه ی سرتق هم گریه هاش فقط لورا رو یاد مردیت مینداخت..لورا تو چشم هاش التماس داشت موقع دادن بچه.بذارین مردیت رو فراموش کنم..
روز اتفاق پیرزن و پیرمرد برای چند لحظه باورشون شد با اومدن دنی همون خانواده ی خوشبخت فیلمن.داشتن تو خیابون راه میرفتن ک یهو دنی دستشو از دست پیرزن در آورد و دوید طرف وسط چهارراه
حق داشت.توجه میخواست..
از قضا توجه هم گرفت.عصای پیرمرد برای اولین بار تو زندگیش از دستش افتاد و پیرزن کم کم قلبش وایستاد.دکترا میگن یهو وایستاده.سکته ی قلبی کرده و دیگه نزده اما دکترا حرف زیاد میزنن.اگه دکترا انقد بلدن پس چرا نیومدن ب پیرزن بگن دست دنی رو سفت بچسبه ک نره وسط چهارراه؟
نه نه..قلبش آروم آروم وایستاد..
ماشین اول دنی رو له کرد.پیرمرد له شدن دنی و جا در جا مردنش رو ندید..فقط روشو برگردونده بود سمت ی نیمکت ک خیلی عجیب بود چرا این جا کنار مدرنیته ی محض شهر باید باشه..ی نیمکت چوبی زوار در رفته
اون روز وقتی پیرمرد تکیه داده بود ب درخت بدجوری حس میکرد بوش همون بوی نیمکت روز اتفاقه.مگه بوش کرده بود؟نه ولی خب حس میکرد فقط..
نمیتونست بیشتر از این تحمل کنه.زمینو نگاه کرد ببینه کوله شو کجا گذاشته ک برش داره ببره ولی یادش اومد کوله شو ب لورا قرض داده تا لورا بتونه بره کوه باهاش.لورا الان دیگه خوشبخت شده بود.بعد سپردن دنی ب پیرها لورا الان با ی جوون ازدواج کرده..فک نکنم فکر دنی بذاره هیچوقت بچه اش از مهد برگرده.احتمالا خودش بش درس بده تو خونه چیزای ساده رو..
از فکر لورا اومد بیرون و لبخند رو لبش رو جمع کرد.راهش رو بدون کوله طی کرد و رسید ب ی نیمکت کج و کوله.حس بدی داشت.نیمکت زیادی آشناس..و عجیبه ک این نیمکت از بارون صبح در امان مونده..خشک خشک.مثل نیمکت روز اتفاق.قلبش کم کم دیگه کار نکرد..لحظات آخر فقط داشت دنبال کوله اش میگشت.کوله ی مورد تنفر پیرزن تا تو لحظات عمرش بتونه با زنش بحثی کنه..عمرش مجال نداد ک یادش بیاد پیرزن زیر خاکه نم ناک بارونه...