و سرانجام بهشت
نمیدونم.شاید همه چی انقدر خوبه ک من پتانسیلشو ندارم!
علی ای حال!فردا جامع داریم در حد دهم یا بیستم شدن هم شاید نخوندم ولی میخوام یک بشم فردا!چ سوالا آسون باشه چ سخت میخوام یک بشم..
تو دلم مونده و باید بگم.شنبه ی همین هفته ای ک گذشت دختری بسیار خوشگل اومد خونمون!یکی از دوستان مادرم معلوم نیست از کجا جمعه سر و کله اش بعد سی سال پیدا شد ب نام مهری خانم.و ایشون و دوتا دخترشون پاشدن اومدن خونه ی ما..و زهرا یکی از دختراشون بود و دقیقا هم سن من و بسیار زیبا!
و لعنت ب من
..
اون دختر...هر کس با اون باشه ایمان دارم ب بهشت موعود رسیده
نه فقط قیافش.اندک حرفی هم ک زدیم...
اما تو.تو لعنتی تو.تو تو و تو
شاید هم تو 
بعد 3سال هنوز پست عاشقانه
کمی معنادار است!
گذر زمان فارغ از اینک خوب گذشته است یا بد دردناک است
دیروز رفتم افطاری راهنمایی حلی2 و بچه ها رو دیدم و مهمتر از بچه ها دیوارای مدرسه..کلاساش..خاطراتمون...
و کلی حرف ک زدیم.کفشمو قرض دادم ب یکی از بچه ها تا فوتبال بازی کنه و اونم ب جاش دمپایی مدرسه ک پاش بود رو داد ب من
کلی حرف..کلی حرف!کلی چهره ک شاید صرفا آشنا بودند و حرف نزده بودیم شاید 3سال راهنمایی را و با برخی حتی 3سال دبیرستان را...و با این ها نیز حتی دوست بودیم آن روز 
و ب هنگام بعد افطار کردن ب آرمان اشارتی کردم(عاقلان را اشارتی کافیست!)و بیرون رفتیم و حول و حوش 9 تا نه و نیم 10 بیرون بودیم روی نیمکت های حیاط مدرسه و آسمان را دید میزدیم و باد بسیار خنک بود و اما دیوار پشتمان ک نکیه مان ب آن بود بسیار گرم!...
و آن لحظات زیبا بود...
و افسوس ک زمان میگذرد
پوریا:آرمان من باز راهنمایی میخوام
آرمان:واسه چیش؟یادت رفته تو راهنمایی گند میزدم بت مدام؟(من سوژه ی خنده و تیکه خور پایه بودم رسما تو راهنمایی و اصل تیکه ها هم از داوود و آرمان بود
دو نفری ک بعدا شدن دوستان صمیمیم)
پوریا:حتی با اونا.برگردیم فقط...نه اینک مسیر رو بد اومده باشیم.و گور بابای ترس از مرگ و هر چی...فقط بیا برگردیم.مطمئنم اگه تو هم بخوای حتما میشه
شرط بستیم با آرمان سر جامع ها و اینک کی بهتر میشه رتبش.البته اون ریاضیه و من تجربی و ما تعدادمون نصف اونهاست و ب همین دلیل رتبه ی من در دو ضرب میشه تا بفهمیم کی بهتر شده.مبلغ بالایی شرط نبستیم البته.5تومن هر آزمون.کلا هم فکر کنم اولین شرط بندی عمرمه.در افزایش انگیزم کم موثر نبوده
آزمون مبنا رو اون 11 شده بود و من6 اما قرار شد اونو حساب نکنیم 
و اما تو.من چی دارم ک ب تو بگم؟شاید اگر روز اول زیبایی وجود داشته باشه خراب بشه با حرف نزدنم!شاید صرفا بتونم نگاهت کنم...
چقدر بچگانه است و از نظرم زیبا ک پشت همه ی آن حرف های فلسفی و طغیان ها یک"هر چی شما بگی"زیبا خطاب ب یک نه شاید زیبارو وجود دارد!
