زیست بر عقیده است یا نیاز(و شرایط)؟
دو رای وجود دارد
اولیا حرفشون اینه ک من انسانم...انسان صاحب فکر و اختیاره...فکر خواهم کرد...ب چیزی میرسم...و از آن ب بعد آن چیزی ک بدان رسیده ام میشود مسیر من...از آن پس من یک خط کش خواهم داشت برای اندازه گیری...من یک معیار خواهم داشت برای زندگی...و این معیارها کنار هم جمع خواهند شد و مرا ب کمال خواهند رساند...و این مجموعه معیارها میشوند عقیده ی من(زیاد توضیح داده نشد چون توضیح بدیهیات بوده و عقیده ی غالب همینست)
دومیا میگن من انسانم...من انسان ذهن دارم...ذهن انسان متشکل از خودآگاه و ناخودآگاه است...انسان هیچگاه ب طور کامل بر ناخودآگاه خود مسلط نخواهد شد...و این ناخودآگاه است ک فرمان ها را صادر میکند و فی الواقع خودآگاه من بازیچه ی آنست...حال این ناخودآگاه ب زندگی من شکل خواهد داد و...از سویی بیشتر این ناخودآگاه در کودکی و بر اثر چیزهایی ک اصلا در دست من نبوده است تببین شده است(چیزهایی مانند بودن یا نبود والدین کنار هم و یا فقر و ثروت و یا اختلافات فرهنگی و یا حتی گرایش در خانه ب رنگ آبی و همچنین عشقبازی والدین در مقابل دیدگاه فرزند و...)و من هیچ نقشی در آنها نداشته ام و حال همین هایی ک من نقشی درشان نداشته ام شده اند عوامل تعیین مسیر زندگی من!...از سویی من انسانم و انسان نیازهایی دارد...من احتیاج ب باسن یک زن دارم تا شاد باشم!...من احتیاج ب علف شاید نداشته باشم ولی یقینا نیاز ب غذای بشری دارم...نیاز ب اکسیژن دارم...نیاز ب محبوب بودن دارم...نیاز ب مورد تایید بودن دارم...باحال بودن...نیاز ب غرور دارم...و همه ی این نیازها...تمام حرف دومیا اینست ک این شرایط و نیازها هستند ک زیست را تعیین میکنند...انسان انسان است ولی مگر غیر از اینست ک خود انسان هم حیوان است؟!
همان گونه ک گفته شد عقیده ی غالب عقیده ی اولیاست...و معمولا عقاید مغلوب استدلالی دارند برای تلاش در راستای غالب شدن!
دومیا میگن درسته ک عقیده هست ولی مگر غیر از اینست ک عقیده داشتن نیز همانا یک نیاز است؟!...من انسان اگر خط کشی برای زندگی نداشته باشم ک کارم زار است...نه لزوما خط کشی ب من نفع برساند...صرفا داشتن خود خط کش نیازهایی چون آرامش را خواهد آورد
پس با این اوصاف دومیا میگن عقیده داشتن هم نیاز است...پس معیار اصلی همانست ک ما میگوییم...
من نمیدونم دقیقا اولیا در جواب ب دومیا برای حمله ی متقابل چی میگن...اما خودم وا۳ اینک توازن حفظ بشه(قبلا خودم رو اولی میدونستم اما الان حداقل توی این لحظه قضاوت آخرین چیزی است ک میخواهم انجام دهم)ی استدلال آوردم
مگر غیر از اینست ک ایمان ب گزاره ی"زندگی بر پایه ی نیاز است"خود عقیده ی یک انسان است؟...مگر غیر از اینست ک میان یک گزاره و یک انسان تنها پل همان"عقیده"است؟
بدین ترتیب هم اولیا خفه میشن و هم دومیا و پوریا شروع ب سخن گفتن میکند...
فعلا نمیخوام ب طور تفصیلی در مورد تز فلسفیم بگم...ولی قضیه اینه ک معتقدم هر چیزی در این دنیا از یک دور بینهایت!ساخته شده است...
نیاز و عقیده در یک دور قرار دارند...ب همین سادگی!
لازم ب ذکر است اولیا فلاسفه و دومیا روانشناس ها و روانپزشک ها(فرویدیون)هستند...
لازمه ی درک بهتر این پست(البته این پست خود لازمه ی درک بهتر پستی ک لازمه ی درک بهتر این پست هست هست!)پستی هست ک شاید بعدا نوشته شود با عنوان:منطق مصون از شرایط؟!...
