پویا+یک"ر"=پوریا
زندگی عالی ای نداشتم...حالا نمیگم افتضاح نبود...اما بالاخره زندگی داشتیم...
پویایی بودیم ک یک ر زندگیم را ب هم ریخت...من را کرد پوریا...یک ر ابزار خدا برای پوریا شدنم بود...
چندین بار از مادرم پرسیدم چرا اسمم رو پوریا گذاشتین...
دلیلش اینه ک زمانی ک من داشتم ب دنیا میومدم همه ب مادرم گفتن ک لقب حضرت علی(ع)بوده پوریا...
من بارها ازش پرسیدم آیا اعراب پ دارند؟...و هر بار خنده ی مادرم و گفتن اینک خب بالاخره ب پریسا(اسم خواهرم)میاد...
باید ۱۰ دقیقه ب ۴ انقلاب باشم ک با استادم از اونجا بریم کلاس...و الان ساعت ۱۰دقیقه ب ۳ هست...عملا نباید میومدم خونه و از اینجا برم...حماقته
ولی وسوسه ی یک بار دیگر دیدن تصویرت:|
تاریخ فلسفه ی غرب...۴۵تومان...امروز کتابو در آوردم بخونم...دوستام دیدن گفتن تست؟:| :))...گفتم نه و کلی گفتم براشون ک چقدر سوختم ک ۴۵ تومن آب خورده واسم و اینا...
ی تیکه ای از حرفامون رو میذارم براتون...ی مکالمه ی خیلی ساده و کوتاه
ح:احمقو میبینی؟...الاغ رفته پولو ب فنا داده...آخه این چیه؟
ب:پدرخوب من اگه ۴۵ تومن داشتم میرفتم استودیو ی آهنگ ضبط میکردم...
ح:باو من ۴۵ تومن داشتم میرفتم یکی رو گیر میاوردم و...
میدونی....وقتی راهت خیلی فرق کنه...منظورم دقیقا خیلی هست...بعضی وقتا ب خودت شک میکنی...شاید بشه گفت همیشه
و قضیه اینه ک بده بین متفاوت ها متفاوت باشی:|...راسل را خواندم...گویا عشق را یگانه نمیداند...امید داشتم مردی ک با صراحت و دقت تمام از پذیرش خدا اجتناب کرد اندکی عشق را بهتر بفهمد...راسل ۴بار ازدواج کرد...و این دال بر حماقت این نابغه نیست...
اما گوته...
رنج های ورتر جوان...
قسمتی از مقدمه ی کتاب تاریخ فلسفه ی غرب راسل
"
و از طرف دیگر الهیات این عقیده ی جزمی را ب ما تحمیل می کند ک دانش ما ناظر اموری است ک از آن امور در حقیقت جز بی دانشی چیزی نداریم.و بدین ترتیب الهیات نسبت ب کائنات نوعی گستاخی میورزد.البته بی یقینی همراه با بیم و امید قوی دردناک است.ولی اگر بخواهیم بی کمک افسانه های تسلی بخش شاه پریان زندگی کنیم باید تاب و توان این درد را داشته باشیم
"
پویایی بودیم ک یک ر زندگیم را ب هم ریخت...من را کرد پوریا...یک ر ابزار خدا برای پوریا شدنم بود...
چندین بار از مادرم پرسیدم چرا اسمم رو پوریا گذاشتین...
دلیلش اینه ک زمانی ک من داشتم ب دنیا میومدم همه ب مادرم گفتن ک لقب حضرت علی(ع)بوده پوریا...
من بارها ازش پرسیدم آیا اعراب پ دارند؟...و هر بار خنده ی مادرم و گفتن اینک خب بالاخره ب پریسا(اسم خواهرم)میاد...
باید ۱۰ دقیقه ب ۴ انقلاب باشم ک با استادم از اونجا بریم کلاس...و الان ساعت ۱۰دقیقه ب ۳ هست...عملا نباید میومدم خونه و از اینجا برم...حماقته
ولی وسوسه ی یک بار دیگر دیدن تصویرت:|
تاریخ فلسفه ی غرب...۴۵تومان...امروز کتابو در آوردم بخونم...دوستام دیدن گفتن تست؟:| :))...گفتم نه و کلی گفتم براشون ک چقدر سوختم ک ۴۵ تومن آب خورده واسم و اینا...
ی تیکه ای از حرفامون رو میذارم براتون...ی مکالمه ی خیلی ساده و کوتاه
ح:احمقو میبینی؟...الاغ رفته پولو ب فنا داده...آخه این چیه؟
ب:پدرخوب من اگه ۴۵ تومن داشتم میرفتم استودیو ی آهنگ ضبط میکردم...
ح:باو من ۴۵ تومن داشتم میرفتم یکی رو گیر میاوردم و...
میدونی....وقتی راهت خیلی فرق کنه...منظورم دقیقا خیلی هست...بعضی وقتا ب خودت شک میکنی...شاید بشه گفت همیشه
و قضیه اینه ک بده بین متفاوت ها متفاوت باشی:|...راسل را خواندم...گویا عشق را یگانه نمیداند...امید داشتم مردی ک با صراحت و دقت تمام از پذیرش خدا اجتناب کرد اندکی عشق را بهتر بفهمد...راسل ۴بار ازدواج کرد...و این دال بر حماقت این نابغه نیست...
اما گوته...
رنج های ورتر جوان...
قسمتی از مقدمه ی کتاب تاریخ فلسفه ی غرب راسل
"
و از طرف دیگر الهیات این عقیده ی جزمی را ب ما تحمیل می کند ک دانش ما ناظر اموری است ک از آن امور در حقیقت جز بی دانشی چیزی نداریم.و بدین ترتیب الهیات نسبت ب کائنات نوعی گستاخی میورزد.البته بی یقینی همراه با بیم و امید قوی دردناک است.ولی اگر بخواهیم بی کمک افسانه های تسلی بخش شاه پریان زندگی کنیم باید تاب و توان این درد را داشته باشیم
"
حرف راسل کاملا درسته...مدت هاست قبل از افتخارم ب نابغه بودنم و استفاده از نبوغم ب شکاک بودنم افتخار میکنم...اولین لقبی ک ب خودم دادم هنجار شکن بود
اما...راسل جان من هر روز در شک میمیرم و دوباره زنده میشم...سخته...شاید بیشتر از اونک فکر میکردی رفیق
پ.ن:هر روز ب تو شک میکنم...عکست را میبینم و ب دنیا فخر میفروشم بابت داشتن دختری ک زیبا نیست اما میتوان در آغوشش مرد...و ب دنیا میخندم چون ناتوان تر از آنست ک بتواند فکرت را از من بگیرد
اندکی امیدوارتر...
نتیجه ها:خدای پس از کفر برای ایمان خوب است و نه زندگی!
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 15:2 توسط پ
|
از برزخ این دو روز بی پندارم