تکیه گاه
اصل قضیه چیست؟
من یک ذهن دارم...با ذهنم میفهمم این خوبه اون بده این واقعا هست اون یکی خرافست و...
اما...
حس میکنم از لحاظ روانشناختی انسان نیاز دارد ب تکیه گاه...چیزی برای توکل و تمسک(اصطلاح دینی استفاده میکنم چون حق مطلب رو در این مورد ادا میکنه ولی فکر کنم کلا جبهه ی من ب دین پوشیده نباشه)...
حال پس هر انسانی(هر چقدر بیشتر متفکر نیاز هم بیشتر)نیاز دارد ک گاه فلانی بگوید بله پوریا حرف تو درست است...نه لزوما با گفتن این حرف
صرفا با بودنش شاید...
یعنی چی؟...گفته بودم در"زندگی یک فیلسوف"ک فیلسوف چون تمام عمر حرفهایش تز هستند و نه اثبات...و حتی قابل اثبات هم نیست و هیچوقت نمیفهمه درست یا غلط بودنشان را...
و حال در این میان هر متفکری نیازی دارد...نیازی بسیار شدید
نیاز ب یک تکیه گاه...کسی ک بهت خط بده(نه لزوما اطاعت کامل)...
ب عبارتی انسان نیاز دارد ک بفهمد حال ک کامل نیست با موجود کامل در رابطه باشد...ب عبارتی من در موجود کامل(هر کس حرفی برایش دارد...برخی خدا...برخی چون نیچه ک معتقدند خدایشان را کشته اند ابر انسان...)
و تصور هم نشینی با موجود کامل...چیزیست ک انسان محتاجش است...و از دید من فلسفه ی هر دینی شاید همین باشد...
اسلام...بت پرستی و بسیاری آیین های دیگر...همه و همه در قسمتی از خود بر سعی در برآوردن این نیاز دارند...
چرا ک انسان آرامش میابد از ۳چیز...
۱-فهمیدن اینک کامل نیست!(تصور کمال بسیار دلهره آور است...بسیار زیاد)
۲-تصور هم نشینی با موجود کامل...
۳-(ناشی از دو)داشتن کمکی بسیار قوی در راه کمال...
حال از دید من...
این تکیه گاه(زین پس ریسمان مینامیمش!)...
این ریسمان...میتواند خدا باشد...میتواند خدا نباشد
در مورد اینک کی و برای کی خدا هست و برای کی نه...معتقدم بیشتر افرادی ک خدا را قبول دارند کاملا از سر ترس و مطیع بودن او را قبول دارند...یعنی اینجوری بهتون بگم ک بسیاری از افرادی ک خدا را میگویند هست در واقع قبولش ندارند و ایمانی ب وجودش ندارند...
تنها از سر ترس"رها شدن بدون پشتوانه در این دنیای بی سر و ته"میگویند خدا هست...دینی هست...و قیامتی!
پس بیشتر کسانی ک ب این میرسن ک خدا هست...مدتی بیشتر دوام نمیاورند و پس از آن تسلیم میشوند و میگویند حتما خدا هست(تا نیاز هایش برآورده شود...)
این خداپذیری رو من واقعا دوست ندارم...من دوست دارم جوری ک الان خودم خدا رو دارم...هم نشینی با خدا نه صرفا برای در سایه اش بودن...
افرادی ک خدا را قبول نداشته باشند و از ترس ب سمتش نروند...باید چیزی دیگر را ریسمان قرار دهند...
و اندک هستند انسان هایی ک کمال انسانی را ریسمان گذارند...چون زندگی بسیار سختی میاورد
و البته....شاید تکیه بر خود خدا خیلی واقعی نباشه چون سخته محدود بر نامحدود تکیه زند...شاید عشق:)...ب عنوان پل با او...
من یک ذهن دارم...با ذهنم میفهمم این خوبه اون بده این واقعا هست اون یکی خرافست و...
اما...
حس میکنم از لحاظ روانشناختی انسان نیاز دارد ب تکیه گاه...چیزی برای توکل و تمسک(اصطلاح دینی استفاده میکنم چون حق مطلب رو در این مورد ادا میکنه ولی فکر کنم کلا جبهه ی من ب دین پوشیده نباشه)...
حال پس هر انسانی(هر چقدر بیشتر متفکر نیاز هم بیشتر)نیاز دارد ک گاه فلانی بگوید بله پوریا حرف تو درست است...نه لزوما با گفتن این حرف
صرفا با بودنش شاید...
یعنی چی؟...گفته بودم در"زندگی یک فیلسوف"ک فیلسوف چون تمام عمر حرفهایش تز هستند و نه اثبات...و حتی قابل اثبات هم نیست و هیچوقت نمیفهمه درست یا غلط بودنشان را...
و حال در این میان هر متفکری نیازی دارد...نیازی بسیار شدید
نیاز ب یک تکیه گاه...کسی ک بهت خط بده(نه لزوما اطاعت کامل)...
ب عبارتی انسان نیاز دارد ک بفهمد حال ک کامل نیست با موجود کامل در رابطه باشد...ب عبارتی من در موجود کامل(هر کس حرفی برایش دارد...برخی خدا...برخی چون نیچه ک معتقدند خدایشان را کشته اند ابر انسان...)
و تصور هم نشینی با موجود کامل...چیزیست ک انسان محتاجش است...و از دید من فلسفه ی هر دینی شاید همین باشد...
اسلام...بت پرستی و بسیاری آیین های دیگر...همه و همه در قسمتی از خود بر سعی در برآوردن این نیاز دارند...
چرا ک انسان آرامش میابد از ۳چیز...
۱-فهمیدن اینک کامل نیست!(تصور کمال بسیار دلهره آور است...بسیار زیاد)
۲-تصور هم نشینی با موجود کامل...
۳-(ناشی از دو)داشتن کمکی بسیار قوی در راه کمال...
حال از دید من...
این تکیه گاه(زین پس ریسمان مینامیمش!)...
این ریسمان...میتواند خدا باشد...میتواند خدا نباشد
در مورد اینک کی و برای کی خدا هست و برای کی نه...معتقدم بیشتر افرادی ک خدا را قبول دارند کاملا از سر ترس و مطیع بودن او را قبول دارند...یعنی اینجوری بهتون بگم ک بسیاری از افرادی ک خدا را میگویند هست در واقع قبولش ندارند و ایمانی ب وجودش ندارند...
تنها از سر ترس"رها شدن بدون پشتوانه در این دنیای بی سر و ته"میگویند خدا هست...دینی هست...و قیامتی!
پس بیشتر کسانی ک ب این میرسن ک خدا هست...مدتی بیشتر دوام نمیاورند و پس از آن تسلیم میشوند و میگویند حتما خدا هست(تا نیاز هایش برآورده شود...)
این خداپذیری رو من واقعا دوست ندارم...من دوست دارم جوری ک الان خودم خدا رو دارم...هم نشینی با خدا نه صرفا برای در سایه اش بودن...
افرادی ک خدا را قبول نداشته باشند و از ترس ب سمتش نروند...باید چیزی دیگر را ریسمان قرار دهند...
و اندک هستند انسان هایی ک کمال انسانی را ریسمان گذارند...چون زندگی بسیار سختی میاورد
و البته....شاید تکیه بر خود خدا خیلی واقعی نباشه چون سخته محدود بر نامحدود تکیه زند...شاید عشق:)...ب عنوان پل با او...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۱ ساعت 21:1 توسط پ
|
از برزخ این دو روز بی پندارم