اولیا حرفشون اینه ک من انسانم...انسان صاحب فکر و اختیاره...فکر خواهم کرد...ب چیزی میرسم...و از آن ب بعد آن چیزی ک بدان رسیده ام میشود مسیر من...از آن پس من یک خط کش خواهم داشت برای اندازه گیری...من یک معیار خواهم داشت برای زندگی...و این معیارها کنار هم جمع خواهند شد و مرا ب کمال خواهند رساند...و این مجموعه معیارها میشوند عقیده ی من(زیاد توضیح داده نشد چون توضیح بدیهیات بوده و عقیده ی غالب همینست)
دومیا میگن من انسانم...من انسان ذهن دارم...ذهن انسان متشکل از خودآگاه و ناخودآگاه است...انسان هیچگاه ب طور کامل بر ناخودآگاه خود مسلط نخواهد شد...و این ناخودآگاه است ک فرمان ها را صادر میکند و فی الواقع خودآگاه من بازیچه ی آنست...حال این ناخودآگاه ب زندگی من شکل خواهد داد و...از سویی بیشتر این ناخودآگاه در کودکی و بر اثر چیزهایی ک اصلا در دست من نبوده است تببین شده است(چیزهایی مانند بودن یا نبود والدین کنار هم و یا فقر و ثروت و یا اختلافات فرهنگی و یا حتی گرایش در خانه ب رنگ آبی و همچنین عشقبازی والدین در مقابل دیدگاه فرزند و...)و من هیچ نقشی در آنها نداشته ام و حال همین هایی ک من نقشی درشان نداشته ام شده اند عوامل تعیین مسیر زندگی من!...از سویی من انسانم و انسان نیازهایی دارد...من احتیاج ب باسن یک زن دارم تا شاد باشم!...من احتیاج ب علف شاید نداشته باشم ولی یقینا نیاز ب غذای بشری دارم...نیاز ب اکسیژن دارم...نیاز ب محبوب بودن دارم...نیاز ب مورد تایید بودن دارم...باحال بودن...نیاز ب غرور دارم...و همه ی این نیازها...تمام حرف دومیا اینست ک این شرایط و نیازها هستند ک زیست را تعیین میکنند...انسان انسان است ولی مگر غیر از اینست ک خود انسان هم حیوان است؟!
همان گونه ک گفته شد عقیده ی غالب عقیده ی اولیاست...و معمولا عقاید مغلوب استدلالی دارند برای تلاش در راستای غالب شدن!
دومیا میگن درسته ک عقیده هست ولی مگر غیر از اینست ک عقیده داشتن نیز همانا یک نیاز است؟!...من انسان اگر خط کشی برای زندگی نداشته باشم ک کارم زار است...نه لزوما خط کشی ب من نفع برساند...صرفا داشتن خود خط کش نیازهایی چون آرامش را خواهد آورد
پس با این اوصاف دومیا میگن عقیده داشتن هم نیاز است...پس معیار اصلی همانست ک ما میگوییم...
من نمیدونم دقیقا اولیا در جواب ب دومیا برای حمله ی متقابل چی میگن...اما خودم وا۳ اینک توازن حفظ بشه(قبلا خودم رو اولی میدونستم اما الان حداقل توی این لحظه قضاوت آخرین چیزی است ک میخواهم انجام دهم)ی استدلال آوردم
مگر غیر از اینست ک ایمان ب گزاره ی"زندگی بر پایه ی نیاز است"خود عقیده ی یک انسان است؟...مگر غیر از اینست ک میان یک گزاره و یک انسان تنها پل همان"عقیده"است؟
بدین ترتیب هم اولیا خفه میشن و هم دومیا و پوریا شروع ب سخن گفتن میکند...
فعلا نمیخوام ب طور تفصیلی در مورد تز فلسفیم بگم...ولی قضیه اینه ک معتقدم هر چیزی در این دنیا از یک دور بینهایت!ساخته شده است...
نیاز و عقیده در یک دور قرار دارند...ب همین سادگی!
لازم ب ذکر است اولیا فلاسفه و دومیا روانشناس ها و روانپزشک ها(فرویدیون)هستند...
لازمه ی درک بهتر این پست(البته این پست خود لازمه ی درک بهتر پستی ک لازمه ی درک بهتر این پست هست هست!)پستی هست ک شاید بعدا نوشته شود با عنوان:منطق مصون از شرایط؟!...
+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 13:41 توسط پ
|
از برزخ این دو روز بی پندارم