آه منم انتها    تو این سفر بی انتها  
مینویسم باشه اسم ما و حس ما   وقتی بمیره جسم ما
آه منم انتها    تو این سفر بی انتها
مینویسم از این حس ما طلسم ما   دنیا نبینه مثل ما

و همزمان با آشنا شدن با جنسیت و هویت من وارد دنیای شطرنج شدم...۴سالم بود پدرم حرکات شطرنج و بخشی از قوانین آن را یادم داد(ک بعدها فهمیدم بخشی از قوانین را ناقص و بخشی دیگر را هم خرافه گفته است!)...حرکت اسب ب صورت ال در عرض شدیدا مرا مجذوب کرده بود!...همیشه دلیل پیروزیم بر پدرم همین حرکت خاص از اسب بود...این بود ک من تا مدت ها شک داشتم میان قویتر بودن اسب یا وزیر!...و بعد ها میان قویتر بودن رخ یا وزیر!...آخه ب نظرم رخ صراط مستقیم و صداقته!!...فقط ی کار میکنه اونم حرکاتی کاملا منظم در عرض و طول صفحه!...
ب معنای کلمه شطرنج را دوست داشتم...یادمه ی کتاب از گاری کاسپاروف(نویسنده گری را گاری نوشته بود!)گرفته بودم اون اوایل ک این فقط حرکات شروعین شروع بازی ها را نوشته بود!...وای...فکر کن...قشنگ انگار شاگرد گری کاسپاروف بودم وقتی میخوندمش!...عالی
صفحه ی شطرنج تا مدت ها دلیل زندگیم بود...
و سرنوشت...
بگذریم...سوم دبستان شروع کردم شطرنج رو ب صورت فان بازی کردن...دیدم دارم فان فان بقیه رو میبرم!:))...کلا تو دبستان ما شطرنج و ی قل دو قل و کارت بازی(نه پاسور!...این کارت های بازیکنای فوتبال ک مثلا میگفتی قد یا وزن یا تیم:)) )رایج بود...و البته بازی های قایم موشک و دزد و پلیس و استوپ هوایی مسلما رایجتر به اقتضای سن ما!
توی دزد و پلیس من خیلی خوب بودم!...خیلی خیلی خوب...وقتی پلیس بودم ب دلیل هیکل گندم عین سگ دزدا رو میبردم زندان:))یادش ب خیر چقدر جاده خدا میکشیدیم وا۳ هم!!...بعد ی قل دو قل رو هم دوست داشتم و توش عالی نبودم ولی بدک هم نبودم...توی کارت بازی هم ک خوب بودم چون فوتبال رو دوست داشتم کلا و هوادار بودم و اطلاعات اینا داشتم...
ولی شطرنج...نفر اول مدرسه بودم و هی میبردم...حالا ک فکر میکنم میبینم اگه اون موقع برخلاف الان تو فاز قمار اینا بودم الان نیازی نبود درس بخونم:-" :))...
یکی بود هم اسم من بود و تنها رقیبم تو شطرنج:))...پوریا علیخانی ک اونم مدام میزدم جر میدادم!...البته تو درس هم رقیب بود ایشون!...ولی خب ما قبولیدیم حلی از دبستان سروش و هادی خان شیرانی و بقیه ریدن!...
حالا بگذریم...خلاصه شطرنج بازی میکردم...
ی جایی بود ب اسم مدرسه شطرنج نوین...یادمه چهارم دبستان رفتم کلاساشون رو ی دوره و بعد بیخیال شدم:))...
ی بار هفتگی بود...هفتگی نامیست ک در این دیار ب مسابقات آخر هفته میگذارند!...
دو تا دختر بودن ک محسنی(از دوستان شطرنجی)معتقد بود یکیشان دوست دختر اوست:))انگار نه انگار خیر سرمون چهارمیم تازه:))...
خلاصه از این دوتا یکیشون حجاب داشت(من اون موقع عین چی تو کف دین و مذهب و حجاب بودم و از این رو مدام اصرار داشتم همه باید حجاب داشته باشند:-"...یادمه تا مدت ها گیر میدادم ب خواهر و مادرم ک چرا بد حجابین:)) )و اون یکی نه!...اونی ک داشت کلا عین لات ها حرف میزد:))...یعنی عین این راننده کامیون های اصیل:-"...بعد منم ک اون موقع مودب:-"البته فحش نمیداد ولی لحن کشدار و لاتیش برام شرم آور بود:-"""
اون یکی هم موهاش رو بافته بود...هی میخواستم بگم خانم مگه شما چهارم دبستان نیستی؟:-" :))
آقا خلاصه اون روز تموم شد و من تو کف مدرسه شطرنج...مطمئن بودم سکویی میشه وا۳ قهرمانی هام تو شطرنج...آخه از خیلیاشون شاختر بودم...درحالی ک تنها کتابی ک خوندم کتاب قوانین گری جان بود و پدر هم ک صرفا قوانین رو نصفه نیمه یاد داده بود...ولی وقتی رفتم تعیین سطح تو مدرسه شطرنج توی مرحله های آخر قبول شدم!!...یعنی شاخ!!...مطمئن بودم شاخ میشم...

و آن شب وقتی میخوابیدم در ذهنم آن روز برای من صرفا یک هفتگی ساده بود:)...