چرا تو؟چرا او؟
چرا ب معشوق میگم تو؟...دلیلش رو خیلی دوست دارم
زندگی من خطاب ب اوست...تمام حرف های من خطاب ب اوست...او را حاضر میدانم همیشه...حاضر یکتا!...یگانه معشوق...یگانه حاضر...و برایش حرف میزنم...
و عالی هستی تو :*
چرا ب بهترین موجود دنیا میگم او؟...چون او نباشد هم هست...او همان حاضریست ک غایب باشد هم هست...او همیشه در آغوشم هست و همیشه دارم میبوسمش و در دهانم میگذارمشان!...او مال من است...همیشه آغوشمان و لبخندمان :)...او را از آغوشم ب آغوش معشوق میبرم اما ب طرزی ک درک نمیکنم هنوز آغوش من هست و دارم نوازشش میکنم و برایش آهنگ میخوانم :)
او عالیست...فوق العاده :)
و یادم هست زمانی ک او گفت"پوریا اون دوستم گفت دوست داره بغلت کنه ولی تو فقط حق داری من و ..... رو بغل کنی"
:)
عزیزم...با تو هستم...عاشقتم و من برای عشق ساخته شده ام :)منتظر آغوشت میمانم...هر روز آغوشم برایت میگشایم...
تو هم همین ها هستی :)منتها فرقمان اینست ک شاید از سر غرور و شاید هم چیزی دیگر تو این ها را در دفتری نزد خودت مینویسی اما من اینان را جار میزنم چرا ک افتخارم است...
و البته معتقدم زکات عشق فهماندن عشق است :)..حتی اگر همه بگویند عشق چیز دیگریست
اوی من :)...مال هم هستیم و مال هم نه...هر دو مال عشق هستیم...و بینهایت هم را دوست داریم ب سبب عشق :)...هردومان عشق را تجربه کردیم...نه در هم اما تجربه کردیم...
و بسیار کمند عاشق هایی ک هم را این گونه دوست بدارند و در آغوش بفشارند و بگویند این گرمترین آغوشی بود ک داشتم :)...شاید تنها آغوش از میان آن بینهایت آغوش ها :*
توی من...شاد باش :*
اوی من...توی من باش :*
پوریا...امیدوار باش :)
زندگی من خطاب ب اوست...تمام حرف های من خطاب ب اوست...او را حاضر میدانم همیشه...حاضر یکتا!...یگانه معشوق...یگانه حاضر...و برایش حرف میزنم...
و عالی هستی تو :*
چرا ب بهترین موجود دنیا میگم او؟...چون او نباشد هم هست...او همان حاضریست ک غایب باشد هم هست...او همیشه در آغوشم هست و همیشه دارم میبوسمش و در دهانم میگذارمشان!...او مال من است...همیشه آغوشمان و لبخندمان :)...او را از آغوشم ب آغوش معشوق میبرم اما ب طرزی ک درک نمیکنم هنوز آغوش من هست و دارم نوازشش میکنم و برایش آهنگ میخوانم :)
او عالیست...فوق العاده :)
و یادم هست زمانی ک او گفت"پوریا اون دوستم گفت دوست داره بغلت کنه ولی تو فقط حق داری من و ..... رو بغل کنی"
:)
عزیزم...با تو هستم...عاشقتم و من برای عشق ساخته شده ام :)منتظر آغوشت میمانم...هر روز آغوشم برایت میگشایم...
تو هم همین ها هستی :)منتها فرقمان اینست ک شاید از سر غرور و شاید هم چیزی دیگر تو این ها را در دفتری نزد خودت مینویسی اما من اینان را جار میزنم چرا ک افتخارم است...
و البته معتقدم زکات عشق فهماندن عشق است :)..حتی اگر همه بگویند عشق چیز دیگریست
اوی من :)...مال هم هستیم و مال هم نه...هر دو مال عشق هستیم...و بینهایت هم را دوست داریم ب سبب عشق :)...هردومان عشق را تجربه کردیم...نه در هم اما تجربه کردیم...
و بسیار کمند عاشق هایی ک هم را این گونه دوست بدارند و در آغوش بفشارند و بگویند این گرمترین آغوشی بود ک داشتم :)...شاید تنها آغوش از میان آن بینهایت آغوش ها :*
توی من...شاد باش :*
اوی من...توی من باش :*
پوریا...امیدوار باش :)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 15:11 توسط پ
|
از برزخ این دو روز بی پندارم