با من ب من بخند و خوش باش

امروز از دریچه ی دوربین عکاس

عکس اول:پسری در میان بسیاری پسرها دارد امتحان میدهد...در عکس نمیتواند این را بگوید اما واقعا با خود میگوید خدایا شکرت!...از طرفی هم خسته است البته...ولی شکر خدا هم دارد میکند!...البته این ها همه را فهمیدن بسیار سخت است چرا ک روی پسرک ب برگه ی سوالاتش است و نه دریچه ی ما...در هر حال...پسر شکر میکند خدا را چرا ک وقتی شروع کرد امتحان را نکته ای بسیار عحیب یادش آمد...نکته ای ک دوربین آن را نفهمید اما دریچه آن را دید!...
پسر با خودش گفت"باورم نمیشه...سوالی ک همین الان من دارم روش میفکرم رو تو هم همین الان داری میفکری...تو هم داری گزینه 2 میدی...وای...این عالیه...اصلا مهم نیست 3 یا 4 میشه....مهم اینه ک گزینه ی خودم را بزنم و ب سوالی ک مرا ب تو پیوند داده بوسه بفرستم!"...
لنز دوربین نزدیک است بسوزد...

عکس دوم:پسرک امتحانش را داده است...تمام شده است...و حال عمق فاجعه را فهمیده و چهره اش صرفا تعجب را بروز میدهد...پسرک از 210 سوال شاید 40 یا حتی بیشتر را نزده است!...و در میان آنهایی ک زده هم میداند بسیاری غلط است...
حالت صورت پسرک دقیقا نشان میدهد دقایقی قبل وقتی امتحان تمام شده بود ب عادت همیشه اش تکه را پرانده:من واقعا نقاط ضعفم را شناختم
و شرایط و جو آنقدر سنگین بود ک در آن سکوت این تیکه ی پسرک جو را شکست و خندیدند بسیاری...خنده ای عصبی...بله از قیافه هاشان در عکس معلوم است ک خندیده اند

عکس سوم:قبل از امتحان!...پسرک در دستش کتاب زمین شناسی است...کنارش دوستی است ک دارد گویا برایش توضیح میدهد...ب گمانم در نیم ساعت برای پسرک زمین شناسی را توضیح داد

عکس چهارم:صبح امتحان در خانه...قیافه اش داد میزند ک ساعت 3:30 پاشده و حمام رفته...البته فقط قیافه اش این را داد نمیزند...حوله ی ولو شده بر تخت هم همین را میگوید...3:30 بلند شد از خواب و 4 از حمام بیرون آمد(گویا هیچگاه حمام نرفته...صرفا پس از نیم ساعت از حمام بیرون آمده است)از 4 تا 5 در سمپادیا بود و شرحش در پست قبلیش هست(آخر در عکس یک نیمچه رخی از مانیتور هم هست ک در آن پسرک دارد در حرف بزن مینویسد)...5 تا 7 خوابیده...

عکس پنجم:پسرک تنهاست...همه با دسته ها میروند و پسرک تنهاست

عکس ششم:پسرک با قراری ک گذاشت با دو تا از دوستانش در مترو آن ها را دید...یادش آمد سیاوش چقدر جالب است و ممرضا چقدر دوست داشتنی و مهمتر از آن یادش آمد دوران شیرین همین چند ماه پیش...وقتی با همین ها کوه میرفته و دنیا قشنگ بود

عکس هفتم:آنها در فرزانگان دو هستند....مسائل بی اهمیتی هستند در چهره اش مانند اینک دیر رسیده و صرفا ب اختتامیه رسیده و...
اما مسائل مهمتر...دو نفر خاص را دیده...آنها هم در عکس هستند و چهره ی پسر در حال دید زدنشان...
یکیشان اگر اشتباه نکند دریچه کسی است ک تا مدتی قبل...مدتی نه چندان دور...از بهترین دوست های صاحب عکس بوده و همدم غم هایش شاید!...
و دیگری دوست تو(نقل قول از ذهن عکس)...دوست صمیمیت...همانی ک در عکسی دیگر یادمان است تو و عکس و این ک الان میگوییم در پارکی بوده اید...
پسرک گویا در چشم هایش است ک تا دومی یعنی دوست تو را دیده سریعا همه ی دخترهای جمع را گشته است تا تو را بیابد...یکی بسیار شبیه تو را یافت...یکی هم کمتر با شباهت ب تو...اما تو در عکس نیستی

عکس هشتم:بسیار دارد میخنداند سیاوش و ممرضا را و میخندد...معلوم است شاد هستند

عکس نهم:قبل از رسیدن ب رستوران برای خوردن چیزی با دو نفر همراهش...از اف2 خارج شده است و در خیابان طویل ولیعصر گام بر میدارند...آن سمت خیابان هر دوی آن دو نفر خاص هستند گویا...در واقع 3 نفر هستند..اما در عکس سومی کسی غیر از توست

عکس دهم:دارد مینویسد باز هم پسرک....مانند همیشه...و آهنگ گوش میکند(گوش های پسر میلرزد و...)الان هم پدرش تلویزیون را میبنید و فوتبال تیم محبوب عکس


چقدر خوب است عکس بودن