راستشو بگم؟
پی پی دارم الان
علی ای حال!فردا جامع داریم در حد دهم یا بیستم شدن هم شاید نخوندم ولی میخوام یک بشم فردا!چ سوالا آسون باشه چ سخت میخوام یک بشم..
تو دلم مونده و باید بگم.شنبه ی همین هفته ای ک گذشت دختری بسیار خوشگل اومد خونمون!یکی از دوستان مادرم معلوم نیست از کجا جمعه سر و کله اش بعد سی سال پیدا شد ب نام مهری خانم.و ایشون و دوتا دخترشون پاشدن اومدن خونه ی ما..و زهرا یکی از دختراشون بود و دقیقا هم سن من و بسیار زیبا!
و لعنت ب من
..اون دختر...هر کس با اون باشه ایمان دارم ب بهشت موعود رسیده
نه فقط قیافش.اندک حرفی هم ک زدیم...اما تو.تو لعنتی تو.تو تو و تو
شاید هم تو 
بعد 3سال هنوز پست عاشقانه
کمی معنادار است!گذر زمان فارغ از اینک خوب گذشته است یا بد دردناک است
دیروز رفتم افطاری راهنمایی حلی2 و بچه ها رو دیدم و مهمتر از بچه ها دیوارای مدرسه..کلاساش..خاطراتمون...و کلی حرف ک زدیم.کفشمو قرض دادم ب یکی از بچه ها تا فوتبال بازی کنه و اونم ب جاش دمپایی مدرسه ک پاش بود رو داد ب من
کلی حرف..کلی حرف!کلی چهره ک شاید صرفا آشنا بودند و حرف نزده بودیم شاید 3سال راهنمایی را و با برخی حتی 3سال دبیرستان را...و با این ها نیز حتی دوست بودیم آن روز 
و ب هنگام بعد افطار کردن ب آرمان اشارتی کردم(عاقلان را اشارتی کافیست!)و بیرون رفتیم و حول و حوش 9 تا نه و نیم 10 بیرون بودیم روی نیمکت های حیاط مدرسه و آسمان را دید میزدیم و باد بسیار خنک بود و اما دیوار پشتمان ک نکیه مان ب آن بود بسیار گرم!...
و آن لحظات زیبا بود...
و افسوس ک زمان میگذرد
پوریا:آرمان من باز راهنمایی میخوام
آرمان:واسه چیش؟یادت رفته تو راهنمایی گند میزدم بت مدام؟(من سوژه ی خنده و تیکه خور پایه بودم رسما تو راهنمایی و اصل تیکه ها هم از داوود و آرمان بود
دو نفری ک بعدا شدن دوستان صمیمیم)پوریا:حتی با اونا.برگردیم فقط...نه اینک مسیر رو بد اومده باشیم.و گور بابای ترس از مرگ و هر چی...فقط بیا برگردیم.مطمئنم اگه تو هم بخوای حتما میشه

شرط بستیم با آرمان سر جامع ها و اینک کی بهتر میشه رتبش.البته اون ریاضیه و من تجربی و ما تعدادمون نصف اونهاست و ب همین دلیل رتبه ی من در دو ضرب میشه تا بفهمیم کی بهتر شده.مبلغ بالایی شرط نبستیم البته.5تومن هر آزمون.کلا هم فکر کنم اولین شرط بندی عمرمه.در افزایش انگیزم کم موثر نبوده
آزمون مبنا رو اون 11 شده بود و من6 اما قرار شد اونو حساب نکنیم 
و اما تو.من چی دارم ک ب تو بگم؟شاید اگر روز اول زیبایی وجود داشته باشه خراب بشه با حرف نزدنم!شاید صرفا بتونم نگاهت کنم...
چقدر بچگانه است و از نظرم زیبا ک پشت همه ی آن حرف های فلسفی و طغیان ها یک"هر چی شما بگی"زیبا خطاب ب یک نه شاید زیبارو وجود دارد!

راستشو بگم؟
پی پی دارم الان
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 16:59 توسط پ
|
از برزخ این دو روز بی پندارم