میدونیم که هوش زیاد آدم رو تنها میکنه.با علم به این موضوع چندتا سناریو رو بررسی کنیم.

۱.فرد بسیار باهوشه اما تمایل شدیدی هم به برقراری ارتباط داره.طبعا مکانیسم های خودتخریبی زیادی رو به کار میگیره که بتونه برآورد خودش و دیگران رو از استعداد خودش پایین بیاره و به این ترتیب تنها نباشه.مشخصا فرد در تمام زندگیش احساس بازنده بودن خواهد داشت چون خود را به چالش نخواهد کشید تا بتواند حد خود را بفهمد.

۲.فرد تمام عمر با توهم هوش سرشار خودش زندگی کرده و این توهم باعث شده هربار به جای تلاش،بخنده به افرادی که در حال تلاش بودن.به عبارتی فرد در حدی باهوش بوده که بتونه به اشتباه فرض کنه خیلی باهوشه و همچنین دیگرانی که چندان درگیر هوششون نیستن و درحال تلاش کردن هستن رو به سخره بگیره.مجددا فرد احساس لوزر بودن دائمی خواهد داشت چون میدونه یه جایی مجبوره پیش خودش اعتراف کنه به دروغ نبوغ خودش.

۳.فرد بسیار باهوشه و در صدد چالش های واقعی هست.به همین سبب تمام زندگی و انفعال خودش رو یک اعتراض به چیزی که هست میدونه.لج میکنه.لباس هاش رو نمیشوره.خودش رو هم.درس نمیخونه.با کسی کاری نداره.رویاهاش رو دونه دونه ذبح میکنه و حتی از لذت های روزمره چشم میپوشه چون دنبال چیزی ورای این هاست.مجددا حداقل تا لحظه ی رسیدن به اون چالش های واقعی احساس لوزر بودن خواهد داشت چون زندگی نکرده.منتظر بوده.