اما فقط     ادامه بده     این روزهای   هولنــــــــــــاک   را
بی نمک    بدون دگمه      لبریــــــــــــز
-----------
ما تنها در این دنیا رها شده ایم...
تنهای تنها...
اگر خدایی هم باشد آیا رهنمای من است؟(برایم از دین نگویید)...
من هستم و من...من و ذهنم...من و حسم...من و قلب لعنتیم...من و هر آنچه از من است
و این من ها ک کنار هم جمع میشوند باید چیزی را تبیین کنند ک بتوان با آن فهمید!...چیزی ک بتوان خط کش قرارش داد...
بله...ما بدون خط کش ها باید خط کش دار شویم!...ما باید نظریاتی تبیین کنیم...
و چقدر خوب سارتر اصرار داره روی"آزادی    مسئولیت    تنهایی    اضطراب"
واقعا همینه....انسان بسیار آزادست برای هر کارش...و بسیار مسئولست :|...و بسیار تنهاست...و آن مسئولیت بسیار اضطراب برایش دارد...
حال ما تنهاها باید تنهایی زندگی کنیم...مسلما انسان تنها زاده میشود و تنها نیز از این دنیا میرود
پس هیچ تکیه گاهی...هیچ معیاری...ماییم و خودمان
ما تز میدهیم...فردا بدان شک میکنیم و عوض میشود/نمیشود...و ب راهمان ادامه میدهیم...البته برخی از ما هم ب توهم ایمان میرسند و دست میکشند...اما ما فلاسفه میرویم و میرویم...
اما...
گفتم...
زندگی فیلسوف بسیار دردناک است...نجار در پایان عمرش میفهمد خوب زیسته یا نه...معلم هم...و پزشک...برای اینک بفهمند موفق بوده اند یا نه خطر کشی دارند...مثلا پزشک میگه خب اگه بیماری خاصی رو تونسته باشم درمان کنم عمر پزشکیم مفید بوده...
اما فیلسوف...
حتی منطقدان در نهایت میداند ک لااقل تمام حرف هایش بر پایه ای ب نام منطق بوده...
اما فیلسوف...گویا او خرد میشود...او هیچ معیاری ندارد ک درست زیسته و یا نه...
هیچگاه خدا ب او نخواهد گفت ک تو خوب زیستی و حقیقت را یافتی...هیچگاه
و فیلسوف نمیداند راهش درست است یا نه...

اما تکیه گاه...
آیا عشق تکیه گاه است؟...عشق راه حلی است ک اگر نخواهی راه حل باشد همه ی مشکلاتت را حل میکند...
اما عشق راه حل فهمیدن نیست...گرچه شاید فهمیدن عشق یعنی فهمیدن همه چیز...اما راه های دیگری هم برای فهمیدن هست و عشق چندان کمکی در آن ها نمیکند...
بینهایت...راه حل بینهایت است...اینک با کسی غیر از معشوق ب لمس بینهایت بروی...بینهایت را لمس کنی و بفهمی چقدر دست نایافتنی اما چقدر زیباست...
و خدا را ببینی!...البته برای من نامش میشود خدا...توی ریاضی دان نامش بگذار بینهایت!...توی شیمی دان بگو ماده ی اولیه با چگالی بینهایت!...توی فیزیکدان بگو بیگ بنگ...
نمیدانم...من شما نیستم ک بدانم نامش چی میدهید...من پوریا هستم و از پوریا بودنم راضی!
بینهایت...خدا
اما او خدا نیست...او جلوه ای از خداست...آن تکیه گاه...آن حبل الهی!...آن ریسمان
و آن را نمیتوان وصف کرد...فقط میتوان گفت اگر از حبل کمک بخواهی یک بار دفعات بعدی گویا کمک نخواهی هم کمکت خواهد کرد...
و نمیتوان از او گذشت :)

نالیدن ما از گناه بی اراده نبود...گناهی با اراده ی خودمان ما را ب زمین آورد...بله...تک تک ما در عمرمان درخت ممنوعه را خورده ایم و ب شناخت نیک و بد رسیده ایم...
-----------
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــیستی     و     اتفاق های بد     ساده می افتند
نـــــــــــــــــــــــیستی    و ترس های کوچک     بزرگ میشوند
و مهم نیست چند شنبه است      و مهم نیست ساعت چند است
چ احمقانه زنده ام      چ وحشیانه نیستی
چ احمقانه زنده ام      چ وحشیانه نیستی
چ عاشقانه بود عمر من     چ زخم روزمره ای