ساعت حول و حوش ۳ بود...همینجوری هم دیرم شده بود...خیر سرم برنامه ریزی کرده بودم ۲ خونه باشم و اندکی اگر خدا بخواهد درسی بخوانم و کتابی تورق!
اما...
من بودم و استاد و شاگردی دیگر از ایشان!...دختری دندان پزشک و دانشجویی موفق با کلی انگیزه برای زندگی گویا:)
استاد ب من گفت دیگه شما میخوای برو...از همین جا باید بری دیگه پوریا نه؟
اما من ماندم...کار داشتم!
آن شاگرد از ما جدا شد...
من ماندم و استاد...تو این فکر بودم چجوری بحث رو باز کنم...
خیلی بی پروا شروع کردم...گفتم استاد اون مسئله ای ک در مورد عشق قبلا هم باتون در میون...
و گفتم!
راهکار استاد ب بی قراری مانع پیشرفت من...
عشق باید موجبات عشق فراهم آورد...
راهکار من اینه ک تخیل و نه توهم!...تفکراتی از عشق را راه بده ک خودشان میایند!...آنهایی ک ناگزیرند...آنها بی قراری های شیرین عشقند...اما اینک فعالیتی نکنی...در این صورت توهم است نه تخیل عشق!
پذیرفتم حرف استاد را...

و راهکار استاد...
ورزش سنگین...بودن در گروه های دوستی...مطالعه

از امروز باید سعی کنم عوض بشم:)
گفتم استاد زندگی من آن دختر است...همه چیزم نوستالوژی اوست...گفت اشتباه میکنی...نوستالوژی اصلا مال سن تو نیست...میتونی اگر بخوای:)...اون چیزایی ک اون حال و هوا رو برات ایجاد میکنه کم کن

و من الان مطمئنم میتونم اگر بخوام:)...
اما قضیه اینه ک دل کندن از این آهنگای زیادی قشنگ خیلی سخته:|
ولی هر پروژه ای شروعی بباید...


نتیجه:عشق وقتی عشق است ک خود بیاید نه اینک تو احضارش کنی!...وقتی ک خودت خودآگاه تداعی های زیبا داشته باشی و نه گوشیدن آهنگ و غم صرف ک چیزی فارغ از عشقی است ک فارغ از غم و شادی است!