میباره برف   از آسمون   مهم نیست اون   کجا باشه
میشوره غم   از حالمون    زمستون    خداحافظ

 

مکالمه ی دیروز من و او!...شاید هم پریروز
من:ناراحتی؟
او:آره
من:چرا؟
او:بابام گیر میده کلا ب همه چی
من:فقط وقتی حق داری ناراحت باشی ک آغوش منو ازت بگیرن...ب این فکر کن هر چی بشه نمیذارم کسی این آغوشو ازت بگیره
او: :)باشه

اما قضیه اینه ک این الگو توی رابطه ی من و او بازگشت پذیر نیست...من و او هر دو عاشقیم...اما او عاشق مفهوم عشق است گویا و من عاشق معشوق...احتمال میدهم ارج او بیشتر باشد...اما ب هر حال او غم عشق ندارد...و من دارم!...پس من نمیتوانم صرفا ب آغوش او اکتفا کنم

کاملا بدون ربط:و منتظرم ببرم سر کثافتی رو ک الان بیاد اسم آشغالی ب نام"من او"رو بگه:|

 

ی روز برفی   من قدم زدم خیلی غمگین  توی شب

زیست گیاهی ۱۹ و شیمی ۱۸...فعلا ب خیر گذشته همه چی!

 

فیلمی ک تو داری در آن بخشی از چیزی را میخوانی ک برایت و برایتان مقدس است!...و کیفیت فیلم آنقدر بد است ک من اصلا نمیفهمم تو کدامی و کجایی!...اما این فیلم حتی بدون قیافه ی واضح تو روز من را خراب کرد:)
ی روز برفی برا من   ی روز برفی برا تو

در انتظار پایان دنیا...نه فقط پایان زندگی من!...پایان دنیا...میدونم از نشانه های آخرالزمانی بی امام زمان است این بی عدلی و یا این عدل وحشتناک کاملی ک انقدر کامله ک من نمیتونم درکش کنم

آغوش من و او باعث میشه امنیت ایجاد بشه برای جفتمون در برابر همه چیز الا عشق:|

دیروز پس از مدت ها گریستم...پس از مدت ها!

 

زمستون   خداحافظ
و من خدا را دوست نخواهم داشت اگر برف نیاید:)...حالا خواستی برف نفرست!

امروز باز هم"تنهایی"رو حس کردم...من تنهام
دلیلش باشه پیش خودت   این راهه توئه

در آن فیلم میان دوستانت میخندیدی:)...دنیایی زیباتر بدون هیچ عاشقی!

داستان های من و بابام!

 

مدت هاست دارم پست بعدی"روایت"رو عقب میندازم...اول میخواستم بعد امتحانا بدمش با تمرکز کامل...اما هنوز ندادمش...فکر کنم دلیل واضحه...آرزویی بس واضح وا۳ اینک کاش فقط همون جا میدیدمت یا کاش حداقل عاشقت نمیشدم...شاید برا همینه از نوشتن بعدیا ب غایت میترسم!...آره...میترسم حتی!

زندگی گاهی این نیست...تو بسوز چاره ای نیست...جز خدا حافظی نیست