باد خنک...
تو از کشتن تردیدها حرف میزنی...هر روز عاشقت میشوم دوباره با همین تردید ها!...
هر روز میمیرد پوریا و زنده میشود اما تو نمیمیری حتی برای پوریای مرده :|...یافتم!...جهنم یعنی من بمیرم هم تو با منی...
پارادوکس بسیار زیبایی در عشق هست...بسیار زیبا...میدانم هیچ گاه این پارادوکس برایم حل نمیشود ک اگر میشد عشق نبود سوژه ی ما!
فرض کنیم شب آخر است...دقیقا شب آخر...و ب ما نیز بصیرتی داده شده بودک فارغ از فلسفه و منطق و تز و اثبات و همه ی این چرت و پرت ها میدانستیم ک دیگر فردا نمیتوانیم با هم باشیم.فرداها در واقع!...و امشب شب آخر است...
حال...
آیا من باید خوشحال باشم یا ناراحت؟...اگر امشب شب آخر دنیایم باشد...اگر فردا بمیرم باید خوشحال باشم عملا...تصویری ک الان در ذهنم است تایتانیک است ک دارد غرق میشود و پیرمرد و پیرزنی در حال غرق شدن هستند(بر روی تخت خوابی هستند و در آغوش هم عشق بازی میکنند در حالی ک آب دارد ب سطح تخت میرسد)...
اما فردا من نمیمیرم...فردا زندگی ادامه دارد...
از یک سو این یعنی فاجعه!...خود فاجعه...فردایی بدون تو
از یک سو این یعنی سعادت...نه فقط خاطر وصال...ب خاطر"حال"...حال در آغوش منی...مهم نیست فردا...حتی من ایمان دارم زمان نمیگذرد
و جالبه!...این پارادوکس بیش از دو طرف دارد!..ب عبارتی معمولا پارادوکس یعنی جایی ک هم"هست"صادق است و هم"نهست(نیست)"...اینجا علاوه بر این ها ما بازیگر سومی هم داریم...نمیدونم دقیقا اسمش چیه...اما قشنگ حس میکنم نه هست نه نهست...اصلا انگار از جنس اینها نهست!...اسمش را میگذارم پوچی!
از یک سو این یعنی پوچی!...تو اکنون او را میبینی...بدنش را!...اندامش را...زیبایی ها و نه زیبایی هایش را...از یک سو چشم هایش دارند داد میزنند من نیستم(فکر کنم سرانجام ایده ی بوف کور رو لمس کردم...چشم هایش...وحشت...پوچی)
و زاده ی چهارم قضیه تنهاییست...تو پوچی و در دنیایت او هم راه ندارد...
عجب!...یک پارادوکس چهارسویه...
-------
چیز جالبی رو کشف کردم...!
خود پوچی مهم نیست...پوچ بودن نسبت ب پوچیته ک مهمه!...
تو اگر پوچ باشی شاید ناراحت یا شاد باشی از پوچیت و در آن صورت سرانجام چیزی پیدا شده ک نسبت ب آن پوچ نیستی...
اما اگر نسبت ب پوچیت هم پوچ باشی سعادت اخروی یعنی پوچی شد نصیبت
هر روز میمیرد پوریا و زنده میشود اما تو نمیمیری حتی برای پوریای مرده :|...یافتم!...جهنم یعنی من بمیرم هم تو با منی...
پارادوکس بسیار زیبایی در عشق هست...بسیار زیبا...میدانم هیچ گاه این پارادوکس برایم حل نمیشود ک اگر میشد عشق نبود سوژه ی ما!
فرض کنیم شب آخر است...دقیقا شب آخر...و ب ما نیز بصیرتی داده شده بودک فارغ از فلسفه و منطق و تز و اثبات و همه ی این چرت و پرت ها میدانستیم ک دیگر فردا نمیتوانیم با هم باشیم.فرداها در واقع!...و امشب شب آخر است...
حال...
آیا من باید خوشحال باشم یا ناراحت؟...اگر امشب شب آخر دنیایم باشد...اگر فردا بمیرم باید خوشحال باشم عملا...تصویری ک الان در ذهنم است تایتانیک است ک دارد غرق میشود و پیرمرد و پیرزنی در حال غرق شدن هستند(بر روی تخت خوابی هستند و در آغوش هم عشق بازی میکنند در حالی ک آب دارد ب سطح تخت میرسد)...
اما فردا من نمیمیرم...فردا زندگی ادامه دارد...
از یک سو این یعنی فاجعه!...خود فاجعه...فردایی بدون تو
از یک سو این یعنی سعادت...نه فقط خاطر وصال...ب خاطر"حال"...حال در آغوش منی...مهم نیست فردا...حتی من ایمان دارم زمان نمیگذرد
و جالبه!...این پارادوکس بیش از دو طرف دارد!..ب عبارتی معمولا پارادوکس یعنی جایی ک هم"هست"صادق است و هم"نهست(نیست)"...اینجا علاوه بر این ها ما بازیگر سومی هم داریم...نمیدونم دقیقا اسمش چیه...اما قشنگ حس میکنم نه هست نه نهست...اصلا انگار از جنس اینها نهست!...اسمش را میگذارم پوچی!
از یک سو این یعنی پوچی!...تو اکنون او را میبینی...بدنش را!...اندامش را...زیبایی ها و نه زیبایی هایش را...از یک سو چشم هایش دارند داد میزنند من نیستم(فکر کنم سرانجام ایده ی بوف کور رو لمس کردم...چشم هایش...وحشت...پوچی)
و زاده ی چهارم قضیه تنهاییست...تو پوچی و در دنیایت او هم راه ندارد...
عجب!...یک پارادوکس چهارسویه...
-------
چیز جالبی رو کشف کردم...!
خود پوچی مهم نیست...پوچ بودن نسبت ب پوچیته ک مهمه!...
تو اگر پوچ باشی شاید ناراحت یا شاد باشی از پوچیت و در آن صورت سرانجام چیزی پیدا شده ک نسبت ب آن پوچ نیستی...
اما اگر نسبت ب پوچیت هم پوچ باشی سعادت اخروی یعنی پوچی شد نصیبت
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 0:33 توسط پ
|
از برزخ این دو روز بی پندارم